زندگی امام حسن مجتبی(ع) ونقش تربیتی ایشان

 

چند نمونه از رفتارهای تربیتی امام علیه السلام

الف. تحریك حسّ كمال‌خواهی

 

 

انسان ذاتاً شخصیت خود را دوست دارد و سعی می‏كند كه با كسب كمالات محبوبیت و عزّت خود را تقویت كرده و بالا ببرد. مربیان می‏توانند با استفاده از این خصلت و تحریك حس برتری‏طلبی فرزندان آنان را به سوی اهداف صحیح تربیتی هدایت كنند.

امام حسن(ع) از این شیوه در تربیت فرزندان استفاده می‏كرد. آن حضرت روزی فرزندان خود و فرزندان برادرش را دعوت كرده و در ضمن یك گفتگوی صمیمی به آنان فرمود: انّكم صغار قومٍ و یوشك ان تكونوا كبار قومٍ آخرین فتعلّموا العلم فمن لم یستطع منكم ان یحفظه فلیكتبه و لیضعه فی بیته؛(10) همه شما كودكان اجتماع امروز هستید و امید است كه بزرگان جامعه فردا باشید پس دانش تحصیل كنید و علم بیاموزید. هر كس از شماها توانائی حفظ دانش را ندارد آن را بنویسد و در منزلش نگهداری نماید.


ب. شناساندن الگوهای خوب"

 

 

انسان در دوران نوجوانی شدیداً به دنبال الگو می‏گردد و حس تقلید او را وادار می‏كند تا از الگوهای دلبخواهش تقلید نماید. این خواسته درونی وسیله مناسبی است كه مربیان و والدین در امر تربیت از آن بهره گیرند و الگوهای خوب را در معرض دید فرزندان قرار دهند و به او معرفی نمایند. امام مجتبی(ع) در سیره و سخن خویش به الگوی نیكو اشاره كرده و آنان را به پیروانش می‏شناساند. آن حضرت بعد از شهادت پدر بزرگوارش به معرفی شخصیت ممتاز تاریخ، حضرت امیرالمؤمنین(ع) پرداخته و آن گرامی را به عنوان سرمشق خوبان عالم معرفی كرده و فرمود: ای مردم! در این شب مردی از دنیا رفت كه در هیچ كار نیكی، پیشینیان بر او سبقت نگرفتند و بندگان خدا در هیچ سعادتی به او نمی‏توانند برسند. او به همراه پیامبر(ص) جهاد می‏كرد و جان خود را فدای او می‏نمود.(11)

آن حضرت در سخن دیگری حضرت فاطمه زهرا(س) را مقتدای نیایشگران به شمار آورده و در مورد آن بانوی وارسته فرمود: ما كان اعبد من فاطمة كانت تقوم حتّی تتورّم قدماه؛(12) در دنیا شخصی عابدتر از فاطمه(س) نبود، آن بزرگوار در حالت مناجات و عبادت آنقدر روی پاهای خود می‏ایستاد تا آن كه پاهای مباركش ورم كرد.


ج. شیوه حلم و خویشتن داری

 

 

حلم و بردباری مربیان در ارتباط با متربیان حساسیت خاصی دارد. زیرا نوجوانان و كودكان در اثر بازی‌گوشی و شیطنت ممكن است دچار خطاها و لغزش‌هائی شوند و موجبات ناراحتی بزرگترها را فراهم آورند امّا استفاده از این شیوه مربیان را بیشتر یاری خواهد كرد. و طعم شیرین مدارا و گذشت را در آینده نزدیك خواهند چشید. این شیوه را در رفتار امام حسن(ع) به نظاره می‏نشینیم:

روزی امام حسن مجتبی(ع) سوار بر مركب خویش، در یكی از معابر مدینه عبور می‏كرد. با مردی از اهل شام مواجه شد. آن مرد شامی تا حضرت را شناخت بی‏درنگ به لعن و نفرین امام پرداخته و سخنان ناشایستی را نثار امام كرد. حضرت امام مجتبی(ع) در همان حال با كمال خونسردی و بردباری تمام سخنان زشت و دشنام‌های ناروای او را با سكوت و صبر تحمّل كرد و خشم خود را فرو می‏برد. تا این كه مرد شامی عقده دل را خالی كرده و خاموش شد. در آن لحظه پیشوای دوم شیعیان با سلام بر آن مرد، سكوت آن چند لحظه خاموشی را شكسته و با لبخندی ملیح كه حاكی از صفای دل آن جناب بود و در حالی كه مهر و عاطفه و محبت در چشمان نافذ و سیمای نورانی‌اش موج می‏زد لب به سخن گشوده و به آرامی فرمود: ای مرد! گمان می‏كنم كه در این شهر غریب باشی و شاید هم مرا به اشتباه گرفته‏ای؟ حالا اگر از ما رضایت بطلبی از تو راضی می‏شویم و اگر چیزی از ما بخواهی، به تو می‏بخشیم، اگر راه گم كرده‏ای؛ راهنماییت می‏كنیم، اگر گرسنه‏ای تو را سیر می‏نمائیم، اگر لباس نداری تو را می‏پوشانیم، اگر نیازمندی؛ تو را غنی می‏كنیم، اگر از جائی رانده شده یا فراری هستی تو را پناه می‏دهیم اگر خواسته‏ای داری بر می‏آوریم، اگر توشه سفرت را پیش ما آوری و مهمان ما باشی برای تو بهتر است و تا هنگام رفتن از تو پذیرائی می‏كنیم. چون كه خانه ما وسیع و امكانات مهمان نوازی‏مان فراهم است.

آن مرد وقتی با این برخورد كریمانه حضرت مواجه شد و سخنان شیوا و دلنشین آن بزرگوار را شنید، آرام آرام احساس كرد كه ناراحتی خاصی در درون وجدانش او را می‏آزارد. آثار شرم و حیا بر صورتش ظاهر شده و پیش از آن كه سخنی بگوید، اشك ندامت بر گونه‏هایش لغزید و با لحنی خاضعانه و مؤدبانه عرضه داشت: شهادت می‏دهم كه تو خلیفه خداوند بر روی زمین هستی، خداوند داناتر است كه رسالتش را در كدام خانواده قرار دهد: اللّه اعلم حیث یجعل رسالته؛ تا این لحظه شما و پدرتان منفورترین خلق خدا نزد من بودید و اكنون شما را محبوب‌ترین فرد روی زمین می‏دانم. آن گاه به همراه امام حسن(ع) راهی خانه آن حضرت شد و تا روزی كه در مدینه بود در مهمان‌سرای حضرت پذیرائی می‏شد. بعد از آن واقعه در ردیف دوستان و ارادتمندان خاص اهل‌بیت (ع) قرار گرفت.(13)


د. شیوه‏های رفتاری

 

 

والدین و مربیان مهمترین آموزه‏های تربیتی را می‏توانند با اعمال شایسته خویش در وجود فرزندان پدید آورند. زیرا آموزه‏های رفتاری بطور غیر مستقیم و ناخود آگاه در نهاد نونهالان تأثیر می‏گذارد. اگر آنان فقط به گفتارها و توصیه‏های خالی از عمل بسنده كنند ممكن است كودكان در دل خود این ابیات را زمزمه كنند كه:

 

پندم چه دهی نخست خود را

محكم كمری ز پند بربند

چون خود نكنی چنان كه گویی

پند تو بود دروغ و ترفند

با مروری كوتاه به سیره عملی امام مجتبی(ع) بهره‏گیری از این شیوه را به روشنی مشاهده خواهیم كرد كه تمام كمالات اخلاقی و معنوی و انسانی در سراسر زندگی آن حضرت به چشم می‏خورد. عفو و گذشت، حلم و بردباری، تواضع و فروتنی، عبادت و راز و نیاز كرامت و بخشش و سایر خصلت‏های ویژه انسانی در زندگی آن حضرت مشهود است. نمونه‏ای از سیره عملی آن حضرت را با هم بخوانیم:

یكی از غلامان خدمتگزار حضرت امام حسن(ع) مرتكب جنایتی شد كه سزاوار كیفر بود. حضرت دستور داد تا وی را تنبیه نمایند. غلام خطاكار در آن لحظه پیش‌دستی كرد و خطاب به امام (ع) این آیه را قرائت نمود: و العافین عن النّاس؛ انسانهای وارسته از خطای گنهكاران عفو می‏كنند. حضرت فرمود: بخشیدم. غلام ادامه داد و اللّه یحبّ المحسنین؛ خداوند نیكوكاران را دوست دارد. امام فرمود: ترا در راه خدا آزاد كردم.(14)


هـ . تشویق

 

 

از موفق‏ترین شیوه‏های تربیتی تشویق و ترغیب افراد است. این شیوه علاوه بر این كه محركی بسیار قوی در تغییر رفتار به سوی اهداف مطلوب تربیتی است در شكوفا سازی و استعدادهای درخشان و نهفته انسانی نقش فوق العاده‏ای دارد. تجربه نشان داده است كه تشویق مناسب و بجا می‏تواند نهفته‏ترین استعدادهای درونی كودكان و نوجوانان را زنده كرده و در مرحله پیشرفت و سازندگی قرار دهد و آنان را در رسیدن به اهداف مهم و حیاتی و كمالات قوی دل و استوار سازد. نقل دو روایت از امام حسن(ع) اهمیت به نقش تشویق را در سیره آن بزرگوار روشن می‏كند:

1ـ انس بن مالك می‏گوید: یكی از كنیزان امام حسن(ع) شاخه گلی را به حضور آن حضرت هدیه نمود، امام حسن(ع) آن شاخه گل را با كمال میل پذیرفته و به او فرمود: تو را در راه خدا آزاد كردم. من به عنوان اعتراض گفتم: در مقابل اهداء یك شاخه گل او را آزاد كردی؟ امام فرمود: خداوند در قرآن به ما چنین یاد داده و فرموده است: «اذا حیّیتم بتحیّةٍ فحیّوا باحسن منها؛ هرگاه كسی به شما تحیت گوید پاسخ آن را بهتر از آن بدهید.» سپس فرمود: پاسخ بهتر همان آزاد كردن اوست.»(15)

2ـ روزی آن حضرت غلام جوانی را دید كه ظرف غذائی در پیش دارد او لقمه‏ای از آن می‏خورد و لقمه دیگر را به سگی كه نزدیك او نشسته بود می‏داد. امام حسن(ع) پرسید: چرا چنین می‏كنی؟ پسر نوجوان پاسخ داد: من خجالت می‏كشم كه خودم غذا بخورم و این سگ گرسنه بماند. حضرت مجتبی(ع) خواست كه به این غلام مهربان پاداشی نیكو عنایت كند به این جهت او را به خاطر این عمل نیك، از مولایش خرید و آزاد كرد و باغی را كه در آن كار می‏كرد خریده و به او بخشید.(16)


و. ورزش و تفریح

 

 

در امر تربیت توجه به شادی سالم و روحیه‌بخش و حركات نشاط آفرین جایگاه ویژه دارد. چرا كه تفریح و ورزش كودكان و نوجوانان را پرتوان، فعال و نیرومند می‏سازد و افرادی كه با نشاط باشند آموزه‏های اخلاقی و كمالات را بهتر می‏پذیرند. اساساً تربیت یافتگان مكتب حیات بخش اسلام باید شاداب و روحیه‏های قوی داشته باشند. امام مجتبی(ع) یكی از ویژگی‏های مؤمنین را پرنشاط بودن آنان می‏داند و می‏فرماید: از ویژگی‏های انسانهای با ایمان، شادی و نشاط داشتن در مسیر هدایت و خودداری از شهوات است.(17)

این روحیه در والدین و كسانی كه امر تربیت را به عهده دارند به مراتب باید بیشتر رعایت شود، زیرا كودكان دوست دارند شاد و خندان باشند و از والدین و معلمان عبوس و گرفته در رنج و عذابند.

 

چون وانمی‏كنی گرهی خود گره نباش

ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

 

برای تربیت فرزندانی پرنشاط و دارای روح و جسمی سالم شایسته است كه مربیان و والدین خود از چنین صفاتی برخوردار باشند. در این زمینه نباید از نقش ورزش غافل بود. در سیره امام حسن(ع) ورزش از روش‏های تفریح، سرگرمی و تقویت جسم و روح و بالاخره از عوامل رشد و تربیت محسوب می‏شود آن حضرت ضمن شركت در ورزشهای تربیتی و تفریحی از پرورش روحی و معنوی نیز غافل نبود. عاصم بن ضمره می‏گوید: روزی به همراه حسن بن علی(ع) برای گردش و تفریح به ساحل فرات رفته بودیم، عصر آن روز در حالی كه روزه بودیم آب صاف و زلال فرات، روی سنگ‏ها و شن‏ها موج می‏زد و تمام اشیاء داخل آب در مقابل چشمان ما خودنمایی می‏كردند. حسن بن علی(ع) گفت: اگر لباس شنا داشتم داخل آب می‏شدم و آب تنی می‏كردم. گفتم: من دارم و آن را در اختیار شما می‏گذارم. فرمود: پس خودت چه می‏پوشی؟ گفتم: من همین طوری به داخل آب می‏روم. فرمود: این همان كاری است كه من اصلاً دوست ندارم و خوشم نمی‏آید. از رسول خدا(ص) شنیدم كه می‏فرمود: در داخل آب موجودات زنده‏ای است كه باید از آن‏ها شرم كنید و به احترام آنان بدون پوشش مناسب به داخل آب نروید.(18)

 

پی ‏نوشت‏ها

1. تربیت اسلامی، كتاب دوم، ص 204.

2. و اما الحسن (ع) فانه ابنی و ولدی، و منی و قرة عینی و ضیاء قلبی و ثمرة فؤادی و هو سید شباب اهل الجنه و حجة الله علی الامه، امره امری و قوله قولی، من تبعه فانه منی و من عصاه فلیس منی. بحار الانوار، ج 28، ص 39.

3. تهذیب التهذیب، ج 2، ص 259.

4. المناقب، ج 3، ص 401.

5. مكارم الاخلاق، ص 233.

6. احتجاج طبرسی، ج 1، ص 282.

7. تحف العقول، ص 233.

8. منیة المرید، ص 33.

9. تحف العقول، ص 235.

10. ترجمة الامام الحسن (ع)، ص 167.

11. مسند احمد، ج 1، ص 200.

12. بحارالانوار، ج 43، ص 75.

13. مناقب، ج 3، ص 19.

14. بحارالانوار، ج 43، ص 342.

15. جلوه‌هائی از نور قرآن، ص 27.

16. البدایة و النهایه، ج 8، ص 38.

17. اعلام الدین، ص 137.

18. مسند امام مجتبی(ع)، ص 797.

قسمتی از سخنان مولایمان علی (ع) در سوگ پیامبر (ص)

در روز بیست و هشتم صفر آخرین رسول حق مهر سکوت بر لب می نهد و جبرائیل در حریم ملکوت گوشه عزلت می گزیند چرا که اینک خاک پیکر آن پاک را در خود نهفته و عرش اعلی و بهشت ابقی جان عزیزش را پذیرا گشته است. از این پس درهای آسمان بسته است، از این پس جز به مدد نور ستارگان امامت درشب تاریکی که با غروب خونرنگ دهم محرم سال 61 هجری آغاز شده است نمی توان راه جست و یافت. تا کی باشد که شمشیر آخته دوازدهمین پیشوا و رهبر، همنام آخرین رسول حق این تیرگی را بشکافد و خورشید راستی و عدالت را بر دیدگانمان بنشاند. چگونه می توان از این روح پاک و جان رسیده به افلاک سخن گفت؟ آنچه ما مسلمین، پیروان این آخرین پیامبر الهی می گوئیم و می نویسیم با عشقی بزرگ و شناختی اندک همراه است و آنچه اسلام شناسان غربی و غیرمسلمان می گویند و می نویسند با شناختی سترگ و برگرفته از برگه های تاریخ و بی عشقی هر چند اندک توام است. کجا می توان وصف این بزرگ مرد را یافت که عشقی سترگ و شناختی بزرگ با آن همراهی کند. کجا می توان آینه تمام نمای حبیب خدا را یافت و در چهره درخشان آن پاک اهورایی نگریست. بی شک جز در نهج البلاغه کلام شگفت آور امیرمومنان علی بزرگ، نمی توان وصف راستین و چهره بی آلایش رسول حق، پیامبرختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) را یافت. در کلام امیرالمؤمنان هیچ وصفی بدون تفکر و هیچ ستایشی بی اساس نمی توان یافت. در سخن ایشان هر چه هست راستی بر خواسته از آگاهی و دانش است و کجا می توان دو جان را چون پیامبر و علی (علیهماالسلام) به یکدیگر نزدیک یافت، نزدیک نه ! آشنا و هم خانه و هم اصل و یک ریشه یافت. چه جان علی جدای از جان پیامبر نیست. علی در دامان پیامبر رشد کرده و بالیده و پیامبر بر سینه علی و در آغوش آن یارترین یار جان به جان آفرین تسلیم کرده است.

 

آنچه را که درباره پیامبراکرم(ص) در کلام امیرالمومنین علی(ع) یافته ایم در بخش های زیر قابل دسته بندی است؛

1. توصیف اوضاع اجتماعی و انسانی عرب جاهلی در آستانه بعثت حضرت رسول 
2. هدف از بعثت 
3. تلاش های حضرت رسول در دوران رسالت 
4. علو خاندان و مرتبه ایشان؛ 
5. وصف پیامبر(ص)

 

1- توصیف اوضاع اجتماعی و انسانی عرب جاهلی در آستانه بعثت حضرت رسول :

همواره از اعراب پیش از بعثت رسول مکرم اسلام(ص) با صفت جاهلیت یاد می شود. زنده به گور کردن دختران، به راه انداختن جنگ های بزرگ به بهانه های کوچک و واهی، پرستش بت ها و اصنام باطل، زندگی آمیخته با خشونت و وحشی گری را نمی توان صفتی جز جاهلیت داد. گمراهی و سرگردانی بشر در آستانه بعثت پیامبر با گذشت بیش از 600 سال از رسالت عیسی مسیح( ع) تنها گریبانگیر اعراب نبود بلکه، راه یافتن فرق گوناگون در دین مسیح که هر یک در صدد تکفیردیگری بود، و رنگ باختن دین زرتشتی و دولتی شدن آن در ایران آن زمان خود گویای آن است که معنویات در آستانه ظهور حضرت رسول اکرم چگونه رو به زوال نهاده بود. " خداوند متعال محمد(ص) را در زمانی به رسالت مبعوث گردانید که مدتها از بعثت پیغمبران می گذشت و دیری بود که امم مختلفه به خوابی عمیق فرو رفته بودند. در سرتاسر گیتی فتنه ها برخاسته و زمام امور از هم گسیخته …"

حضرت امیر در توصیف و تشریح شرایط اجتماعی و انسانی عرب جاهلی و دنیای آن زمان سخنان فراوانی دارند که خلاصه ای از آن سخنان را که در خطبه های 2 و 93 و 95 و 131 و 158 و 191 و 196 ایرادشده شده است در 17 مورد زیر خلاصه می کنیم:

1. بدترین دینها را داشتند؛

2. بت ها را می پرستیدند؛

3. خدا را شبیه مخلوقاتش کرده، در نامش تصرف نموده بودند؛

4. مردم به بلا گرفتار آمده بودند؛

5. رشته دین بریده، پایه های ایمان ناپایدار و ویران و شریعت بی نام و نشان؛

6. پندار با حقیقت در هم آمیخته؛

7. کارها در هم ریخته؛

8. چراغ هدایت بی نور؛

9. دیده حقیقت بین کور؛

10. همگی به خدا نافرمان، فرمانبر و یار شیطان؛

11. از ایمان روگردان؛

12. دیو را فرمان برده و به راه او رفتند و بیرق او را افراشتند؛

13. سرگردان در چار موج فتنه؛

14. درمانده و نادان، فریفته مکر شیطان؛

15. نه نشانه ایی برپا و نه چراغی پیدا و نه راهی هویدا؛

16. امتها در خواب غفلت می غنودند؛

17. رشته ها گسسته و بنای استوار دین شکسته؛

حضرت امیر در خطبه 26 نهج البلاغه آشکارا با صفاتی حقیقی وضعیت عرب جاهلی را توصیف می کند:

" شما ای مردم عرب، بدترین آیین را برگزیده، و در بدترین سرای خزیده، منزل گاهتان سنگستان های ناهموار، هم نشینانتان گرزه مارهای زهردار، آبتان تیره و ناگوار، خوراکتان گلوآزار، خون یکدیگر را ریزان، از خویشاوند بریده و گریزان، بتهاتان همه جا برپا، پای تا سر آلوده خطا."

اینها نه از آن روست که امیرمومنان درصدد تحقیر اعراب برآمده بلکه بدان علت است تا نعمت های آنان را بر شمارد و بزرگترین افتخار عرب یعنی مبعوث شدن رسول اکرم در میان ایشان را یادآور سازد. این زمان است که خورشید درخشنده رسالت در چهره محمد امی می شکفد و دنیای تیره و رو به اضمحلال را که بنا به گفته امیرالمومنین در آستانه فرو ریختن است، به وجود خویش منور می سازد. دست هدایتگر خدای از آستین پسرآمنه و عبدالله به در می آید و عرب جاهلی گم گشته در صحراهای حجاز را به سوی تمدن اسلامی برمی کشد.

 


2- هدف از بعثت :

خطبه های بسیاری در نهج البلاغه در ذکر سول خدا و تشریح علل رسالت ایشان آمده است. از این خطبه ها می توان به خطبه های 26 و 116 و 147 و 198 و 214 اشاره کرد. مواردی را که امیرمومنان علی(ع) در این خطبه ها به آن اشاره نموده اند در 8 مورد زیر قابل ذکر است:


1. مردم را بترساند؛

2. فرمان خدا را چنانکه باید رساند؛

3. حق را دعوت کننده باشد؛

4. برآفریدگان گواه باشد؛

5. پیام های پروردگارش را رساند؛

6. بندگان خدا را از پرستش بتان برون آرد و به عبارت او وا دارد؛

7. از پیروی شیطان برهاند و به اطاعت خدا کشاند؛

8. رساندن شریعت.

امیرالمومنین که در روزهای آغازین بعثت ایمان آورده و گام به گام و نفس به نفس نبی اکرم آمده چه گویا و رسا هدف از رسالت را بیان می دارد و آن را رهایی از بند شیاطین و طواغیت و راه یافتن به شرافت انسانی می نامد.

در این میانه رسول خدا چگونه و چه سان در راه دست یافتن به این اهداف تلاش کرد. پاسخ این سؤال را در مورد سوم می توان یافت.

 

3- تلاش های حضرت رسول در دوران رسالت:

حضرت امیر در خطبه 116 نهج البلاغه تلاش حضرت رسول (ص) را چنین توصیف می کند: " نه سستی کرد و نه باز ماند و در راه خدا با دشمنان او جهاد کرد، نه ناتوان شد و نه عذری آورد." چنانکه می نماید امام علی(ع) با کلام سحرانگیز خویش پایمردی و روح خستگی ناپذیر حضرت رسول را می ستاید و آیه 127 از سوره توبه این جملات را تصدیق می کند خداوند در توصیف تلاشهای پیامبراکرم(ص) می فرماید." لقد جاء کم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمومنین رئوف رحیم " همانا رسولی از جنس شما برای هدایت خلق آمد که از فرط محبت و نوع پروری ، فقر وپریشانی و جهل وفلاکت شما بر او سخت می آید وبرآسایش ونجات شما بسیار حریص وبه مومنان رئوف ومهربان است .

در خطبه ای دیگر( خطبه 185) در تشریح تلاش های حضرت ختمی مرتبت آمده است: "او را با حجت های الزام کننده فرستاد و با پیروزی آشکار و راه پدیدار. پس رسالت خود را آشکارا رساند و مردم را به راه راست واداشت و آن راه را بدیشان نمایاند. نشانه ها بر پا کرد برای راه یافتن با چراغ های روشن. رشته های احکام اسلام را استوار کرد و دستاویزهای آن را محکم و پایدار."

حضرت امیر در خطبه 190 بیان می کند:" گواهی می دهم که محمد(ص) بنده و فرستاده اوست. به طاعت خدا خواند و دشمنانش او را با جهاد در دین مقهور گرداند. هم داستانی- کافران- بر دروغگو خواندن او، وی را از دعوت بازنگردانید و کوشش در خاموش ساختن نور وی، او را بر جای ننشانید."

و این پایمردی، استقامت و کوشش مداوم میسر نمی شد اگر حضرت رسول میراث دار انبیاء و خاتمه بخش محاسن و سجایای آنان نبود.

 

4- علو خاندان و مرتبه ایشان:

نبی مکرم اسلام در انتهای سلسله انبیا و رسولان با میراثی برگرفته از تمام حسنات و نیکی های آنان گام در راه هدایت بشر می نهد. امام علی(ع) در خطبه 87 در اینباره می فرماید: " آنان را( پیامبران) در بهترین ودیعت جای به امانت سپرد و در نیکوترین قرارگاه مستقر کرد. از پشتی به پشت دیگرش داد، همگی بزرگوار و زهدان های پاک و بی عیب و عار… تا آنکه تشریف بزرگواری از سوی خدای باری به محمد(ص) رسید و او را از بهترین خاندان و گرامی ترین دودمان برکشید. از درختی که پیامبران خود را از آن جدا کرد و امینان خویش را برگزید و بیرون آورد…"

امیرالمومنین خاندان و اصالت رسول مکرم اسلام را با این صفات می ستاید؛ شریفترین پایگاه، کان های ارجمندی و کرامت و مهدهای پاکیزگی و عفت، چراغدانی پرنور برای روشنی جهان، خاندانی که چراغ های ظلمتند و چشمه های حکمت، از سرزمین بطحاء( سرزمین فخر و بزرگواری)، هرگاه( خداوند) آفریدگان را به دو فرقه کرد او را در بهترین گروه در آورد.

حضرت امیر در خطبه 161، جایگاه حضرت رسول را چنین توصیف می کند: " او را برانگیخت با نور رخشا و برهان هویدا و راه پیدا و کتاب راهنما، خاندان او نیکوترین خاندان است و او بهترین درخت آن درختستان است. شاخه های آن راست و میوه های آن نزدیک و در دسترس همگان است. "

 

5- وصف پیامبر:

چنانکه گفته شد وصف راستین و حقیقی حضرت رسول(ص) را باید در کلام امیرالمومنین جست. این توصیفات چنان لطیف و چنان ژرف اند که آدمی را در برابر سحر کلام و عمق معنا به تعجب وامیدارند. در ادامه خطبه 87 توصیف حضرت رسول را چنین می خوانیم: " او پیشوای کسی است که راه پرهیزکاری پوید… چراغی است که پرتو آن دمید و درخششی است که روشنی آن بلند گردید، و آتش زنه ای است که نور آن درخشید. رفتار او میانه روی در کار است و شریعت او راه حق را نمودار. سخنش حق را از باطل جدا سازد و داوری او عدالت است."

همچنین توصیف زیبای دیگری را در خطبه 105 نهج البلاغه می یابیم: " خدا محمد(ص) را برانگیخت. گواهی دهنده، مژده رساننده و ترساننده، بهترین آفریدگان، آنگاه که خردسال می نمود، نژاده تر؛ هنگامی که کهن سال بود، پاکیزه تر پاکیزگان در خوی، گاهِ بخشش ابر برابر دستش خشک می نمود." و این جمله پایانی چه زیبا ودل انگیز بخشندگی حضرت رسول را می ستاید، چونان عاشقی که معشوق را می ستاید ؛ و به راستی کجا می توان کسی را یافت که عاشق تر از علی بر رسول خدا باشد.

در خطبه 160 حضرت امیر نحوه زندگانی حضرت رسول اکرم را چنین توصیف می کند: " از دنیا چندان نخورد که دهان را پرکند و بدان ننگریست چندان که گوشه چشم بدان افکند. تهیگاه او از همه مردم لاغرتر بود و شکم او از همه خالی تر، دنیا را بدو نشان دادند، آن را نپذیرفت و چون دانست خدا چیزی را دشمن می دارد، آن را دشمن دانست و چیزی را خوار می شمرد آن را خوار انگاشت.…. او که درود خدا بر وی باد روی زمین می خورد و چون بندگان می نشست و به دست خود پای افزار خویش را پینه می بست و جامه خود را وصله می نمود و بر خر بی پالان سوار می شد و دیگری را بر ترک خود سوار می فرمود. "

اوصاف دیگری را که می توان در خلال خطبه های حضرت امیر یافت در چند مورد زیر خلاصه کرده ایم:


1. دنیا را خوار دید و کوچکش شمرد؛

2. هیچ آفریده را در فضیلت به پایه او نتوان آورد؛

3. مایه شکیبایی برای کسی که شکیبایی می طلبد؛

4. نشانه ایی برای قیامت؛

5. مژده دهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت؛

6. سنگی بر سنگی ننهاد تا جهان را ترک گفت؛

7. دیده تاریک بین بدو روشن ؛

و به راستی و بنا به فرمایش حضرت امیر در زندگانی نبی مکرم اسلام برای ما نشانه هایی است که ما را به زندگی راستین رهنمون می سازد واز زشتی ها و عیبهای دنیا جدا می نماید .

توصیف منش و زندگی حضرت رسول را در کلام امیرالمومنین آوردیم و چه نیکوست که وداع با ایشان را نیز از کلام همان بزرگمرد بیاوریم که سخن از دل برآمده هر مسلمان مومنی است: " پدر ومادرم فدایت باد . با مرگ تو رشته ای برید که در مرگ جز تو کس چنان ندید . پایان یافتن دعوت پیامبران وبریدن خبرهای آسمان ، چنانکه مرگت دیگر مصیبت زدگان را به شکیبایی واداشت وهمگان را در سوگی یکسان گذاشت . و اگر نه این است که به شکیبایی امر فرمودی و از بیتابی نهی نمودی اشک دیده را با گریستن بر تو به پایان می رساندیم ، و درد همچنان بی درمان می ماند و رنج واندوه هم سوگند جان ، واین زاری وبی قراری در فقدان تواندک است . لیکن مرگ را باز نتوان گرداند و نه کس را از آن توان رهاند . پدر ومادرم فدایت، ما را در پیشگاه پروردگارت یادآر و در خاطر خود نگاه دار.

خدا می داند این غم جانکاه چقدر بر سینه امیر المونین علیه السلام تنگی می کند که حضرتش به هنگام تطهیر و غسل بدن پاکیزه پیامبر (ص) اینگونه دردمندانه ناله سر می دهد که:

پدر و مادرم بفدای تو باد ای رسول خدا همانا با مرگ تو رشته ای از نبوت و احکام الهی و اخبار آسمانی بریده شد که با مرگ دیگران ( سایر پیامبران ) بریده نگردید . . .

اگر امر به شکیبائی و نهی از ناله و فریاد و فغان نفرموده بودی ، هر آینه ( در فراق تو ) سرچشمه های اشک چشم را ( با گریه بسیار ) خشک می کردیم ، و درد و غم پیوسته ، و حزن و اندوه همیشه باقی بود ، و خشکی اشک چشم و دائمی بودن حزن و اندوه در مصیبت تو کم است ، ولی مرگ چیزی است که بر طرف نمودن آن ممکن نبوده و دفع آن غیر مقدور است .

 پدر و مادرم به فدای تو باد ، مارا نزد پروردگارت بیاد آورده و در خاطر خویش نگهدار .

(نهج البلاغه، خطبه 235)

آیا قرآن نظریه داروین را رد می کند؟

خلاصه نظریه تکامل انسان این است که انسان کنونی که با نام علمی انسان خردمند خردمند مشخص می‌شود زیرگونه‌ای از انسان خردمند است که خود از انسان راست‌قامت تکامل یافته و انسان راست‌قامت هم از انسان ماهر تکامل یافته بود. همگی این جانداران در سردهٔ انسان جای می‌گیرند که گونه‌های متعدد دیگری هم از آن برخاسته بودند (مانند انسان نئاندرتال و انسان راست‌قامت) اما امروزه نسل تمامی آن‌ها منقرض شده‌است. انسان خردمند در حدود ۲۰۰ هزار سال پیش در شرق آفریقا پدیدار شد و گروه‌های کوچکی از آن‌ها در حدود ۵۰ هزار سال پیش به دیگر نقاط دنیا مهاجرت کردند، به این ترتیب نسل تمامی انسان‌هایی که در خارج از آفریقا زندگی می‌کنند به این مهاجران می‌رسد. 

به گزارش پارسینه، بسیاری از ادیان این نظریه را خلاف تعلیمات دینی خود تلقی می‌کنند و با پذیرفته شدن و یا آموزش آن مخالفت می‌کنند. این موضوع در کشورهایی مانند آمریکا از مسائل جنجالی سیاسی کنونی می‌باشد و غالباً تعداد زیادی از اعضای جناح‌های محافظه‌کار بر ضد آموزش این نظریه در مدارس دولتی فعالیت می‌کنند. مخالفت با تکامل گروهی از مسیحیان را به تلاش برای جایگزین کردن آن با مفهوم طراحی هوشمند رهنمون کرده‌است.

اما اخیرا واتیکان مدعی شده‌است که این نظریه با دیدگاه مسیحیت درباره خلقت تطابق دارد. به گزارش مهر به نقل از تلگراف، اسقف اعظم جیانفرانسکو راواسی رئیس شورای پاپی فرهنگ واتیکان اظهار داشت درحالی که کلیسا نسبت به نظریه داروین در گذشته رویکرد خوبی نداشته‌است، ایده تکامل را می‌توان در سنت آگوستین و سنت توماس آکویناس دنبال کرد.

جوزپه تانزلا نیتی استاد الهیات دانشگاه پاپی سانتا کراس در رم یادآور شده‌است که سنت آگوستین متأله قرن چهارمی هرگز با واژه تکامل آشنایی نداشت اما می‌دانست که انواع زندگی به آرامی در طول زمان متحول می‌شوند. آکویناس نیز در قرون وسطی چنین دیدگاهی داشته‌است.

آیاتی در قرآن هست که با تامل در آن می شود گفت نظریه داروین(تکامل انسان) با آموزه های قرآنی و وحیانی سازگار نیست::

«ان مثل عیسی عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون»آل عمران/59

«همانا مثل عیسی(ع) در پیش خداوند همانند مثل آدم است که خداوند او را از خاک آفرید. و سپس به او گفت موجود شو پس شد.»


«خلق الانسان من صلصال کالفخار»الرحمن/14

«خداوند، ‌انسان را از گل خشک همانند سفال بیافرید.

بله تمام آیاتی را که خلقت انسان از خاک را مطرح می‌کند با نظریه داروین معارض است ؛چرا که می‌گوید انسان از خاک آفریده شده نه از موجود قبلی که زنده بوده است.

قرآن صریحأ تاکید میکند که آفرینش «انسان» از خاک آغاز شده است و طی مراحل و تطورات گوناگون تبدیل به انسان ، عالیترین موجود زنده در آخرین مرحله تکاملی میشود.

« کسی که آفرینش همه چیز را نیکو کرد و آفرینش انسان را از گل آغاز نمود » سجده 7

و نیز قرآن آفرینش هر موجود زنده را از آب میداند :

« و هر موجود زنده ای را از آب آفریدیم » انبیا 30


« و خداوند تمام جنبندگان را از آب افرید برخی از آنها بر شکم میروند برخی بر دوپا و برخی برچهارپا حرکت میکند خداوند هر چه بخواهد می آفریند که خدا بر هرکاری توانا است» نور45

قرآن در عموم آیات مربوط به آفرینش آدم روی این محور تاکید میکند که در افرینش او کاری خاص و برجسته صورت گرفته و آن حلول روح الهی در پیکر مادی است که آنرا از سایر موجودات که پیش از او آفریده شده اند ، متمایز میکند و این خود متاسیون و جهشی است در روند آفرینش .

بدین ترتیب موجودی بر این کره خاکی بوجود آمده است که از آن پس یکه تاز کره زمین میشود؛ یکه تازی بی معارض که هیچ موجودی از موجودات قبل از او توانایی ندارد او را محدود کند.

ماجرای آفرینش آدم در قرآن چنین ترسیم شده است ،

که انسان در جریان تحول مادی و دگرگونیهای فیزیولوژیک [1]

به مرحله ای از مراحل آفرینش میرسد که به « نفخۀ روح الهی » نام میگیرد [2]

و آفرینشی دیگر می یابد [3]

و در مسیر عادی طبیعی خود به یک جهش الهی و ملکوتی دست می یابد و موجودی برتر میشود [4]

بدانگونه که حتی فرشتگان در برابر او خضوع میکنند [5]

و نیروهای معنوی جهان هم منحصرأ رام او شدند .[6]

آفرینش آدم و اعتراض گونه ملائکه 

« هنگامیکه خدایت به فرشتگان فرمود : من جایگزینی را در زمین قرار خواهم داد...» بقره 30


جانشین یا جایگزینی آدم به چه معنی است و آدم در زمین بجای کیست ؟

برخی گفته اند : او خلیفه الله ، بجای خداوند است که به حق حکمرانی میکند ؛ اما این معنی بعید است ، زیرا خداوند در شئون خداوندیش جای خالی ندارد تا دیگری بجای او بنشیند ،

خداوند پیامبران می فرستد و کتب مشتمل بر احکام و تکالیف نازل میکند ، پیامبران و هر که در خط آنها است احکام و وحی دریافتی را به دیگر مکلفین میرسانند ، عنوان منطبق بر اینها سفارت ، رسالت و نبوت است نه خلافت .

قول دوم آنست که ادم و نسل او جانشینان فرشتگان شده اند که آنها پیش از آدمیان سکنه زمین بوده اند . این قول نیز مخدوش است ، زیرا کیفیت خلقت زمین با خلقت ملائکه متناسب و سازوار نیست و چنین کاری از حکیم صادر نشود.

قول سوم انست که آدم و فرزندانش جایگزین جننیان هستند که براین زمین میزیسته و عامل تبهکاری و خونریزی بوده اند این قول نیز به قول دوم شبیه است و مخدوش است.

قول چهارم که صحیح است آنست که ادم و نسلش جایگزین آفریده ای مکلف و صفاتی مشابه حالات و صفات آدمیان که براین زمین زندگی میکرده اند

چنان که آفرینش این نسل نیز چون دوران خود را سپری کند جای خود را به نسلی مشابه به این نسل که آفرینش آنها سازوار آفرینش دگرگون شده ی زمین باشد بسپارد

و طبق احادیث عدیده پیش از آفرینش آدم و این عالم و نسل حاضر ، عالمهایی و نیز نسلهایی از همین نوع بر این زمین میزیسته اند .
حتی برخی از آیات قرآن این معنا را میرسانند :

« آیا ما به آفرینش نخست خسته شده ایم ؟! خیر بلکه این افریدگان هم اکنون در حال تبدیل به آفرینشی نویین می باشند» ق 15


« آیا روزگارانی دراز بر انسان نگذشت که چیز قابل بیانی هیچ نبود ؟!» انسان 1

« چرا به خداوند شکوهمندانه نگاه نمیکنید در حالی که شما را در مراحل و خلقتهای گوناگون آفرید » نوح13و14
«پروردگار تو (از خلق) بی نیاز و به همه مهربان است. اگر بخواهد شما را (از روی زمین) ببرد و همه را فانی کند .آنگاه پس از شما هر که را خواهد جانشین شما کند . چنان که شما را از ذریه گروهی دیگر پدید آورد.»انعام ۱۳۳

در برخی روایات که در اینباره آمده تعبیراتی مانند « الف الف عالم و الف الف ادم» بکار برده شده که مراد از این لفظ میلیون نیست بلکه منظور از این تعبیر مبالغه و بیان کثرت است ؛ یعنی چه بسیار ؟!

امام علی (ع) : « بنی آدم هفتاد جنس بوند همه انها از نسل آدمند جز یاجوج و ماجوج ( اقوام یوچانگ و مانچو) »[7]

باز از امیر المونین روایات شده که حضرت در پاسخ به کسی که پرسید قبل از ادم ابوالبشر که بوده ؟ فرمود : آدم ، وی سئوال خودرا تکرار کرد ، فرمود : اگر صد بار هم بپرسی خواهم گفت ادم.[8]

ابو حمزه ثمالی گوید : امام سجاد – ضمن حدیثی مفصل ــ به من فرمود : تو گمان داری که خداوند آفریده ای را پیش از شما نیافریده ؟

آری بخدا سوگند هزار هزار ادم و هزار هزار عالم افریده که تو در اخرین آن عالمهایی [9]

نیز از امام باقر روایات شده : خداوند پس از فنای این خلق و این عالم ،خلق و عالمی دیگر پدید می آورد که او را به یگانگی پرستش کنند با زمین و آسمانی دیگر (دگرگون شده ) ،

انگاه فرمود : آیا میپنداری جز شما بشری نیافریده ؟ چنین نیست بلکه هزار هزار عالم و هزار هزار ادم آفریده که تو آخر آن عالمهاو اخر آن ادمهایی .[10]

و بسا سخن گونه ملائکه :« آبا کسی (یا کسانی) در زمین جای میدهی که در آن تبهکاری کند و کشتار و نماید ؟! در حالی که ما تو را تسبیح و تقدیس میکنیم و هرگز سر از بندگیت برنتابیم ..» اشاره به همان افریده های مشابه باشد.

« و گفتیم ای آدم تو وهمسرت در این باغ سر سبز و پر نعمت سکنی گزینید و از نعمتهای ان هرچه خواهید بخورید اما به این درخت نزدیک نشوید که در اینصورت از ستمکاران به خویش خواهید بود»

«اما این بهشت که قرآن انرا به «جنه» ( باغ سرسبز) تعبیر کرده آن بهشت جاوید نیست که خداوند در غیب به مومنان وعده داده است .

حسین بن بشار از یاران نزدیک امام صادق گوید : از امام راجع به بهشت ادم – که بر اثر ترک اولی از ان بیرون شد ــ پرسیدم .

فرمود : آن بهشتی در این دنیا بوده که ماه و خورشید در آن طلوع میکرده و اگر بهشت جاوید بود از آن بیرون نمیشد. [11]

و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو...»

یعنی : آنها ( ادم و حوا و ابلیس یا ادم و حوا به لحاظ نسل و ذریه آنها) را گفتیم : ( از منزلت خویش یا از خوشی و تنعم ) فرود آیید ( و ازاین پس ) دشمن یکدیگر باشید ( ابلیس با ادم و نسل او یا فرزندان ادم با یکدیگر به مقتضای سرشت ). بقره ۳۶


_____________________________
1- حج22
2- سجده 9
3- حج22
4- اسرا70
5- ص73
6- در میان آیات قران تنها یک آیه است که روی آفرینش معجزه آسای ادم نکیه دارد که آن آیه 59 سوره آل عمران است .

« همانا مثل سرگذشت عیسی پیش خدا نظیر سرگذشت ادم است او را از خاک بپداخت سپس(ثم = میتواند به معنای بعد از مدت طولانی باشد) بدان گفت باش پس چنان شد»

این ایه بدنبال آیاتی آمده است که مربوط به حضرت عیسی است و همواره تاکید میکند که عیس مخلوق خداست نه فرزند خدا و انچه در سرگذشت عیسی امده که وی از مریم به دنیا آمده ،

بی آنکه پای انسان دیگری به عنوان پدر در کار باشد دلیل نمیشود که عیسی پسر خدا خوانده شود ، زیرا پیدایش این فرزند از مادر ، بدون دخالت پدر ، یک رویداد خارق العاده بود که به ارادۀ خداوند رخ داده است ،

همچنانکه پیدایش ادم یعنی جاندار دارای روح الهی که باعث شده از همه موجودات برتر و متمایز شود نیز یک رویداد خارق العاده و اعجاز گونه بوده است که به اراده خداوند بوده است.

ملاحضه میشودکه در این آیه این نکته نهفته است که آفرینش ادم و افرینش عیسی همسانند.

ایا کسی میتواند ادعا کند که قرانبا انچه دربارۀ آفرینش حضرت عیسی گفته روند طبیعی و علمی و عمومی انسانها و تمام موجودات را در طول زمان و تولد انها را از پدر و مادر نفی کرده است ؟

مسامأ خیر زیرا قرآن در دهها ایه نظام توالد و تناسل را از نشانه های قدرت و حکمت آفریدگار جهانیان شمرده است.» (اندکی تصرف در تلخیص)

در اينجا توجه به دو نکته لازم بنظرمي‌رسد:

الف ـ به نظر مي‌رسد که در آيه 59 سوره آل عمران « مثل عيسى عندالله کمثل آدم» مي‌توان وجه شبه را به چند گونه تصور کرد:

1ـ تشبيه از جهت پدر نداشتن آدم و عيسي(ع).

2ـ تشبيه از جهت خلقت هر دو از خاک با واسطه (يعنى مواد غذائى تبديل به نطفه، علقه ... تا انسان شد ) و در عيسي(ع) اين کار از طريق حضرت مريم (ع) صورت گرفت و در آدم(ع) از طريق انسانها يا انسانهای نسل قبل از او و بالاخره میمنونها.

3ـ‌تشبيه از جهت نبوت هر دو باشد. 4-تشبيه از جهت علم و عقل هر دو باشد. 5ـ تشبيه از جهت اصل خلقت از خاک (در مقابل مسيحيان که عيسى (ع) را خاکى نمي‌دانستد )

وجه شبه‌هاي شماره سه و چهار در آيه مورد بحث از جمله «کن» (ادامه آيه) برداشت مي‌شود. ولى به نظر مي‌رسد جمله « ثم قال له کن فيکون» در مقام بيان وجه شبه نباشد

بلکه مرحله دوم خلقت را بيان مي‌کند که ايجاد روح است و در تمام افراد انسان وجود دارد که در آيات ديگر تحت عنوان « نفخت فيه من روحي» به آن اشاره شده بود.

وجه شبه اول با توجه به شأن نزول، نزديک‌تر از وجه شبه سوم و چهارم است. اما به هر حال فقط وجه شبه دوم يا پنجم در خود آيه تصريح شده است. چرا که جمله (خلقه من تراب) بيان وجه شبه عيسي(ع) و آدم(ع) است. که فقط به خاک اشاره کرده است.

ب : در مورد خلقت عيسى (ع) از خاک دو احتمال وجود دارد:

1ـ‌خلقت بلا واسطه از خاک 2

ـ خلقت باواسطه سلسله موجود از خاک(و همين دو احتمال در مورد آدم نيز وجود دارد.»

اما خلقت بلاواسطه از خاک در اينجا صحيح نيست چرا که حضرت عيسي(ع) بلا واسطه از خاک آفريده نشده است بلکه از جسم مريم(ع) بود که مريم (ع) با واسطه مواد غذائى او را از خاک بوجود آورد.

پس فقط وجه شبه دوم (خلقت با واسطه از خاک) باقى مي‌ماند و اين مطلب شاهدى بر نظريه تکامل است نه بر نظريه ثبات انواع.

البته اين احتمال نيز در آيه فوق بعيد نيست که بگوييم وجه شبه پنجم مراد است چرا که مسيحيان نجران اصل خلقت عيسى (ع) و خاکى بودن او را قبول نداشتند و او را غير مخلوق و ماوراء‌طبيعى مي‌دانستند .

پس آيه درصدد رد اين نظر آنهاست و در مقام بيان واسطه داشتن يا نداشتن خلقت آنها از خاک نيست . يعنى آيه درصدد رد اين نظر آنهاست و در مقام بيان واسطه داشتن يا نداشتن خلقت آنها از خاک نيست.

يعنى آيه درصدد بيان واسطه و عدم واسطه نيست پس نمي‌تواند دليلى بر نظريه تکامل انواع يا ثبات انواع باشد. (دکتر محمدعلی رضایی کتاب پژوهشایی در اعجاز علمی قران)

7- روضه کافی حدیث274
8- بحار ج 25/25و26
9- همان
10- سفینه البحار + توحید شیخ صدوق
11- بحار ج6/284+ روایتی از امام باقر نیر بدین مضمون هست.

ولی راجع به تکامل برعکس (از انسان به حیوان) آیه ای هست:

سـوره الـمـائـده:
بگو: آيا شما را از كسانى كه در نزد خدا كيفرى بدتر از اين دارند خبر بدهم؟ كسانى كه خدايشان لعنت كرده و بر آنها خشم گرفته و بعضى را بـوزيـنـه و خـوك گردانيده است و خود بت پرستيده اند؟ اينان را بدترين جايگاه است و از راه راست گم گشته ترند. (60)

بررسی تاریخچه پیدایش نظریه زوجیت درگیاهان از نگاه آیت الله العظمی سبحانی

به گزارش سرویس علمی فرهنگی خبرگزاری «حوزه»،  آیت الله العظمی سبحانی در نوشتاری زوجیت در جهان گیاهان و زوجیت عمومی در همه موجودات جهان را از منظر قرآن مورد بررسی قرار داده است که در ادامه تقدیم می شود.

«...وَمِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِيها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ يُغْشِى الَّيْلَ النَّهارَ إِنَّ فِى ذلِكَ لآيات لِقَوم يَتَفَكَّرُونَ». (1)

و از همه ميوه ها جفت آفريد، روز را با تاريكى شب مى پوشاند، در اين كار براى گروه متفكر نشانه هايى(بر قدرت خداوند و وجود تدبير در جهان آفرينش) وجود دارد.

يكى از رازهاى عظمت قرآن و دلايل اعجاز اين كتاب آسمانى، «نهايت ناپذيرى» آن است به اين معنا كه استفاده و بهره بردارى بشر از آن، هرگز به پايان نمى رسد و همواره همگام با زمان پيش مى رود و هر چه بشر در گشودن رازهاى طبيعت و تسخير قله هاى علم و دانش، پيروزتر مى گردد، حقايق نوترى بر او از آيات قرآن آشكار مى گردد. تو گويى قرآن به سان يك اقيانوس ژرف و ناپيدا كرانه اى است كه با هيچ قدرت به ژرفاى آن نمى توان رسيد و با هيچ نيرويى نمى توان مرغ انديشه بشر را در كرانه هاى آن به پرواز درآورد و يا به سان جهان هستى است كه هر چه دانش ها و بينش ها وسيع تر گردد رازهاى نهفته آن تجلى بيشترى مى يابد.

قرآن در اثر داشتن حالت «نهايت ناپذيرى» از اقامه هر نوع دليل بر ارتباط خود با مبدأ نامتناهى بى نياز است و از كتابى كه از ناحيۀ خداى بزرگ براى هدايت و راهنمايى جهانيان تا روز رستاخيز فرستاده شده است جز اين انتظار نمى رود.

زوجيت در جهان گياهان

يكى از مسائل قابل توجه كه در قرن اخير مورد بحث واقع و سرانجام پرده از روى آن برداشته شده است، موضوع زوج بودن گياهان بلكه تمام موجودات جهان طبيعت است. براى بشر عصر رسالت چنين موضوعى اصلاً مطرح نبود و درباره آن كوچك ترين آگاهى نداشت؛ ولى قرآن مجيد با اصرار كم نظيرى درباره زوج بودن همه موجودات جهان آفرينش سخن گفته و براى ايجاد انگيزه در مسلمانان تا مسأله را از راه علمى مورد بررسى قرار دهند به طور مكرر از آن ياد نموده است.

مفسران پيشين نه تنها در اين آيات دقت شايسته مقام قرآن را انجام نداده اند، بلكه آيات مربوط به زوج بودن نباتات و كليه موجودات آفرينش را طورى تفسير كرده اند كه فقط با علوم و آگاهى هاى محدود آن زمان تطبيق مى نمود. قرآن مجيد درباره زوجيت گياهان با بيان قاطع و روشن چنين مى فرمايد: «اَوَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الأَرْضِ كَمْ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوج كَريم». (2) آيا به زمين نمى نگرند كه در آن جا از هر جفت زيبا و ارزنده اى رويانده ايم؟.

درباره زوج بودن تمام موجودات جهان آفرينش با صراحت مى فرمايد: «وَمِنْ كُلِّ شَىء خَلَقْنا زَوجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ». (3) از هر چيزى يك جفت آفريديم تا شما به عظمت جهان آفرينش و قدرت آفريننده آن پى برده و متذكر گرديد.

قرآن با اين كه به خردمندان دستور مى دهد در آفرينش جهان تفكر بيشترى نمايند(4) و يكى از نشانه هاى بندگان خدا را تأمل فراوان و عميق در آيات خلقت مى داند(5) با اين وجود از جانب مسلمانان در اين حقيقت قرآنى، كه خود يكى از معجزات علمى قرآن است و پژوهشگران به اين راز دست يافته اند، دقت كافى به عمل نيامده است.

گروهى، آياتِ مربوط به زوجيت تمام كاينات را از طريق مركب بودن هر چيزى از جوهر و عرض و يا ماده و صورت تفسير نموده و افزوده اند كه هدف از يادآورى زوج بودن اشيا، توجه دادن بشر به اين است كه فرد مطلق، كه هيچ نوع تركيبى در آن نيست، فقط خداست. (6)

برخى گفته اند كه مقصود از زوج بودن گياهان همان اصناف و انواع مختلف است و در حقيقت لفظ زوج و ازواج در اين موارد، به معناى اصناف و انواع مى باشد(7) در صورتى كه معناى حقيقى زوج، جفت بودن است و اگر به دو صنف و يا دو نوع مختلف، زوج گفته شود در واقع، مجاز است و گرنه در ميان اصناف مختلف يا انواع گوناگون، زوجيت به معناى واقعى وجود ندارد.

هم چنين زوجيت از طريق تركيب موجودات از جوهر و عَرَض تفسير بعيدى است كه نياز به دقت فلسفى دارد. گذشته از اين، صريح آيه «وَمِنْ كُلِّ شَىْء خَلَقْنا زَوجَينِ»؛ از هر موجودى جفت آفريديم؛ اين است كه هر چيزى كه جامه وجود پوشيده است، زوج و جفت مى باشد در صورتى كه بنابراين تفسير، خود جوهر و يا عَرَض به تنهايى فرد است و زوج نيست.

بررسى لفظ زوج از نظر لغت

لفظ «زوج» در زبان عربى به چيزى گفته مى شود كه معادل و لنگه دارد؛ مثلاً به هر يك از زن و مرد مى گويند: «زوج». چنان كه قرآن در مقام خطاب به آدم چنين مى فرمايد: «...اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوجُكَ الْجَنَّة». (8) تو با زوج (همسر) خود در بهشت سكنا گزين.

اگر قرآن موقع بيان زوجيت موجودات جهان، لفظ زوج را «تثنيه» آورده و مى فرمايد: «وَمِنْ كُلِّ شَىْء خَلَقْنا زَوجَيْنِ» (9) از همه چيز زوج و جفت آفريديم؛ براى اين است كه در اين زبان به هر يك از دو چيزى كه جفت است، زوج مى گويند و لذا در بيان ريشه انسان ـ كه نر و ماده است ـ باز اين لفظ را تثنيه آورده و مى فرمايد: «وَانَّهُ خَلَقَ الزَّوجَيْنِ الذَّكَرَ وَالأُنْثى». (10) اوست كه نر و ماده را آفريد.

* تاريخ پيدايش نظريه زوجيت در گياهان

از دير زمانى بشر به وجود جنس نر و ماده در ميان درختان پى برده بود. حتى در نقاط خرماخيز اين مسأله روشن بود كه اگر نطفه نر را روى قسمت ماده نپاشند، نخل ثمر نمى دهد؛ ولى هرگز نمى دانستند كه اين قانون، قانونى عمومى است و همه گياهان، نر و ماده دارند و تلقيح و گردافشانى آن ها، به وسيله باد و يا حشرات و احياناً به طور مصنوعى انجام مى گيرد. (11)

نخستين كسى كه اين حقيقت علمى را به وضوح تشريح كرد، دانشمند معروف سوئدى، شارل لينه (1707ـ 1787) بود. وى همواره نباتات را دوست مى داشت به خصوص كه يكى از نوشته هاى گياه شناس فرانسوى، سبابستن وايان به دستش افتاد و علاقه مند شد كه دربارۀ اسرار نباتات تعمق كند و براى اوّلين بار نوعى تقسيم بندى بر اساس آلت نر و مادگى طرح ريزى كرد و از آن فايده بزرگى برد؛ زيرا بلافاصله در دانشگاه «اويسال» مقامى براى او معين كردند. (12)

اين حقيقت امروز يكى از مسلّمات جهان علوم و در درجه مسائل حسى قرار گرفته و جزئيات آن روشن گرديده است. شما نيز مى توانيد با بررسى ساختمان يك گل، به حقيقت آن پى ببريد.

* زوجيت عمومى در همه موجودات جهان

تحقيقات علمى بشر پيرامون ماده جهان به اين جا منتهى شده بود كه ماده نخستين جهان موجودات، موجودى ريز و نشكن به نام «اتم» است و همه جهان، جز تركيبات گوناگون اين ذرات چيزى ديگرى نيست. ولى موفقيت اخير دانشمندان در شكستن اتم پرده از روى رازى برداشت و ثابت شد كه هر يك از ذرات، خود داراى اجزاى ريزى هستند و هر اتمى مركب از دو جزء است: يكى «الكترون» (ذرات گردنده اتم كه بار منفى دارند) و ديگرى «پروتون» (هسته مركزى كه بار مثبت دارد) و بر اثر داشتن اين دو بارِ مختلف و به اصطلاح «ناهمنام» كشش و جاذبه عجيبى ميان اين دو جنس مخالف حكمفرماست كه بى شباهت به جاذبۀ جنسى ميان دو جنس مختلف نيست.

در روز نزول قرآن هرگز امكان نداشت اين حقيقت علمى را، جز با بيانى كه در قرآن وارد شده است، ذكر نمود. (13)

در پايان تذكر اين نكته لازم است كه قرآن در آيه مورد بحث، ميوه ها را زوج معرفى كرده در حالى كه در آيات ديگر گياهان را ـ آن طور كه بيان شد ـ معرفى نموده است.

اين تعبير ظاهراً به خاطر آن است كه پيدايش هر ميوه از تركيب دو نطفه نر و ماده گياه است؛ زيرا ميوه چيزى جز محصول آميزش نر و ماده نيست. ممكن است اين جمله معناى ديگرى نيز داشته باشد، كه علم در آينده آن را ثابت كند.

پاورقی:

(1)- رعد، 3.

(2)- شعراء، 7.

(3)- ذاريات، 49.

(4)- آل عمران، 191.

(5)- فرقان، 73.

(6)- راغب، مفردات، ص 216.

(7)- كشاف، ج2، ص 304 در تفسير آيه «...فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَبات شَتّى...» طه آيه52.

(8)- بقره، 35.

(9)- الذاريات 49.

(10)- نجم 45.

(11)- حشرات از عوامل مهم گرده افشانى هستند و سبب بارور شدن بسيارى از گل ها و گياهان مى شوند. حشرات براى استفاده از دانه گرده و شهد گل ها، وارد آنها مى شوند و در موقع رفتن از گلى به گل ديگر، دانه هاى گرده اى را كه به كرك هاى تن آنها چسبيده روى كلاله ها مى نشانند. اگر مانع شوند كه حشرات به بعضى از گياهان نزديك شوند، آن گياهان اساساً ميوه و دانه نمى دهند.

استیون هاوکینگ و پاسخ آیت الله سبحانی به شبهه او!

استیون هاوکینگ، فیزیکدان و فضا شناس سرشناس بریتانیایی در یک مصاحبه اختصاصی با روزنامه گاردین دیدگاههای خود را در مورد مرگ، دلایل وجود انسان و تصادفی بودن موجودیت هستی و بشر را تشریح کرده است.

استیون هاوکینگ، می گوید اعتقاد به وجود بهشت و یا نوعی از حیات پس از مرگ در حقیقت « افسانه ای » است برای مردمانی که از مرگ می هراسند. او با صراحت می گوید که پس از آخرین فعالیت مغز انسان دیگر حیاتی برای وی وجود ندارداعلام این نظر نشانی از مخالفت صریح وی با توجیحات دینی در این زمینه است.

استیون هاوکینگ، از سن ۲۱ سالگی به بیماری شدید فلج اعصاب مبتلا شد. وی برای دوره ای تحت تاثیر این بیماری به شدت بد بین بود ولی در نهایت به این نتیجه رسید که با وجود همه تردیدها و بی اطمینانی از ادامه زندگی باید از تمام لحظات زندگی لذت ببرد.

وی می گوید:« در ۴۹ سال گذشته من همواره با احتمال وقوع یک مرگ زودرس زندگی کرده ام. من از مرگ نمی ترسم ولی عجله ای هم برای مردن ندارم. از نظر من مغز مثل کامپیوتری است که با از کار افتادن قطعات آن از حرکت باز خواهد ایستاد. چیزی به عنوان بهشت و یا حیات پس از مرگ وجود ندارد. این یک داستان افسانه ای برای کسانی است که از تاریکی مرگ می هراسند

روزنامه گاردین می افزاید که اظهار نظرهای استیون هاوکینگ، از آنچه که در کتاب خود در سال گذشته نوشته بود فراتر می رود. وی در کتاب آخر خود به نام « طرح عظیم » اعلام کرد که برای توضیح عالم هستی نیازی به وجود یک آفریدگار مطلق نیست.

این کتاب واکنش گروهی از پیشوایان دینی را برانگیخت که هاوکینگ، را به « کفر گویی» متهم کردند. برخی از دانشوران نیز دیدگاههای وی را تفسیری شخصی از علوم تجربی دانسته و اعلام کردند که هاوکینگ به عنوان یک دانشمند نمی تواند وجود یا عدم وجود خدا را ثابت کند.

کتاب استیون هاوکینگ، به نام « تاریخ فشرده ای از زمان» که در سال ۱۹۸۸ انتشار یافت حدوده ۱۰میلیون نسخه فروش رفت و وی را به یک چهره علمی مشهور بدل ساخت. در آن کتاب وی می گوید:« اگر دانشمندان بتوانند محاسبات و فرضیه های لازم برای توضیح هر پدیده و ماده موجود در هستی را کشف و تنظیم کنند در آن صورت بشر خواهد توانست فکر خدا را بخواند

در مصاحبه با روزنامه گاردین و در پاسخ به سئوال « رسالت انسان چیست و آدمی چگونه باید زندگی کند؟» استیون هاوکینگ می گوید:« ما باید به دنبال آن باشیم که از اعمال خود بزرگترین ارزشها را بیافرینیم.» 
وی تاکید می کند که ارزش علوم و دانستن در این است که جهان هستی فقط به این وسیله شناخته می شود. از نظر وی شکل گیری کائنات، منظومه ها و سیاره ها روندی نامنظم و بی مقدمه است و بنابراین موجودیت انسان روی کره زمین یک امر تصادفی است.
پاسخ آیت‌الله‌ سبحانی به شبهه 
استیون هاوکینگ، فیزیکدان انگلیسی :
آیا علم فیزیک می‌تواند ماورای طبیعت را نفی کند؟
علومی که انسان با آن سر و کار دارد، بر دو نوع تقسیم می‌شوند:
1. علم مادی و تجربی، علمی است که می‌توان موضوعات آن را در آزمایشگاه تجربه کرد و آثار آن را به دست آورد و با نظم و نظام آن آشنا شد. این نوع از علوم فقط می‌تواند در مسائل مادی، قضاوت و داوری کند و بگوید فلان مولکول از چند عنصر تشکیل شده و یا مثلاً عنصر فلانی در آن موجود نیست. این نوع داوری از او پذیرفته می‌شود. چرا؟ چون آزمایش و آزمایش کننده، و مورد آزمایش همگی از سنخ واحدی هستند یعنی ماده و مادی می‌باشند.

2. دانشمند زیست‌شناس با ابزاری که در اختیار دارد، نمی‌تواند درباره وجود روح و یا عدم آن داوری کند، مثلاً بگوید من در تشریح بدن انسان به روح برنخوردم، و چاقوی تشریح من، در فعالیت مستمر خود، به چنین واقعیتی نرسید، زیرا ابزاری که در اختیار دارد نمی‌تواند در موضوعات خارج از ماده نفیاً و اثباتاً داوری کند.

یک فیزیکدان اگر بخواهد با دریافت‌های خود، وجود ماوراء طبیعت را نفی کند، به سان جنینی است که در رحم مادر، خارج رحم را انکار کند و بگوید: آسمان و زمین و دریا و اقیانوسی وجود ندارد. جهان و شرق و غرب آن، همین رحم است که من در آن پرورش می‌یابم. ولی این قضاوت از او پذیرفته نیست و به همین روی، وقتی پرده‌ها از میان رفت و دیده به جهان گشود، از قضاوت خود، نادم و پشیمان می‌شود و عالم دیگری را می‌بیند، که در آن زمان در عقل او نمی‌گنجید، چه نیکو می‌گوید شاعره نغز سخن:

مرغک اندر بیضه چون گردد پدید                                              گوید اینجا بس فراخ است و سپید
عاقبت کان حصن سخت از هم شکست                                         عالمی بیند بسی بالا و پست
گه پرد آزاد در کهسارها                                                        گه چرد سرمست در گلزارها


بنابراین، مقام و موقعیت دانشمند فیزیکدان نسبت به صفحه هستی، اعم از مادی و مجرد موقعیت همین مرغک در بیضه یا جنین در شکم مادر است. او می‌تواند در محیط کار خود، داوری کند، اما در ماورای محیط خود، که ابزار و ادوات آن را ندارد، نمی‌تواند نفیاً قضاوت کند.

این‌که جهان خدایی دارد و یا ماده آفریدگاری دارد و این نظام برخاسته از متن ماده نیست و این خانه صاحبخانه دارد، در گرو براهین عقلی و فلسفی است که مسئله را به حد ضرورت و بداهت برساند، در این‌جا باید فیلسوف حکیم، در نفی و اثبات آن داوری کند، نه یک فیزیکدان، هر چند عالم و برجسته باشد. فیلسوف با اثبات حدوث ماده، می‌تواند به محدث آن راه ببرد یا از هدفمند بودن نظام، کشف کند که این نظام برخاسته از ماده نیست، چون هدفمند بودن، حاکی از اعمال شعور و خرد است و ماده، فاقد این ابزار است. و هم‌چنین براهین دیگر که در کتاب‌های فلسفی و کلامی بیان شده است.

پدیده جدید در انگلستان
اکنون برسیم به پدیده جدیدی که در انگلستان به وجود آمده است. غالباً علما و دانشمندان آن‌جا نسبت به ماورا طبیعت، مردد یا بی‌اعتقاد هستند، برخلاف نوع دانشمندان آلمانی که با مسائل فلسفی بیشتر آشنا هستند، مثلاً نباید از خاطر برد که فیلسوف انگلیسی «برتراند راسل» با آن سروصدایی که داشت در کتاب «چرا مسیحی نیستم» می‌گوید: من سابقاً نسبت به خدا و مسیح اعتقاد داشتم و معتقد بودم که جهان، آفریده خداست، ولی بعداً با خود فکر کردم که این اعتقاد، مخالف یک قانون قطعی فلسفی است و آن این‌که هر پدیده‌ای پدید آورنده دارد، پس بنابراین، خدا هم باید آفریدگاری داشته باشد و حال آن‌که دین‌داران او را ازلی و ابدی می‌دانند، از این جهت، من از گروه دین‌داران، جدا شدم.

انسان، واقعاً از فکر این فیلسوف جنجالی، تعجب می‌کند، زیرا آن‌چه از آن فرار کرده، دوباره به آن گرفتار شده است، زیرا اگر مشکل خدا این است که آفریدگار ندارد، عین این مشکل درباره ماده هم پیش می‌آید، اگر بگویید ماده حادث است پس آفریدگار او کیست؟ و اگر بگویید قدیم است، پس معلول بلا علت را پذیرفته‌اید!!

جناب راسل بین دو مسئله خلط کرده است:
1. هر پدیده‌ای پدید آورنده دارد.
2. هر موجودی پدید آورنده دارد.
آن‌که صحیح است، همان گزاره اولی است که موضوع آن پدیده است، یعنی چیزی که نبوده و بعداً پدید آمده است که البته نیاز به پدید آورنده دارد.

و اما دومی کاملاً غلط است، زیرا موضوع گزاره (موجود)، اعم از پدیده و غیرپدیده است، چیزی که اصلاً مسبوق به عدم نبوده و به اصطلاح ازلی بوده است، نمی‌توان برای آن پدید آورنده‌ای اندیشید وگرنه دچار تناقض می‌شویم، زیرا اگر قدیم است پس پدید آورنده ندارد و اگر علتی دارد، پس قدیم نیست، بلکه حادث است.

اخیراً برخی از فیزیک‌دان‌های انگلیسی نغمه دیگری را ساز کرده و سر و صدایی به راه انداخته‌اند. اکنون به داستان آن توجه کنید:

«استفان‌ هاوکینگ» فیزیک‌دان 68 ساله انگلیسی، در سال 1988 با نوشتن کتاب «تاریخ مختصری از زمان» به شهرت رسید، وی پیش از این اعتراف کرده بود که: اگر بخواهیم یک نظریه کامل را برای پیدایش کائنات پیدا کنیم و آن‌گاه پیروزی‌ نهایی در استدلال انسانی را به دست آورده‌ایم، آن زمان باید خدا را به خاطر داشته باشیم.

حتی در کتاب دیگرش اعلام کرده بود که: کشف سال 1992 در مورد سیاره‌ای که به دور ستاره‌ای دیگر غیر از خورشید می‌گردد، به بازسازی نظریه اسحاق نیوتن پدر علم فیزیک کمک می‌کند که بیان کرده بود: کائنات حاصل بی‌نظمی نبوده و توسط خدایی آفریده شده است.

اکنون پس از گذشت چند سال که بیماری «هاوکینگ» بسیار پیشرفت کرده و تقریباً او را به فلج کامل مبتلا ساخته و او دیگر نمی‌تواند سخن بگوید و با اشاره انگشت دست چپش به یک کامپیوتر، احساسات خود را بیان می‌کند. در شهریور 1389، کتابی جدید منتشر شده که مؤلف آن را «هاوکینگ» دانسته‌اند. در این کتاب ادعا شده است:

«کشف منظومه‌های دیگری نظیر منظومه خورشیدی ثابت کرد که منظومه ما که دربرگیرنده یک خورشید و سیاره‌هایی است که پیرامون آن می‌چرخند، یک پدیده منحصر به فرد نیست. این واقعیت نشان داد که وجود حالت فیزیکی ایده‌آل بین خورشید و کره زمین و پیدایش انسان روی کره زمین، یک پدیده از پیش‌طراحی شده و دقیق برای موجودیت و رفاه انسان نیست».

حاصل دلیل او این است که ما منظومه خورشیدی دیگری به‌سان منظومه خورشیدی خودمان کشف کرده‌ایم. این امر ثابت کرد که پیدایش انسان، روی کره زمین، یک پدیده از پیش طراحی شده نیست؟!!

اصولاً دلیل خداشناسان این نیست که فقط ما یک منظومه شمسی داریم و انسان هم در کره زمین زندگی می‌کند تا با کشف منظومه‌های دیگر، برهان آنان باطل شود، اگر علم صدها منظومه خورشیدی دیگر کشف کند، کوچک‌ترین خراشی در براهین فلسفی خداشناسی وارد نمی‌شود، اگر مؤید وجود او نباشد؛ زیرا به حکم «کل یوم هو فی شأن» پیوسته خالق و مدبر جهان است و امر خلقت استمرار دارد، چون براهین فلسفی آنان مبنی بر اصولی است که منافاتی با این کشف‌ها ندارد. زیرا طرح قدیمی و دیرینه است، ولی اجرای آن تدریجی است.

آنان برای اثبات وجود خدا از براهین زیر بهره می‌گیرند:
1. برهان امکان و وجوب
2. برهان حدوث ماده از طریق حرکت جوهری
3. نظام هدفمند در عالم ماده که حاکی از دخالت شعور در پیدایش آن است.
4. برهان صدیقین که خود برهانی برتر است که فقط ذائقه انسان‌های برتر آن را می‌چشد.
5. برهان محاسبه احتمالات که پیدایش نظم نوین عالم را در پرتو تصادف به حد صفر می‌رساند و امثال این‌ها.

اتفاقاً فیزیک‌دان انگلیسی باید از کشف منظومه‌های دیگر بر وجود خدا استدلال بهتری پیدا کند، زیرا آن منظومه هم دارای نظم و نظامی است که نمی‌تواند ساخته خود ماده باشد. طبعاً دست آفریدگار حکیم و توانایی در کار است که این نظم را به آن ماده بخشیده است.

پیشرفت علوم و کشف نظام‌های هدفمند، بهترین حربه بر ضد مادی‌ها است که نظم جهان را مولود خود ماده می‌دانند. حالا چرا این دانشمند پر سر و صدا، از برهان بر وجود خدا، ضد آن را نتیجه گرفته‌اند؟!!

او فکر می‌کند که نظام خورشیدی را، می‌توان دلیل بر وجود خدا گرفت ولی اگر نظامات دیگری به‌سان این نظام کشف شد، باید کثرت نظام‌ها را گواه بر نفی او گرفت، در حالی که جریان برعکس است. هر چند نظام جهان، بالاخص نظام هدفمند کشف شود، احتمال پیدایش جهان را بر اصل تصادف، به حد صفر می‌رسد و اتفاقاً برهان محاسبه احتمالات، بیشتر این باور را تقویت می‌کند که نظم اندک را می‌توان معلول تصادف دانست ولی اگر افزایش پیدا کرد، کار به جایی می‌رسد که «پیدایش تصادف»، احتمالی بسیار اندک در مقابل احتمالات بی‌شمار به حساب می‌آید.

اتفاقاً حکیمان الهی، و پیش از آن‌ها وحی آسمانی بر نظم هدفمند که هر دو در زمین و آسمان رخ می‌دهد، تکیه می‌کنند و خردمندان را بر تفکر و اندیشیدن در آن دعوت می‌نماید. اینک گوشه‌ای از وحی:

«به راستی در آسمان‌ها و زمین برای مؤمنان نشانه‌هایی است و در آفرینش خودتان و آن‌چه از انواع جنبده‌ها پراکنده می‌گرداند برای مردمی که یقین دارند نشانه‌هایی است و نیز پیاپی آمدن شب و روز و آن‌چه خدا روزی از آسمان فرود آورده و به وسیله آن، زمین را پس از مرگش زنده گردانیده است، و هم‌چنین در گردش بادها بر هر سو برای مردمی که می‌اندیشند نشانه‌هایی است. این‌ها است آیات خدا که به حق آن را بر تو می‌خوانیم، پس بعد از خدا و نشانه‌های او به کدام سخن خواهید گروید؟».

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام نیز در بیانات خود، بسیار بر برهان نظم تأکید می‌کند به‌طوری که به بسیاری از موجودات منظم از جمله مورچه و طاووس و... اشاره کرده و ظرافت‌های خلقت آن‌ها را برمی‌شمرد و در واقع به آدمیان توجه می‌دهند که با تأمل و تفکر در خلقت موجودات منظم، می‌توان به خداوند حکیم و با تدبیر پی برد.

ایشان به‌روشنی در تعابیری می‌فرمایند:

1. «عجبت لمن شک فی الله و هو یری خلق الله»

«من تعجب می‌کنم از کسانی که مخلوقات الهی را می‌بینند و در وجود خدا تردید می‌کنند».

2. «بل ظهر للعقول بما أرانا من علامات التدبیر».

«این خداست که با نشانه‌های تدبیر که در آفریدگانش دیده می‌شود، بر عقل‌ها آشکار شده است».

3. «کفی بإتقان الصنع لها آیة».

«در اتقان صنع (که همان نظم در مخلوقات است) نشانه کافی بر خداوند است».

چشم باز و گوش باز و این عمی                                               حیرتم از چشم‌ بندی خدا

در پایان یادآور می‌شویم بالأخره در میان دانشمندان غرب نیز انسان‌های منصف و واقع‌بین وجود دارند. خوشبختانه آقای پروفسور اریک پریست از استادان سابق ریاضیات در دانشگاه «سنت اندرو» و از اعضای هیئت امنای «انستیتو فارادی» در دانشگاه کمبریج پاسخ آقای «هاوکینگ» را چنین داده است:

سخنان پروفسور هاوکینگ توجیه‌پذیر نیست، این حالت کاملاً تحمل‌پذیر و منطقی است که خداوند شرایط را برای وقوع انفجار بزرگ و شکل‌گیری کهکشان‌ها بر اساس آن فراهم کرده باشد.

در جای دیگری در مصاحبه با روزنامه «گاردین» همو می‌گوید:

باورهای مدرن در مورد جهان و عالم هستی با هدف پوشاندن شکاف‌ها و نقاط ضعف در دانش ما نیست بلکه هدف، دادن پاسخ به سؤالات گوناگون بشر مدرن است.

وی می‌افزاید فلسفه و الهیات رشته‌های مناسب برای پاسخ‌گویی به این سؤالات هستند و مثالی را می‌آورد به این صورت:

داستان جوشیدن آب در کتری، با استفاده از قوانین فیزیک به دقت قابل توضیح است که چطور گرما از اجاق به کتری و سپس به آب منتقل می‌شود و آن را به نقطه جوش می‌رساند، اما چرا این آب می‌جوشد، را نمی‌توان صرفاً با فیزیک توضیح داد، شاید خانم خانه هوس چای کرده باشد؟!

مقصود او این است که ما نباید به علل قریبه اکتفا کنیم، بلکه باید به علت‌العلل نیز توجه کنیم. اصولاً باید پرسید: کی اجاق گاز را روشن کرده است تا بر اثر آن حرارت نهایتاً به آب منتقل شود و آب به جوش آید؟ و این کار فیزیک‌دان نیست. کار فیزیک‌دان فقط ارائه علت قریبه است و علل بعیده را باید از علوم دیگر مانند فلسفه و الهیات استفاده کرد.
منبع:مرکز خبر حوزه

آیت الله مرتضی رضوی و استیون هاوکینگ؟

با سلام
اقتباس جناب استفان هاوکینگ و نیل تروک و دیگر آکادمی های غربی از نظریات صریح این کتاب مسلم است چرا که تاریخ چاپ و انتشار کتاب تبیین جهان و انسان در سال 1372 بوده است
یعنی 21 سال پیش این کتاب منتشر و نسخه هایی از آن را دانشگاه کمبریج،دورهام، آکسفورد و دانشگاه کرنل و دیگر آکادمی ها دریافت و ضمن ارسال نامه ای از وصول آن تقدیر و تشکر نموده اند.

Stephen Hawking هاوکینگآیت الله مرتضی رضوی

نویسنده در مقدمه کتاب خود می نویسد : قبل از چاپ این کتاب مطالب آن در سالهای 1354 یعنی 40 سال پیش در محافل علمی از سوی نویسنده تدریس گردیده است. و این در حالی است که استیفان هاوکینگ پس از چند سال از دریافت کتاب مذکور شتابزده به ارائه رقمی در باره عمر جهان پس از بیگ بنگ می پردازد. که از سر تصادف دقیقا با رقم کتاب مذکور یکسان است! حتی ایشان اقدام به بیان عین عبارت کتاب می نمایند: که "آن هسته کوچک اولیه به اندازه یک نخود بوده است".

 

 

یکی از اصول اساسی و کلیدی که در کتاب تبیین جهان و انسان آمده و در مستند داستان آفرینش جهان نیز به آن اشاره شده است، قانون دافعه یا رانش است که کاملا برخلاف نظریه مشهور قانون جاذبه و گرانش نیوتون است!
به نظر می رسد با آمدن نسبیت و کوانتوم، فیزیک نیوتنی ای که قرار بود پایان فیزیک باشد، در ابعاد اتمی و سرعت های بالا بی اعتبارشده است. در چنین شرایطی پیوسته به دنبال یک جایگزین هستند که این خلاء و این حلقه مفقوده را پر نمایند.

پیش بینی من این است که زمانی نخواهد گذشت که این نظریه نیز از طرف آنها مصادره خواهد شد! دور نیست تا جناب استیفان هاوکینگ نماینده و تریبون جهان غرب از فراز سکوی کیهان شناسی و کرسی فیزیک اعلام نماید که آنچه باعث گسترش شگفت انگیز جهان کائنات می گردد نه قانون جاذبه و گرانش، که قانون دافعه و رانش است.
مفهوم "میدان هیچکه کائنات از آن آغاز گردیده دقیقا به معنای همان "ایجاد" است که بارها و بارها در کتاب به شرح و بحث آن پرداخته شده است.
به تازگی نیز به وجود بیگ بنگ های متعدد اشاره می نمایند که این نیز از جمله مباحث کلیدی در کتاب مذکور است که تحت عنوان "بیگ بنگ های شش گانه" نباء عظیم و یا مهبانگ از آن سخن رفته است
البته دوستان توجه داشته باشند که عرصه این مباحث از حوزه صرفا فیزیک و رصد تجربی خارج است و در گستره هستی شناسی جریان می یابد
چرا که مباحثی همچون "میدان هیچ"، مرگ فیزیک و پایان کیهان شناسی و مرگ فلسفه ها چیزی نیست که بتوان آن را در لابلای چرخ دنده های کاوشگر پلانگ یا زیر عدسی محدب رصد تجربی هابل یا فیزیک آکادمیک جستجو نمود!!!

البته متاسفانه هیچ مرکز علمی و معنوی در ایران وجود ندارد تا متصدی دفاع از نظریات علمی باشد، مبحث آیت الله رضوی و استیفان هاوکینگ در فضای مجازی گسترده است من به نوبه خود از شرکت و همراهی دوستان در این بحث سپاس گذارم، انتظار می رود کمی  نیز در انتشار و دفاع معنوی از یافته های علمی در مراکز علمی بکوشیم. و نگذاریم برای همیشه غربی ها میراث گران بهای ما را به یغما برند و به نام خود سرقت نمایندآنها یافته های جهان شرق را همچنان سرقت و با غسل تعمید بر آن بنام غرب منتشر می نمایند!

کلید واژگان تصوف( نوشته استاد دریاکناری)

تصوف- صوفیه-صوفی- درویش- فقیر

 «صوف» در لغت عرب به معنی «پشم» است و «صوفی» کسی است که پشمینه لباس می پوشد. «تصوف» اندیشه و عمل خاصی است که تحت عنوان فرقه در اسلام ظهور کرده است.

در این که ریشه تصوف از کجاست و تصوف به چند معنا است نظرات مختلف و حتی ضد النقیضی وجود دارد. چند صد احتمال برای معنای تصوف در کتاب ها ذکر شده است.

اما آنچه مسلم است تصوف در اواخر قرن اول هجری اندک اندک شکل گرفت و ابو هاشم کوفی اولین صوفی است که این فرقه را پایه گذاری کرده است. این فرقه که در زمان امام صادق(ع) علناً فعالیت خود را آغاز کرده بودند از ناحیه امام صادق(ع) و دیگر ائمه معصومین روایاتی در جرح و رد و انکار صوفیه فرموده اند که سلسله سند آن صحیح است.

مرحوم طبرسى در مكارم الاخلاق در مورد لعن فرشتگان بر صوفيان آورده است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) خطاب به ابوذر می فرمايند:

«يَا اَبَاذَرُ يَكُونُ فِى آخَرِ اَلْزَّمَانِ قَوْمَُ يَلْبَسُونَ اَلْصَّوفَ فِى صَيْفِهِمْ وَ شِتَائِهِمْ يَرَوْنَ اَلْفَضْلَ لَهُمْ بِذَلِكَ عَلىَْ غَيْرِهِمْ اُولئِكَ يَلْعَنَهُمْ مَلائِكَهِ اَلْسَّمَاءِ وَ الاَرْضِ»([1])

(اى ابوذر! در آخر الزمان قومى می آيند كه در تابستان و زمستان لباس پشمى می پوشند و اين عمل را براى فضيلت و نشانه زهد و پارسايى مىدانند، آنان را فرشتگان آسمان و زمين لعن می كنند.)

مرحوم ملا محمد باقر مجلسى در كتاب عين الحياه پس ذكر اين روايت آورده است:

«اى عزيز! اگر عصابه عصبيت از ديده بگشايى و به عين انصاف نظر نمايى، همين فقره كه در اين حديث شريف وارد شده است; براى ظهور بطلان طايفه مبتدعه صوفيه كافى است، قطع نظر از احاديث بسيار كه صريحاً و ضمناً بر بطلان اطوار و اعمال ايشان و مذمت مشايخ و اكابر ايشان وارد شده است.»([2])

به سند معتبر از حسين بن سعيد روايت شده است كه گفت:

«سَألْتُ اَبَااَلْحَسَن(عليه السلام) عَنْ اَلْصُّوفِيَّهِ وَ قَالَ: لا يَقُولُ اَحَدَُ بِالتَّصَوُفِ اِلاّ لِخُدْعَهٍ أوْ ضَلالَهٍ أوْ حِمَاقَهٍ وَ اَمَّا مَنْ سُمِّىَ نَفْسَهُ صُوفِيَّاً لِلتَّقِيَهِ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ وَ عَلامَتَهُ اَنْ يَكْتَفِى بِالْتَّسْمِيَهِ فَلا يَقُولَ بِشَىءٍ مِنْ عَقَائِدِهِمْ اَلْبَاطِلَه»([3])

(از امام رضا(عليه السلام) از صوفيه سؤال كردم، ايشان فرمودند: كسى قائل به تصوف نمی شود مگر از روى خدعه يا گمراهى و يا حماقت و ليكن اگر كسى از روى تقيه خود را صوفى بنامد، تا از شر آنها در امان بماند بر او گناهى نيست به شرط آن كه از عقائد باطل شان چيزى نياموزد.)

و نيز به سند صحيح از بزنطى و اسماعيل بن بزيع از امام رضا(عليه السلام) روايت كرده اند كه فرمود:

«مَنْ ذُكِرَ عِنْدَهُ اَلْصُّوفِيَّهَ وَ لَمْ يُنْكِرْهُمْ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ اَنْكَرَهُمْ فَكَأنَّمَا جَاهَدَ اَلْكُفَّارَ بَيْنَ يَدِى رَسُولُ الله(صلى الله عليه وآله)»([4])

(هر كس نزد او از صوفيه سخن به ميان آيد و به زبان و دل انكار ايشان نكند از ما نيست و هر كس صوفيه را انكار نمايد گويا اين كه در راه خدا در حضور رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به كفار جهاد كرده است.)

هم چنين به سند صحيح از احمد بن محمد بزنطى روايت كرده اند كه مردى به امام صادق(عليه السلام) عرض كرد در اين زمان قومى پيدا شده اند كه به آنها صوفى می گويند درباره آنها چه می فرماييد؟ امام در پاسخ فرمودند:

«اَنَّهُمْ اَعْدَائَنَا فَمَنْ مَالَ اِلَيْهِمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ يَحْشُرَ مَعَهُمْ وَ سَيَكُونَ اَقْوَامُ يَدْعُونَ حُبِّنَا وَ يَمِيلُونَ اِلَيْهِمْ وَ يَتَشَّبَهُونَ بِهِمْ وَ يَلْقَبُونَ اَنْفُسَهُمْ بِلَقْبِهِمْ وَ يَأُولُوم اَقْوَالِهِمْ اِلاّ فَمَنْ مَالَ اِلَيْهِمْ فَلَيْسَ مِنَّا وَ اِنَّا مِنْهُ بَرَآءً وَ مَنْ اَنْكَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَيْهِمْ كَانَ كَمَنْ جَاهَدَ اَلْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَى رَسُولُ الله(صلى الله عليه وآله)»([5])

(آنها «صوفيان» دشمنان ما هستند، پس هر كس به آنان مايل شود از آنان است و با آنان محشور خواهد شد و به زودى كسانى پيدا مىشوند كه ادعاى محبت ما را مىكنند و به ايشان نيز تمايل نشان مىدهند و خود را به ايشان تشبيه نموده و لقب آنان را بر خود مىگذارند و گفتارشان را تأويل مىكنند. بدان كه هر كس به ايشان تمايل نشان دهد از ما نيست و ما از او بيزاريم و هر كس آنان را رد و انكار كند مانند كسى است كه در حضور پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) عليه كفار جهاد كرده است.)

شيخ مفيد به سند صحيح از امام على النقى(عليه السلام) روايت كرده است كه محمد بن حسين بن ابى الخطاب در خدمت امام على النقى(عليه السلام) در مسجد النبى بودم. در آن حال گروهى از اصحاب حضرت وارد مسجد شدند كه ابو هاشم جعفرى نيز در ميان آنان بود ـ او مردى بسيار بليغ و با كمال بود و در نزد آن حضرت داراى شأن و مقامى بود ـ ناگاه جمعى از صوفيان داخل مسجد شدند و حلقه زدند و مشغول ذكر گرديدند. حضرت به اصحابش فرمود:

«لا تَلْتَفِتُوا اِلىَْ هَؤلاءِ اَلْخُدَّاعِينَ فَاِنَّهُمْ خُلَفَاءُ اَلْشَّيَاطِينَ وَ مُخَّرِبُوا قَوَاعِدَ اَلْدِّينِ يَتَزَّهَدُونَ لِرَاحَهِ الاَجْسَامِ وَ يَتَهَجَدُونَ لِتَصْيِيدِ الاَنْعَامِ يَتَجَوَعُونَ عُمْرَاً حَتىَْ...»

(به اين حيله گران اعتنا نكنيد زيرا جانشينان شياطين و تخريب كننده استوانه هاى دين هستند. زهد ايشان براى راحتى بدن هايشان و تهجد و شب زنده داريشان براى صيد كردن عوام است. عمرى را در گرسنگى به سر برند تا عوام و نادانى را مانند خرها پالان كنند و زين بر پشت آنها گذارند)

«لا يُهَّلِلُونَ اِلاّ لِغُرُورِ اَلْنَّاسِ وَ لا يُقَّلِلُونَ اَلْغَذَاءِ اِلاّ لِمَلا اَلْعَسَاسِ وَ اِخْتِلافِ اَلْدَفْنَا مَنْ يَتَكَلَّمُونَ اَلْنَّاسَ باملائهم فى الحب و يطرحونهم باذلالهم فى الجب أوْرَادِهِمْ اَلْرَّقْصُ وَ اَلْتَّصْدِيَهُ وَ اَذْكَارِهِمْ اَلْتَّرَنُمِ وَ اَلْتَّغْنِيَّهِ فلا يتبعهم الا السفهاء و لا يعتقدهم الا الحمقاء فمن ذَهَبَ اِلىَْ زِيَارَهِ أحَدَُ مِنْهُمْ حَيَّاً أوْ مَيَّتَاً فَكَاَنَّمَا ذَهَبَ اِلىَْ زِيَارَهِ اَلْشَّيْطَانِ وَ عَبْدِهِ الاَوْثَانِ وَ مَنْ اَعَانَ أحَدَاً مِنْهُمْ فَكَاَنَّمَا اَعَانَ يَزِيدَ وَ مُعَاوِيَهَ وَ اَبَا سُفْيَانَ»

(ذكر نمی گويند مگر براى فريب مردم و خوراك خود را كم نمی كنند مگر براى پر كردن قدح و ربودن دل احمقان، با مردم دم از دوستى خدا زنند تا ايشان را به چاه اندازند، اوراد ايشان رقص و كف زدن و غنا و آواز خوانى است و كسى به سوى آنها متمايل نشود و تابع ايشان نگردد مگر آن كه از جمله سفيهان و احمقان باشد هر كس به زيارت يكى از آنان در حال حيات و يا بعد از مرگ برود، مانند آن است كه به زيارت شيطان و بت پرستان رفته باشد و هر كس يارى ايشان كند، گويا يزيد و معاويه و ابوسفيان را يارى كرده است.)

يكى از اصحاب حضرت عرض كرد; «وَ اِنْ كَانَ مُعْتَرِفَاً بِحُقُوقِكُمْ؟» (اگرچه آن كس به حقوق شما اقرار داشته باشد؟)

حضرت نگاه تندى به او كردند و فرمودند:

«دَعْ ذَا عَنْكَ مَنْ اعْتَرَفَ بِحُقُوقِنَا لَمْ يُذْهِبْ فِى عُقُوقِنَا اَمَّا تَدْرِى اَنَّهُمْ اَحَسَّ طَوَائِفَ اَلْصُّوفِيَّهَ وَ اَلْصُّوفِيَّهَ كُلُّهُمْ مِنْ مُخَالِفِينَا وَ طَرِيقَتِهِمْ مُغَايِرَهُ لِطَرِيقَتِنَا وَ اِنْ هُمْ الاَنْصَارِى وَ مَجُوس هَذِهِ الاُمَهَ اُولئِكَ اَلْذِّينَ يَجْهَدُونَ فِى اَطْفَاءِ نُورَ اللهِ وَ اللهُ يَتُّمَ نُورُهُ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْكَافِرُونَ»([6])

(اين سخن را ترك كن، مگر نمىدانى هر كس حق ما را بشناسد، مخالفت امر ما نمىكند، آيا نمىدانى ايشان پست ترين طوائف صوفيه مىباشند و اين فرقه صوفيه همه شان مخالف ما هستند و طريقه آنان باطل و بر خلاف طريقه ماست و اين گروه نصارى و مجوس اين امتند و آنان سعى در خاموش كردن نور خدا (اسلام) می كنند و خداوند نور خود را تمام مىكند اگرچه كافران خوش ندارند.)

از امام هادي(ع) روايت شده است كه ايشان در مورد صوفيه و فرق مختلف آن فرمودند:

(اَلْصُّوفِيَّهُ كُلُّهُمْ مِنْ مُخَالِفِينَا، وَ طَرِيقَتُهُمْ مُغَايِرَُ لِطَرِيقَتِنَا، اِنْ هُمْ اِلاّ نَصَاريَْ وَ مَجُوسُ هَذِهِ الاُمَه)[7]

(تمام فرقه هاي صوفيه مخالف ما هستند و راه آنها غير راه ماست و آنها نصرانيان و مجوسان اين امت هستند.)

هنگامی که بزرگان تصوف دیدند که هر چه روایات در مورد تصوف وجود دارد همگی بر مذمت و سرزنش و ملامت صوفیه است از یک سو و از سوی دیگر پس از غیبت کبری، حتی یک روایت به روایات شیعه اضافه نشده است. شیعه از اینکه راهنما و پیشوای معصوم حاضر داشته باشد محروم است. در نتیجه بهترین تاکتیک تصوف آن شد که تغییر نام دهد. از «صوفی» و «صوفیه» خودرا به «درویش» و «فقیر» نام گذاری کند.

دیگر در روایات شیعه هیچ مذمتی پیرامون درویش و فقیر وجود ندارد به زعم صوفیان اگر تغییر نام دادند، عقیده شان هم تغییر خواهد کرد. صوفی همان صوفی است خواه نامش را درویش و فقیر و یا هر چیز دیگری بگذارد. اعتقادشان که تغییر نکرده است. در نتیجه دیدگاه ائمه هدی(ع) نسبت به هر آن کسی که این اعتقادات را داشته باشد و طبق این اعتقادات عمل نماید رد کرده اند.

مقامات صوفیه، با تغییر نام تلاش کردند تا آن ماهیت و هویت اصلی خودشان را مخفی کنند ماهیتی که طبق اعتقاداتش مخالف صریح با اسلام و تعالیم اسلام می نمود.

امروزه در سر در محل عبادت صوفیه (خانقاه) صوفیه و یا تصوف ننوشته است. بلکه با عنوان «حسینیه دراویش نعمت الهیه گنابادیه» نوشته اند.

 

              خانقاه

 

محل عبادت صوفیه «خانقاه» نام دارد که در منابع خانگه، خانقه، خانگاه و... نام دارد. عبدالرحمن جامی در نفحات الانس در مورد اولین خانقاه می نویسد:

(نخستين خانقاه را در رمله شام يك امير نصارى براى صوفيان ساخت. چون دو تن را ديد به هم رسيدند و دست در آغوش يكديگر كرده و آن چه از خوردنى داشتند در ميان نهاده و خوردند و برفتند، امير ترسا از يكى از ايشان پرسيد: آن كه بود؟ گفت: من ندانم. گفت: تو را چه بود؟ گفت: ندانم... گفت: اين الفت چه بود؟ گفت: اين در طريقت ما است. امير ترسا پرسيد شما جايى داريد كه آن جا فراهم آييد؟ گفت: نى. گفت: من براى شما جايى سازم پس آن خانقاه به رمله ساخت.)([8])

این نکته بیانگر آن است که ائمه هدی(ع) توسط پیامبر اکرم(ص) ساخته نشده است حتی توسط مسلمین هم ساخته نشده است بلکه توسط یک حاکم نصرانی که تمایل به فرقه سازی و یا گروه بندی بیشتری در اسلام است ساخته شده است .

همان گونه که محل عبادت مسیحیان (کلیسا) است و محل عبادت یهودیان (کنیسه) است و محل عبادت هندوها (معبد) است و محل عبادت مسلمانان (مسجد) است محل عبادت صوفیان (خانقاه) است.

همین که محل عبادت مسلمین با صوفیان تفاوت دارد و دلیل بر جدای اعتقاد و اعمال شان نسبت به تمام مسلمانان است این دلیل بر بدعت گذاری در اسلام است اگر خانقاه محل مناسبی برای عبادت بود جا داشت که خود پیامبر اکرم(ص) این مکان را می ساخت اما نه پیامبر(ص) و نه امام معصوم(ع) نه مسلمانان بلکه مسیحیان برای صوفیان محل عبادت ساختند و امروزه صوفیان افتخار می کنند که در شبهای دوشنبه و جمعه به خانقاه می روند و در آنجا عبادت می کنند.

 

       باطن

 باطن در اعتقاد تصوف همه چیز است. اگر کسی بخواهد به کمال برسد تنها از راه عمل به باطن به کمال خواهد رسید. باطن تشکیل شده است از فکر و ذکر. فکر یعنی توجه به خداوند که در قلب صوفی نقش بسته است. ذکر یعنی بیان دو اسم از اسامی خداوند است که با دم یکی از اسامی را به کار می برد و با بازدم اسم دیگر را از ذهن و قلب خود می گذارد. تصوف به ذکر (سرمگو) هم می گوید. سرمگویی که صوفی حق ندارد به کسی بگوید تا از این جهت ذهن جستجو گر مردم علی الخصوص جوانان را برای دریافتن سر مگو جلب کنند تا از این راه جذب تصوف شوند.

ظاهر، به تمامی امور و شئونات عملی و رفتاری و فکری انسان، غیر از باطن باشد را گویند. ظاهر در تصوف هیچ خاصیتی ندارد مگر آنکه صوفی را در یک جامعه به شکل آن جامعه در می آورد یکی از اعتقادات تصوف آن است که «الصوفی لا مذهب له» صوفی در قالب مذهب نمی گنجد. چون مذهب محدود است و صوفی نامحدود است .

یعنی اگر یک صوفی، در جامعه مسیحی زندگی کند در ظاهر به شکل مسیحیان در می آید اندکی از آداب و رسوم آنها را عمل می کند. اما در باطن همان فکر و ذکر خودشان را دارند. صوفی در جامعه یهودی نشین به شکل یهودیان در می آید. همانند آنان رفتار می کند. و در بین بودایی ها ـ هندوها و مسلمانان در ظاهر هم رنگ با جامع می شوند اما بر همان اعتقادی که در واقع دارد معتقد می ماند و عمل می کند. در نتیجه گفته اند که ظاهر و امور ظاهری برای صوفی هیچ تأثیری در ایمان و کمال انسانی او ندارد.

 

    سماع

 در خانقاه هنگامی که اشعار مولوی و دیگر شاعران خوانده می شود، صوفی رقص صوفیانه می کند. این رقص به صورت جمعی و یا فردی صورت می گیرد. که قطعاً با حرکات جسمانی همراه است. به رقص صوفیانه (جمعی و یا فردی) «سماع» می گویند.

عده ای از صوفیه قائل هستند که با پوشش خاصی که در هنگام سماع دارند از یک سو و حالتی که به بدن شکل می دهند از سوی دیگر سبب می شوند که انرژی کائنات را گرفته و برای تعمیق ایمان به یکدیگر منتقل می کنند. طبق فتوای فقهای تشیع سماع حرام است. زیرا از بدعت هایی است که به نام دین و باطن گرایی دینی در اسلام نهاده شده است و این در حالی است که پیامبر اکرم(ص) که الگو و ملاک و معیار برای تمام مسلمانان است این چنین رفتاری انجام نمی داد در قرآن به هیچ عنوان سماع مطرح نشده است. و این در حالی است که پیامبر اکرم(ص) که الگوی و ملاک و معیار برای تمام مسلمانان است این چنین رفتاری انجام نمی داد. در قرآن به هیچ عنوان، سماع مطرح نشده است.

  

    حال

 پس از استماع اشعار موزون و گرفتن ضرب آهنگ و سماع انجام دادن، برای صوفی یک حالت بی تابی و غشیت رخ می دهد که به آن «حال» یا «جذبه» می گویند.

حال که به تصنعی و واقعی تقسیم می گردد ناگزیر با دو خصوصیت همراه باشد. اول؛ حرکات جسمانی دوم؛ تکرار این حرکات.

 در تصوف به حال رفتن نوعی فضیلت محسوب می شود در نتیجه برخی از صوفیه برای انکه نزد مقامات ارج و قرب بیشتری داشته باشند خود را به صورت تصنعی به حال می برند در واقع نقش کسی که به حال می رود را بازی می کنند. در هنگامی که صوفی به حال می رود هر حرکت و گفتاری برای او حلال است اگر کسی را بزند یا دشنام دهد و... هیچ اشکال و ایرادی از نظر شرعی و عرفی بر او نیست.

  

          شطحیات

 شطحیات و طامات، سخنانی غیر عقلایی غیر ارادی صوفی به حال رفته است. حال چیزی شبیه شراب در جسم و جان انسان عمل می کند. انسان حرکاتی از خود نشان می دهد که در حالت عادی که عقل او زائل نشده است آن حرکات را انجام نمی دهد و اگر از کسی ببیند تقبیح می کند هنگامی که حال پیش بیاید کلماتی را صوفی می گوید که در وضعیت عادی نمی گوید این کلمات اغراق آمیز را شطح می گویند.

شطح آن کلمات اغراق آمیزی است که صوفی درباره خودش می گوید و همواره خود را برتر از دیگران می بیند و تصور و توهم می کند و آن کلمات را همراه آن حرکات خاص به زبان می آورد.[9]

بايزيد بسطامى نه تنها در علم كلام و فلسفه حرف قابل اعتنايى و يا بهتر گفته شود حرفى ندارد، بلكه خود را از خداوند برتر می داند! و ليس فى جبتى سوى الله و سبحانى ما أعظم شأنى را ذكر می گيرد.

عطار نيشابورى در «تذكره الاولياء» ذيل ذكر بايزيد بسطامى می نويسد:

«يك بار در خلوت بود بر زبانش برفت سبحانى ما أعظم شأنى چون با خود آمد مريدان با او گفتند كه چنين كلمه بر زبان تو برفت شيخ گفت خداتان خصم، بايزيدتان خصم، اگر از اين جنس كلمه بگويم مرا پاره پاره بكنيد پس هر يكى را كاردى بداد كه اگر نيز چنين سخنى آيدم بدين كاردها مرا بكشيد. مگر چنان افتاد كه ديگر بار همان گفت مريدان قصد كردند تا بكشندش خانه از بايزيد انباشته بود اصحاب خشت از ديوار بيرون گرفتند و هر يك كاردى مىزدند چنان كارگر مىآمد كه كسى كارد بر آب زند هيچ زخم كارد پيدا نمىآمد، چون ساعتى چند بر آمد آن صورت خورد مىشد بايزيد پديد آمد... .»([10])

مولوى در مثنوى، اين جريانِ «سبحانى أعظم شأنى»، و «ليس فى جبتى سوى الله» را به نظم در آورده و می سرايد:

با مــريدان آن فقير محتشم                                      بايزيد آمد كه نـــك يــزدان منم

گفت مستانه عيان آن ذوفنون                                      لا اله الا انـــــا هــا فاعبدون

چون گذشت آن حال گفتندش صباح                              تو چنين گفتى و اين نبود صلاح

گفت اين بار ار كنم من مشغله                                     كــاردها بر من زنيد آن دم هله

حق منزه از تن و من با تنم                                        چــون چنين گـويم ببايد كشتنم

چون وصيت كرد آن آزاد مرد                                        هـــر مريدى كـاردى آماده كرد

مشت گشت او باز از آن سغراق زفت                             آن وصيت هاش از خـاطر بـرفت

چون هماى بى خودى پرواز كرد                                   آن سخن را بــا يـزيد آغاز كرد

عقل را سيل تحير در ربود                                       زان قوى تر گفت كه اول گفته بود

نيست اندر جبه ام الا خدا                                           چــند جـويى بر زمين و بر سما

آن مريدان جمله ديوانه شدند                                      كـاردها در جسم پاكش مىزدند

هر يكى چون ملحدان گرده كوه                                  كارد مى زد پير خود را بى ستوه

هر كه اندر شيخ تيغى مىخليد                                    بــار گونه از تـن خود مىدريـد

يك اثر نه بر تن آن ذوفنون                                  وان مريدان خسته و غرقاب خون...([11])

 

در جاى ديگر آمده است كه، به بايزيد گفتند: فرداى قيامت مردمان در زير لواى پيغمبر اكرم(ص) باشند. گفت: به خدا قسم لوائى أعظم من لواء محمد(ص)

  

        اتاق تشرف

 اتاق تشرف و یا تاریک خونه یکی دیگر از بدعت هایی است که صوفیه در فرقه خود قرار داده اند. هر کسی که بخواهد به صورت رسمی صوفی بشود حتماً باید به اتاق تشرف برود تا قطب و یا شیخ از او دستگیری کند و داوطلب صوفی گری را صوفی نماید.

 

اتاق تشرف سه خصوصیت دارد:

1ـ دمای کنترل شده

2ـ نور کنترل شده

3ـ مواد تخدیری

 

مقامات صوفیه با کنترل نور و دمای اتاق تشرف تلاش می کنند تا الغاء پذیری داوطلب را بیشتر کنند. مواد تخدیری گیاهی هم در اتاق تشرف به کار می رود تا تبعیت و الغاء پذیری داوطلب از قطب و یا شیخ کامل گردد.

دلیل دیگرِ به کارگیری مواد مخدر، پابند کردن صوفیان به تصوف است. پس از آن که صوفی در اتاق تشرف صوفی شد دچار اختلال روانی و عصبی می شود که توسط گروهی به نام «پادو» شناسایی می شود و برای بار دوم و یا بار چندم تحت عنوان (تجدید بیعت) به اتاق تشرف آورده می شود تا دوباره و یا چند باره از آن مواد استشمام کند و با وضعیت طبیعی و نرمال از اتاق تشرف خارج شود.

و این در حالی است که مکان خاصی در ایمان آورن در اسلام مطرح نیست. هیچ یک از کفار و مشرکین، خدمتِ پیامبر(ص) و یا معصومین(ع) نرسیدند برای تلقین شهادتین؛ مگر آن که در همان مکان و همان لحظه آنها مسلمان گردیدند. نه آن که پیامبر(ص) و ائمه هدی(ع) فرموده باشند که حتماً باید زیر فلان درخت، داخل مسجد، بالای کوه... اسلام آورده شود. در اسلام مکان برای مسلمان شدن؛ در ایمان و اسلام هیچ تأثیری ندارد و تنها به زبان آوردنِ شهادتین (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله(ص)) در اسلام آوردن شخص کافی است.

مقدمات اتاق تشرف خریدن اجناس پنجگانه است. داوطلبی که می خواهد صوفی شود باید پنج جنس را بخرد:

 1ـ دستمال 2ـ نبات 3ـ سکه 4ـ جوز هندی 5ـ انگشتری

 

ـ دستمال را نشانه توشه راه می دانند.

ـ نبات نشانه شیرینی زندگی آنهاست.

ـ سکه بیانگر مال و دارایی آنهاست.

ـ جوز هندی نشانه سرسپردگی آنهاست.

ـ انگشتری نشانه عهد و پیمان است.

 

تمام این اجناس را داوطلب در اتاق تشرف باید به قطب یا شیخ بدهد و قطب یا شیخ تک تک اینها را به داوطلب بر می گرداند و تعهدی از داوطلب می گیرد که او، به هیچ عنوان از تصوف خارج نشود و... !

در حالی که در دین اسلام، خریدن اجناس برای وارد شدن به دین اسلام وجود نداشته است. هرگز پیامبر(ص) نفرمود که برای مسلمان شدن (مثلاً) خریدن خرما، استخوان شتر، لیف خرما... لازم و ضروری است. تنها اعتقادات راسخ، ایمان را مستحکم می کند.

و نیز داوطلب قبل از ورود به اتاق تشرف؛ باید پنج غسل انجام دهد. اغسال پنجگانه از واجبات ورود به تصوف است. اغسال پنجگانه از این قرار است:

1ـ غسل اسلام 2ـ غسل توبه 3ـ غسل حاجت 4ـ غسل زیارت 5ـ غسل جمعه[12]

 

ابتدا باید غسل کند که دیگر اسلامِ محمد بن عبدالله(ص) را قبول ندارد. پس از تشرف به تصوف، حلالِ محمد(ص) حرام می شود و حرامِ محمد بن عبدالله(ص) حلال می گردد. دیگر شارع برای صوفیان، پیامبر(ص) نیست. بلکه تنها قطب است و بس.

شخص باید غسل کند که دیگر از تصوف توبه نمی کند و از اعمال گذشته خود توبه می کند. شخص باید غسل کند که از کسی حاجتی نداشته باشد و چیزی نخواهد مگر از قطب و مقامات تصوف. شخص باید غسل کند که به زیارت قبور ائمه(ع) و امامزادگان نمی رود و از آنان چیزی نمی خواهد مگر از روی مصلحت. و نیز باید غسل کند که هرگز به نماز جمعه نمی رود و با امام جمعه هیچ گونه ارتباطی نداشته باشد.

در اسلام نابی که محمد بن عبدالله(ص) به جهانیان عرضه نمود شرط ورود به اسلام، غسل نبود و نیست. هرگز پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) نفرمودند که باید غسل کفر، غسل لات، غسل هبل، غسل عزی... کنند تا بتوانند در اسلام وارد شوند! تمام این موارد بدعت هایی است که تصوف در مسلک خود آورده است و به عنوان اسلام حقیقی و باطن اسلام خود را معرفی می کند در حالی که بداهت عقل؛ قباحت بسیاری از این احکامِ تصوف را درک می کند و انسان، وجداناً از آن منزجر می گردد.

 

[1]ـ مكارم الاخلاق، ص 471، وسائل الشيعه، ج 5، ص 35، اعلام الورى، ص 203، الامالى، شيخ طوسى، ص 537، مجموعه ورام، ج 2، ص 66، بحار الانوار، ج 70، ص 65 و ج 74، ص 92.

[2]ـ عين الحياه، مجلسى، ملا محمد باقر، صص 1 ـ 1190.

[3]ـ الاثنى عشريه، ص 31، سفينه البحار، ج 2، ص 58.

[4]ـ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 323.

[5]ـ همان.

[6]ـ حديقه الشيعه، صص 3 ـ 602، الاثنى عشريه، ص 28، سفينه البحار، ج 2، ص 58.

2ـ حديقه الشيعه، فصل امام صادق(ع)، الاثني عشريه، فصل دهم، سفينه البحار، باب الصاد بعده الواو. اين روايات همه گوياى آن است كه اين فرقه نبايد تأسيس و ادامه حيات دهد.

 

[8]ـ نفحات الانس، جامى، ص 31.

1ـ در خانقاه هایی که در شهر ها وجود دارد طبق آن چه از فیلم ها مشاهده می شود و یا برخی از صوفیان تعریف می کنند حتی صدای حیوانات هم در می آورند. صدای الاغ، صدای گاو، صدای شیر... .

[10]ـ تذكرة الاولياء، ج 1، ص 134.

[11]ـ مثنوى معنوى، دفتر چهارم.

1ـ منظور از غسل جمعه؛ غسل روز جمعۀ مسلمانان نیست بلکه غسل نماز جمعه است. زیرا تصوف با سیاست و سیاسیون و علماء اسلام شدیداً مخالف هستند.

فرقه گنابادیه تصوف

فرقه گنا بادیه (نوشته استاد دریاکناری)

 پس از آن که رحمت علیشاه شیرازی قطب  سی و دوم فرقه نعمت اللهیه مرد، بر سر جانشینی او بین سه نفر نزاعی برخواست. حاج میرزا حسن صفی، حاج محمد حسن مجتهد و حاج محمد کاظم تنباکو فروش اصفهانی افرادی بودند که ادعای جانشینی رحمت علیشاه را داشتند. در این میان حاج محمد کاظم تنباکو فروش اصفهانی گوی سبقت را ربود و سلسله نعمت اللهیه را به نعمت اللهیه گنابادیه تبدیل کرد.

حاج میرزا حسن صفی ملقب به صفی علیشاه فرقه صفی علیشاهی را بنیان گذاری کرد. حاج محمد حسن مجتهد ملقب به منور علیشاه سلسله نور بخشیه را پایه ریزی کرد  و حاج محمد کاظم تنباکو فروش اصفهانی ملقب به سعادت علیشاه فرقه گنابادیه را بنیان نهاد.

مقامات و پیروان این فرق همدیگر را تکفیر می کنند اگر چه همگی ادعا دارند که ورود به این مسلک و آئین بر اثر مکاشفات شان بوده است اما هم چنان همدیگر را کافر می دانند که در این صورت مکاشفات همدیگر را نقض کرده و زیر سئوال می برند.

حاج سید علی برقعی از فرقه نعمت اللهی نوربخشیه می گوید:

(در نجف اشرف از آستان امام علی(ع) استدعا نمودم کسی که بتواند مرا با حفظ ظاهر به این طرق وارد و تکمیل نماید به من بشناسانید... خدمت شمس العرفا مشرف شدم پس از فوت ایشان خدمت ذوالریاستین مشرف شدم سپس به بمبئی رفته به خدمت شیخی رفتم که در تحت تربیت یکی از رجال الغیب بود.)

برقعی فردی منحرف و یکی از تألیفاتش از طرف مراجع تقلید تحریم گردید. آقای برقعی در زمان ولی عهدی محمد رضا پهلوی (شاه مخلوع) به وی شرعیات تعلیم می داد.[1]

توفیق علیشاه از مشایخ ذوالریاستین می گوید: در سال 1364 به آستانه امام رضا(ع) متوسل شدم در نتیجه این توسل مرا به مرحوم مونس علیشاه ارشاد فرمودند.[2]

روحانی از مشایخ دکتر نوربخش می گوید:

(قبلاً وارد سلسله خاکساریه گردیدم سپس دست ارادت به دکتر نوربخش سپردم. و حقاً که تصوفِ اسلام نزد دکتر نوربخش است و لا غیر.)[3]

نکته اساسی این جاست این فرقه ها همدیگر را گمراه می دانند. چطور همه این ادعاها پذیرفتنی است؟! چطور ممکن است معصومین کسانی را به فرد گمراهی جهت ارشاد و سلوک الی الله معرفی نمایند؟!

در خصوص قطب فعلی فرقه نعمت اللهی مونس علیشاهی (نوربخشیه) باید گفت که آقای جواد باغینی کرمانی معروف به دکتر نوربخش برای رسیدن به مقام فرقه چه مبارزات و تلاشها نموده تا رقیبان را کنار زده و خود صاحب این مقام شد.

آقای نوربخش به جرم تجاوز به یکی از مریدان از ایران فراری می باشد و توسط دستگاه قضائی جمهوری اسلامی غیاباً محاکمه گردیده است قبلاً مقیم آمریکا بود اما در حال حاضر در لندن زندگی می کند.

 

تاریخچة کوتاهی از مشخصات و زندگی هفت قطب

فرقه نعمت اللهی گنابادیه

 شناخت رجال، بانیان و مقامات یک جریان فکری نظیر فرقه و مذهب، برای بینش انسان لازم و ضروری است این که مقامات و بانیان فرق با چه اهداف و انگیزه هایی فرقه ای را تأسیس کرده اند.

 

1) حاج محمد کاظم تنباکو فروش اصفهانی ملقب به سعادت علیشاه:

 ایشان متوفای 1293 ه. ق است که از طرف محمد شاه قاجار که در ابتدای امر دست ارادت به رحمت علیشاه شیرازی داد بود. اما پس از مدتی مرید حاج میرزا آقاسی گردید. لقب طاووس العرفاء را به علت این که به وضعیت ظاهری خود خیلی توجه داشته و لباس های شیک می پوشید دریافت نمود. به همین دلیل فرقه نعمت اللهیه گنابادیه را «طاووسیه» نیز گفته اند.

سعادت علیشاه در اصفهان مورد آزار و اذیت قرار گرفت به گونه ای که اکثر افراد خانواده اش به مخالفت با او برخواستند و به ناچار از اصفهان نقل مکان کرد. سعادت علیشاه پس از مرگ، در حجره یکی از مریدان به نام سراج الملک در جنب امامزاده حمزه در شهر ری مدفون گردید. بعدها نورعلیشاه ثانی گنابادی در مقبره سعادت علیشاه مدفون گردید. سعادت علیشاه فرد بیسواد بوده به گونه ای که حتی فرمان قطبیت برای جانشین خود را نمی توانسته است بنویسد. بعضی از صوفیه نسبت به فرمان قطبیت برای ملا سلطان محمد تردید نموده اند. زیرا سعادت علیشاه همواره نامه های خود را به مهر خویش ممهور می نموده که در فرمان صادره برای سلطان محمد این مهر مشاهده نمی گردد.

 

2) حاج ملا سلطان محمد ملقب به سلطان علیشاه:

 ایشان متولد 28 جمادی الاولی سال 1251 ه. ق در بیدخت گناباد از طائفه مشهور به بیچاره پا به عرصه وجود نهاد. مدت 78 سال عمر کرد که 34 سال قطب فرقه گنابادیه بوده است.

او برای تحصیل علوم دینی به عراق مهاجرت نموده و مدت کوتاهی در درس شیخ انصاری شرکت می نماید سپس به ایران بر می گردد و در درس فلسفه ملاهادی سبزواری شرکت می کند. سلطان علیشاه در سبزوار سعادت علیشاه را ملاقات می کند و به او علاقه مند می شود. به دنبال سعادت علیشاه به اصفهان می رود و در آن جا دست ارادت به او می دهد. در سال 1293 ه. ق سعادت علیشاه می میرد و سلطان علیشاه ادعای جانشینی او را می نماید و قطب فرقه گنابادیه می شود.[4]

سلطان علیشاه اولین قطبی است که از منطقه گناباد مورد پذیرش قرار می گیرد به همین سبب این فرقه را گنابادیه می نامند.

اظهار قطبیت ملا سلطان محمد با یک مانع روبرو شد و آن وجود پدر همسرش بود. سلطان محمد در زمان حیات پدر همسرش که شخصی عالم و امام جماعت منطقه بیدخت بود جرأت اظهار عقاید صوفیانه خود را پیدا نکرد بلکه در این مدت مدرسه دینی آن جا را متصرف شد از آن جایی که با طب آشنایی داشت به مداوای رایگان بیماران میپرداخت. و حتی آنها را در آن جا اسکان می داد و با ایجاد رابطه عاطفی با مردم زمینه را برای ادعای صوفیه اش فراهم می کرد تا این که پس از مرگ پدر همسرش عقاید خود را مطرح کرد و توانست عده ای را به عنوان مرید اطراف خود گرد آورد. متشرعین آن دیار در مورد آراء صوفیانه ملا سلطان از مرحوم آخوند خراسانی مرجع تقلید آن زمان که ساکن در نجف اشرف بود استفتاء کردند مرحوم آخوند خراسانی حکم به ارتداد ملا سلطان محمد داد.

یکی از اعتقادات سلطان محمد این بود که:

«پس از یقین عبودیت نیست ربوبیت است و تکلیف نیست.»[5]

آقای تابنده در کتاب خورشید تابنده اعتراف می نماید که جمعی ملا سلطان محمد را تکفیر کردند.

ملاسلطان به خاطر خدماتی که انجام داده بود قتلش مدتی تأخیر افتاد تا این که یکی از تجار روستای نوقاب مبلغی جایزه برای قتل او معین نمود سرانجام فردی به نام جعفر شبانه در منزل ملاسلطان مخفی شد وقتی ملاسلطان محمد برای قضای حاجت به دستشویی رفت وی را خفه نموده و جنازه اش را در چاه انداخت.  

بدین ترتیب ملاسلطان محمد سحرگاه شنبه 26 ربیع الاول سال 1327 ه. ق در مستراح خفه شد. در آن هنگام سنش 76 سال بود که 34 سال قطب فرقه گنابادیه بود.

ملا سلطان محمد در سال 1314 ه. ق جانشینی فرزندش حاج ملا علی را مکتوب می نویسد و لقب نورعلیشاه را برای او انتخاب می کند.

 

3) حاج ملاعلی ملقب به نورعلیشاه ثانی:

 ایشان فرزند ملاسلطان محمد متولد 17 ربیع الثانی 1284 در بیدخت متولد شد و در سال 1315 ه. ق اجازه و ارشاد گرفت و به مدت 10 سال قطب فرقه گنابادیه بود.

پس از مرگ سلطان محمد حاج نایب الصدر شیرازی ملقب به معصوم علیشاه صاحب کتاب طرائق ادعای جانشینی ملاسلطان قطب فرقه گنابادیه نمود و معارض نورعلیشاه ثانی گردید. وقتی به این مقام دست نیافت اشعاری بر بطلان سلسله گنابادیه به زبان محلی خراسانی سرود.

حاج ملا علی فردی ناصالح بود و بارها از اعمال ناشایست او به پدرش شکایت نمودند که فایده ای نداشت. بعد از این که قطب فرقه گردید اعمال خلاف زیادتر و سنگین تری را مرتکب شد از جمله به بهانه انتقام خون پدرش باعث قتل چند نفر که در این ماجرا متهم بودند گردید و هر آن چه مرید به واسطه خدمات ملاسلطان جمع شده بود با اعمال زشت ملاعلی پراکنده شدند.

اشتباهات ملاعلی چنان آشکار بود که هنوز پنجاه روز از مرگ پدرش نگذشته بود که برخی افراد همچو سالارخان به گناباد رفتند و منازل ملا علی و بستگانش را در بیدخت غارت کردند. ملا علی و برخی از اطرافیانش را در جویمند زندانی کردند می خواستند از راه جنگل به مشهد ببرند که با پیگیری های عده ای از تهران دستور آزادی ملاعلی را به صورت تلگرافی صادر کردند.

در جریان جنگ جهانی اول که در سال 1332 ه. ق آغاز شد ارتباطاتی بین ملاعلی و آلمانی ها وجود داشت. ساخلوی روس که در تربت حیدریه بود به علت همین ارتباط مأمورینی را برای دستگیری ملاعلی به بیدخت فرستاد.

قزاقان روس در یکی از شبهای ماه رمضان سال 1333 ه. ق به منزل ملاعلی هجوم برده و او را دستگیر کردند و به تربت حیدریه منتقل ساختند. پس از چند روز او را آزاد کردند و به بیدخت بازگشت.

ملاعلی موقعیت را در بیدخت مناسب نمی دید لذا پس از 10 سال قطبیت در پی سفر به کاشان و قصد انجام خیانت در حق زوجه یکی از مریدان خود توسط ماشاءالله خان فرزند نایب حسین و همدستانش در مسیر کاشان به تهران مجبور به خوردن قهوه آلوده به سم شد و در کهریزک حوالی تهران در درشکه خود جان سپرد و در مقبره سعادت علیشاه در شهر ری مدفون گردید.[6]

ملاعلی یک دختر به نام زینب و چهار پسر به نامهای حاج شیخ محمد حسن صالح علیشاه، حسنعلی سعادتی، ابوالقاسم نور نژاد  و سلطان محمد نوری داشت.

 

4) محمدحسن بیچاره ملقب به صالح علیشاه:

 ایشان فرزند ملاعلی در هشتم ذی الحجه 1308 ه. ق در بیدخت متولد شد. در جریان حمله سالارخان بیدخت و دستگیری ملاعلی، محمد حسن را با لباس مبدل شبانه به تهران فرستادند و از تهران برای تحصیل به اصفهان فرستاده شد. پس از مدتی ملاعلی پسرش را به تهران فرا خواند و در آن جا در شعبان 1328 به پسر اجازه امامت جماعت و تلقین اذکار لسانی داد و در ربیع الثانی 1329 اجازه دستگیری و ارشاد را همراه با اعطاء لقب «صالح علیشاه» به پسر داد.

پس از آن در رمضان 1330 فرمان جانشینی و خلافت خود را برای او صادر کرد و همان سال او را به حج فرستاد. صالح علیشاه در سال 1338 به عتبات عالیات رفت سپس به خانقاه خود در بیدخت مراجعت نمود. در سال 1342 مسافرتی به تهران داشت و پس از گذشت 40 روز به بیدخت برگشت تا اینکه در سال 1372 بیمار شد و به تهران رفت و از آن جا به ژنو برای معالجه رفت که پس از سه ماه به بیدخت بازگشت. در سال 1380 سفری به حج رفت.

محمد حسن بیچاره(صالح علیشاه) در سال 1386 در شب پنج شنبه نهم ربیع الثانی مطابق با ششم مرداد 1345 ه.ش، ساعت 5/3 جان سپرد.

زمان قطبیت محمد حسن بیچاره حدود 50 سال است که قطب فرقه گنابادیه بوده است. در زمان قطبیت صالح علیشاه فرقه گنابادی توسعه فراوانی یافت وی ارتباط تنگاتنگی با کارگزاران حکومت پهلوی داشت به طوری که تیمورتاش وزیر دربار از مریدان وی بود. هم چنین دکتر اقبال وزیر نفت دست ارادت به وی داد و دو دختر خود را یکی به ترویج برادر شاه در آورد و یکی را به ترویج خاندان بیچاره در آورد و خلاصه این که عزل و نصب ها در گناباد بدون اطلاع هماهنگی ایشان نبود.

مشایخ زیادی در دوره صالح علیشاه کار دستگیری را انجام میدادند از جمله این مشایخ عباس علی کیوان قزوینی ملقب به «منصور علیشاه» که پس از سال ها دستگیری و ارشاد از این فرقه جدا گردیده و توبه نمود و دو کتاب راز گشا و استوارنامه را در افشای عقاید و اسرار صوفیان به نگارش درآورد.

کیوان قزوینی در راز گشا در جریان تنبهش این گونه می نویسد:

(سال ها دست ارادت به قطب داده بودم و چیزی نصیبم نشد خدمت قطب رفته شرح حالم را گفتم وی دستور داد دو سال دیگر نیز اوامر او را به جای بیاورم بعد از دو سال نیز بی حاصل بودم خدمت قطب رفته و معترض شدم که وعده ای عملی نشد او انگشتری به من داد و گفت در چاه بینداز و بعد از دو روز بیا تا نتیجه را به تو بگویم.

کیوان قزوینی می گوید: من انگشتر را پیش خود نگه داشتم و در چاه نینداختم بعد از دو روز خدمت قطب رفتم او با شادی و چرب زبانی به من گفت به به خوشا به حالت امام زمان(عج) انگشترت را از چاه برای من آورد و تمام مقامات تو امضا شده است من که انگشتر را در چاه نینداخته بودم به شک افتادم انگشتر را گرفته به خانه آورده با انگشتر قبلی کنار هم گذاشته دیدم که مثل هم هستند. از این جا فهمیدم که قطب مرا فریب داده و انگشتر مثل هم تهیه کرده یکی را به من داده و یکی نزد خود نگه داشته و حال به دروغ ادعا میکند که این انگشتری است که در چاه انداخته ای و امام زمان(عج) آنرا برداشته و پیش من آورده.)[7]

صوفیه مدعی است که اجازات شان را  بدون واسطه به امام دوازدهم(عج) می رسد و زیاد به این مطلب پرداخته اند. صالح علیشاه وقتی که کنسول مسیحی آلمان به دیدار او می رود می گوید:

من پیرو عیسی(ع) هستم و اگر کسی بخواهد اطاعت عیسی(ع) کند باید پیرو روش من باشد. کنسول می گوید: مگر نه شما مسلمان و امت محمد(ص) می باشید؟ جواب می دهد: میان انبیاء فرقی نیست ما محمدی هستیم و محمد(ص) همه جانشین عیسی(ع) بود... و از عیسی(ع) به محمد(ص) بعد از دوازه امام امروز به ما رسیده است.

صالح علیشاه در ذیعقه 1379 ه. ق طبق فرمانی پسرش سلطان حسین تابنده را به جانشینی خود تعیین و لقب «رضا علیشاه» را به او داد. او که در سن 75 سالگی از دنیا رفت در مقبره سلطان بیدخت مدفون گشت.

 

5) سلطان حسین تابنده ملقب به رضا علیشاه:

ایشان فرزند محمد حسن بیچاره در 28 ذیحجه الحرام 1332 ه. ق برابر با 25 آبان 1293 ه. ش متولد شد. در سال 1310 شمسی (1350 ق) به امر صالح علیشاه به اصفهان مسافرت کرد و دروس حوزوی را در آن جا فرا گرفت. ایشان در سال 1316 ش (1356 ق) با دختر دکتر علی نورالحکماء ازدواج کرد که دو پسر از او داشت. اولین پسر در هفتم ذیحجه الحرام 1364 ق (22 آبان 1324 ش) متولد که علی نام نهاد و دومین پسر در سوم ربیع الثانی 1374 ق مطابق با نهم آذر ماه 1333 ش متولد شد که نامش را محمد گذاشت.

رضا علیشاه در سال 1364 ق به عتبات رفت و از آن جا به سوریه، مصر، فلسطین سفر کرد که پس از بازگشت چهار سال بعد یعنی در سال 1368 ق برای بار دوم به عتبات سفر کرد.

در شعبان سال 1369 ق اجازه امامت جماعت و تلقینِ اذکار و اوراد لسانی را از پدرش اخذ کرد و در یازدهم ذی القعده همان سال (1369 ق) به ارشاد و دستگیری پرداخت و ملقب به «رضا علی» شد. سپس در همان سال به حج رفت. در این سفر به سوریه، لبنان، مصر، اردن، فلسطین، بعلبک، طرابلس و عمان رفت و از آن جا به عراق و سپس به ایران بازگشت.

در سال 1336 ش (1376 ق) بنا به دعوت حاج ابوالفضل حاذقی نماینده فرهنگی ایران به افغانستان مسافرت کرد و از آن جا به پاکستان رفت. در ذیقعده 1379 ق فرمان جانشینی پدر را با لقب «رضا علیشاه» برای او صادر گردید. در سال 1380 ق (1340 ش) همراه پدر به عمره رفته  و از آن جا به عمان و فلسطین و عراق مسافرت کردند و از آن جا وارد ایران شدند. در سال 1382 ق مطابق اوائل سال 1342 ش به حج تمتع و از آن جا به سوریه، اردن و لبنان رفت و در محرم سال 1383 به تهران برگشت.

رضا علیشاه پس از مرگ پدر، قطبِ فرقه شد و از آن پس یک سفر حج تمتع و چهار سفر عمره رفت و چند سفر در سالهای 1384، 1385 و 1386 شمسی به هندوستان و اروپا رفت.

وی دارای تحصیلات حوزوی و تحصیلات دانشگاهی در مقطع لیسانس بود. در زمانی که قطب فرقه گردید اشکالات زیادی به عقائد و رفتار این گروه وارد شدده بود لذا در صدد برآمد تا با تالیف (رساله رفع شبهات) پاسخ اشکالات مطرح شده را بدهد. به واسطه این که مقداری فقه، اصول و فلسفه خوانده بود از هر وسیله ای برای اقناع مخالفان و مخاطبان استفاده کرده است.

وی نیز مانند پدرش ارتباط تنگاتنگی با حکومت پهلوی داشت و افراد مزدور و خون آشامی مانند ارتشبد نصیری معدوم رئیس ساواک شاه و جلاد قصی القلب ارتشبد اویسی از مریدان ایشان بودند وی تا آخرین روزهای عمر حکومت ننگین پهلوی حتی از آخرین نخست وزیر رژیم ستم شاهی حمایت نمود و بعضی از مریدان ایشان با عنوان چماق به دست به نفع شاه تظاهرات می کردند و به مردم که برای سرنگونی رژیم طاغوت به خیابان ها آمد، بودند حمله می کردند.

وی به خاطر مواضع ضد انقلابی اش بعد از پیروزی انقلاب جرأت رفتن به گناباد را نداشت، تا این که پس از 14 سال جنازه اش را جهت دفن در مقبره سلطانیه به بیدخت منتقل نمودند. رضا علیشاه در هیجدهم شهریور سال 1371 مطابق با یازده ربیع الاول 1413 مرد.

 

6) علی تابنده ملقب به محبوب علیشاه:

 ایشان در هفتم ذیحجه 1364 ه. ق مطابق با 22 آبان 1324 شمسی (13 نوامبر 1945) متولد شد و در روز پنج شنبه شش رمضان سال 1417 مطابق با 27 دی 1375 پس از تقریباً 5 سال قطبیت فرقه گنابادیه مرد. او دارای تحصیلات دانشگاهی (مهندس شرکت نفت) بود که قبل از انقضای دوره خدمت به بیدخت مراجعه کرده در خدمت پدرش بود.

کتاب خورشید تابنده تألیف محبوب علیشاه است که در وصف پدرش سلطان حسین نوشته است. گویا در این فرقه مرسوم است که با عناوین بزرگ و دهان پرکن از منزلت علمی و عرفانی نداشته همدیگر تعریف و تمجید کنند. کتابها معمولاً فاقد وجهه علمی است مثلاً سلطان حسین پایانه 80 صفحه ای دوران تحصیل دانشگاهی اش فلسفه فلوطین است باز در پایان این جزوه فلسفی شرح حال ملا سلطان و ملاعلی را آورده است.

یا مثلاً در کتاب خورشید تابنده نام صالح علیشاه 132 مرتبه، نام سلطان محمد 52 مرتبه، نام کتاب بیان السعاده 22 مرتبه، نام کتاب خاطرات سفر حج  25 مرتبه، نام کتاب گردش در افغانستان و پاکستان 29 مرتبه و نام کتاب از گناباد به ژنو 29 مرتبه تکرار شده است. به جزء مقدمه و نامه ها مابقی کتاب به سفرنامه نویسی شباهت دارد.

محبوب علیشاه که برای تحصیلاتش به تهران آمده بود با نوشتن پایان نامه تحصیلی خود تحت عنوان «سیر عرفان در ادبیات قرون ششم و هفتم هجری» در تیر ماه 1348 تحصیلات لیسانس در رشته زبان و ادبیات فارسی را به اتمام رساند. در تاریخ 15 ربیع الثانی 1348 قمری مطابق با اول شهریور 1343 رسماً وارد تصوف شد. سپس نزد سید عبدالله جذبی رفت و مقداری علوم حوزوی را فرا گرفت تا در تاریخ 15 شعبان 1401 مطابق با 28 خرداد 1360 مأذون به اقامه نماز جماعت شد. در تاریخ 21 رمضان 1405 قمری مطابق با 20 خرداد 1364 فرمان دستگیری با لقب محبوب علی برایش صادر شد.

محبوب علیشاه مسافرت های متعددی به داخل و خارج کشور انجام داد و در عید غدیر 18 ذیحجه 1406 قمری مطابق با 2 شهریور 1365 فرمان جانشینی او از طرف رضا علیشاه صادر شد.

در 24 محرم سال 1413 نیز از آیت الله حاج شیخ محمد جواد غروی علیاری اجازه روایی گرفت. و در 7 جمادی الاول همان سال اجازه روایت دیگری از طرف آیت الله حاج میرزا علی آقا غروی علیاری برایش صادر شد.

محبوب علیشاه در روزهای پایانی عمرش پاکت سربسته ای را به یکی از اخوان تحویل داد که پس از مرگش باز شد و آن پاکت حاوی تلگراف هایی مرگ محبوب علیشاه به دستخط خودش بود که آماده نموده بود تا برای عزیزالله محقق نجفی در مشهد، مردانی در کرج،  میرمطلب میرزایی مشتاقعلی در دبی، شریعت در قم، سید احمد شریعت فیض، حائری در تهران فرستاده شود.

 

7) نورعلی تابنده ملقب به مجذوب علیشاه:

 ایشان در 21 مهرماه سال 1306 شمسی مطابق با 17 ربیع الثانی 1346 ه. ق مصادف با روز تولد نورعلیشاه ثانی در بیدخت متولد شد. در سال 1324 شمسی با دیپلم ادبی و سال بعد دیپلم طبیعی از دبیرستان علمیه تهران گرفت. سپس وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد و در سال 1327 در رشته حقوق قضایی لیسانس را گرفت مدتی در وزارت امور خارجه استخدام شد در سال 1339 به وزارت دادگستری انتقال یافت و شغل ریاست اداره سرپرستی دادسرای تهران و متعاقباً مستشاری دادگاه استان تهران را به او دادند. در سال 1331 به پدرش صالح علیشاه رسماً وارد تصوف شد. برای تکمیل تحصیلاتش به فرانسه رفت و در سال 1336 پس از اتمام تحصیلات در رشته ادبیات فرانسه و اخذ دکترا در رشته حقوق به ایران آمد و به ادامه مشاغل مختلف قضائی در وزارت دادگستری پرداخت. طی چند سفری که به اروپا داشت با هانری کربن مستشرق فرانسوی ملاقاتهایی داشت. در شهریور 1347 با بورس دولت فرانسه جهت مطالعات حقوقی، قضایی به پاریس عزیمت و در مؤسسه بین المللی مدیریت (I.I.A.P.) به تحقیق مشغول شد و از آن مؤسسه دیپلم مدیریت قضایی را اخذ کرد. پس از بازنشستگی در سال 1355 گاهی در شغل وکالت دادگستری فعالیت داشت. پش از انقلاب مدتی به سمت های معاونت وزارت ارشاد و عضویت هیأت امنای مدیریت سازمان حج و سپس معاونت وزارت دادگستری و هم چنین وزارت دادگستری منصوب و در مهر ماه 1359 فعالیت هایش شناسایی شد و از مشاغل دولتی کنار گذاشته شد.

خیانت های مجذوبعلیشاه به حکم قطعی ثابت شد و حدود دو سال محکوم به زندان شد که چند ماهی را در سلول انفرادی گذراند. در تاریخ 11 ربیع الاول 1413 هجری قمری برابر با 18 شهریور 1371 شمسی مطابق با روز مرگ رضا علیشاه اجازه اقامه نماز جماعت از طرف محبوبعلیشاه به نامش صادر می شود و در نهم ربیع الثانی همان سال برابر با 15 مهر 1371 شمسی مصادف با سالگرد مرگ صالح علیشاه فرمان ارشاد با لقب «مجذوبعلی» را اخذ می کند. در تاریخ سه شنبه 23 ربیع الثانی سال 1413 قمری مطابق با 28 مهر 1371 شمسی مصادف با چهلمین روز مرگ رضا علیشاه فرمان جانیشینی مجذوبعلیشاه صادر می گردد.[8]

وی دارای سابقه فعالیت سیاسی قبل از انقلاب با عضویت در گروه های ملی ـ مذهبی می باشد. فاقد سابقه مقامات صوفیانه (مثلاً مأذون و شیخ) بوده و یکسره قطب فرقه گردید. اتفاقاً همزمان با قطب شدن مجذوبعلیشاه فضای فرهنگی و سیاسی کشور دستخوش تغییراتی گردید و زمینه برای رشد انحرافات و کج روی ها مساعد شد.

قطب فرقه گنابادی که از رانت حمایتی نهضت آزادی و بعضی از افراد دوم خرداد برخوردار بود اقدامات توسعه ای در جهت جذب مریدان و ساخت و ساز خانقاه ها با نام حسینیه انجام داد تا این که غائله قم پرده از چهره سیاسی ایشان کنار زد. قطب می خواست که تا با ایجاد فشار اجتماعی از طریق فراخوان تمام مریدان به شهر مقدس قم به اهداف از پیش تعیین شده خود دست یابد که به لطف الهی در این توطئه ناکام ماند. حمایت شبکه های رسانه ای بیگانه و ارسال نامه به 43 سفارتخانه بیگانه نشان می دهد که این فرقه دست پروده دامن حکومت های استکباری و استعماری آمریکا و اروپا... است و ادعای جدایی دین از سیاست صوفیه یک دروغ بزرگی بیش نیست. 


1ـ سیری در تصوف،  ص 59 و 60.

2ـ توضیح این مطلب در کتاب کوی صوفیان آمده است.

3ـ سیری در تصوف، ص 57.

1ـ ملا علی بیلندی یکی از منکرین قطبیت ملا سلطان محمد بود.

1ـ به نقل از کتاب صالحیه.

1ـ در مقبره سلطانی بیدخت، همه اقطاب از سلطان محمد به بعد همه در آن جا دفن شده اند الا ملاعلی که نتوانستند جنازه وی را به بیدخت منتقل کنند.

1ـ راز گشا، کیوان قزوینی، مقدمه کتاب.

1ـ تمام این تاریخ ها که از تولدش تا آخرین مرحله مقاماتش با یکی از مناست های اقطاب گذشته مصادف و همزمان بشود؛ ساختگی است.

فرقه تصوف چیست؟

پيشينة تصوف (نوشته استاد دریاکناری)

 تصوف مانند هر فرقه و مذهبی دارای پیشینه ای است. اما برای آن که پیشینة و تاریخچة تصوف به خوبی روشن گردد؛ لازم است تا مقدمه ای هر چند گذرا پیرامون ابعاد وجود انسانی داشته باشیم.

دریافت های درونی و آموزه های ادیان الهی، به صراحت بیانگر آن است که انسان دارای دو بعد است. بعد جسمانی و بعد روحانی. جهان و کائنات نیز تنها به همین عالم ماده ختم نمی گردد بلکه عالم معنا و متافیزیکی وجود دارد که ماورای این عالم است.

انسانی که هم مظاهری از عالم خلق (یعنی ماده و جسمانیت) و هم مظاهری از عالم امر (یعنی روح و عقل و روحانیت) در وجود او نهادینه شده است و بدون هر یک از این دو بخش دیگر انسان نخواهد بود؛ گاه توجه به عالم امر می کند و گاه توجه به عالم خلق می نماید.

غالب انسان هایی که متخلق به اخلاق وحیانی نشدند توجه بیشترشان به عالم خلق، ماده و مادیات است. در این عالم باقی می مانند و توجهی به هدف خلقت نمی کنند، کاری هم به آن سوی زندگی دنیایی ندارند.

اما برخی از انسان ها که به بعد روحانی خود توجه می نمایند و یا ادیان الهی آنها را متوجه آن بعد روحانی می کند توجه بیشتری به عالم بالا، (ملکوت و معنویت) می نمایند. توجه به عالم ملکوت نمودن یا از طریق توجه به نفس و توجه به درون است و یا از طریق تعلیم آموزه های رسولان الهی است. اگر بدون تعالیم انبیاء، راه سیر و سلوک و حرکت به طرف عالم علوی را پیش روی خود قرار دهند غالب نظریات این گروه دستخوش انحرافات و خطاهای انسانی است که شاگردان و پیروان این از متفکرین، قرن های بعد اصلاحیه های نه چندان مطابق با نظرات متفکر و مبدع اندیشه خواهند داشت. و اگر انسان با توجه به تعالیم و آموزه های انبیاء بخواهد توجه به باطن و عالم معنا داشته باشد یا نظرات شخص و فردی خود را دخیل در تعالیم انبیاء می کند که این خود نوعی انحراف است. و یا اگر انسان ها، آموزه های انبیاء را که آموزه های وحیانی است به صورت تام و تمام، و بدون کم و کاست تبعیت و عمل کنند اینان در این وادی هدایت شده هستند. چراکه وحی از منشأ خطاناپذیر سرچشمه گرفته است.

انسان هایی که توجه به عالم امر داشته اند به آنها انسان های وارسته، اخلاقی، معنوی… در جامعه قلمداد می کردند و انسان هایی که توجه اصلی شان به عالم خلق بوده است به انسان های مادی، دنیایی… مشهور بوده اند.

اما آن انسان هایی که طبق آموزه های دین و ادیان الهی هم به عالم امر و هم به عالم خلق (یعنی روح و جسم؛ دنیا و آخرت) توجه داشته و این گونه زندگی کرده اند را متدین به دین الهی و متخلق به اخلاق الهی… می نامند. که به تعالیم انبیاء ایمان آورده و مومن هستند و این در حالی است که انسان هایی که تنها به عالم امر توجه دارند را باطن گرا و معنا گرا می نامند. باطن گرایی و معناگرایی لازمه اش وجود خدا و فرشتگان و معنویت ناب... نیست؛ بلکه اعتقاد به هر قدرت و نیروی متافیزیکی که باشد در جرگه باطن گرایی قرار می گیرد. نظیر شیطان پرستی و ثنویت… .

در پيدايش تصوف و بحث پيرامون پيشينة تاريخي آن، ابتدا بايد به يك نکته توجه وافي داشت و آن اين آیا كه تصوف يك پديده درون ديني است و يا برون ديني؟ يعني تصوف پديده و يا نوع خاصي از انديشه و عمل است كه در درون دين اسلام و يا در درون اديان الهي تولد يافته و رشد و نمو كرده است و يا پديده اي است خارج از دين اسلام و ادیان دیگر، که بعدها وارد دين اسلام شده است و خود را با دين اسلام مخلوط نموده است. در حقیقت تعالیم و تراوشات فکری انسان است که وارد دین شده و یا به تعالیم دینی عجین شده است.

اگر پاسخ اين سؤال روشن گردد به مباحث پيدايش تصوف و پيشينة و تاريخچة آن پرداخته شده است. در حقيقت تصوف و يا تصوف اسلامى (اگر اين اضافه، اضافه صحيحي به تصوف باشد) منشأش خارج از دين اسلام است. ساليان بسيار دور انسان دريافت كه وراي اين جسم و عالم ماده يك جان و عالم معنايي نيز وجود دارد و آن سوي جرم و فيزيك يك روح و متافيزيكي نيز موجود است. هم چنين فهمید كه قدرت تواناي عالم معنا از عالم ماده فوق العاده بيشتر است. چرا كه ماده و تمام عناصرش داراي محدوديت خاص خود است. اما قابليت روح و روان انسان در برابر جسم او از يك فوق العادگي خاصي برخوردار است.

انسانِ طالب كشف حقايق و يا انسانِ طالب قدرت ما فوق مادي پس از شناختِ وجودِ اين چنين قدرتي در عالم بالا؛ تلاش نمود تا به آن عالم دست يابد و با سيطره به عالم معنا بتواند بهتر و قدرتمندتر در اين عالم ماده زندگي نمايد.

هم چنين انسان دريافت كه موجودي است دو بعدي و اگر هر يك از بعد خود را تقويت كند لاجرم بعد مقابل تضعيف خواهد شد و يا با تضعيف و سخت گيري يك بعد، بعد ديگر او تقويت خواهد شد. جسم و جان؛

جسم بسيار راحت تر در اختيار انسان بود تا روح. انسان می دانست كه با سختي دادن به جسم، روحش تقويت می شود و قدرتي فوق العاده پيدا می كند و با آسان گرفتن و فربه ساختن جسم، روحش ضعيف و سخيف خواهد شد. لذا تربيت و رياضت از جسم كه سهل الوصول تر بود آغاز شد. بهاء ندادن به جسم، نحيف ساختن جسم؛ که با كم خوري، كم خوابي، كم اعتنايي به لذات شهواني و ديگر لذات جسماني... حاصل می شود، سبب تقويت و قدرت يافتن روح می شد و انسانِ داراي روحِ نيرومند می تواند اعمال خارق العاده انجام دهد. اعمالي كه از عهدة هر كسي بر نمی آيد و اين ناتواني ديگران سبب خضوع و كرنش در برابر شخص مىشود كه اين توانايي را دارد كه اعمالي شگرف انجام دهد.

تربيت نفس و جسم، یکی از راهكارهاي تضعيف جسم و تقويت روح از انسان هايي كه در زمان هاي بسيار دور می زيستند گزارش شده است. در يونان باستان اين تربيت ها، رياضت ها و راهكارها، انسجام خاص خود را گرفت و در واقع نهادينه شد. توجه به درون، درون گرايان را به وجود آورد كساني كه می خواستند با توجه و پرداختن به درون خود، دنیای بيرون را تحت كنترل قرار دهند. با بينا و بصير ساختن درون، ناديدني ها و ناشنيدني هاي دنیای بيرون جسم و جان را ببينند و بشنوند و از اين طريق، معرفت و شناخت به اطراف خود پيدا كنند. به راز و رمز هستي دست يابند. به نهان كائنات و نیز فلسفه خلقت و حيات چيزي سر در آوردند و بفهمند. به گونه ای كه اين فهم انحصاري و در اختيار آنان باشد.

يكي ديگر از انگيزه هاي رياضت و تربيت نفس و توجه به روح، آن بود كه انسان بتواند موانع موجود بر سر راه بشر را با ارتباط به معنا و عالم بالا بردارد. بيماري ها، درگيري ها و جنگ ها، جنايات، و بلاياي طبيعي و... را اولاً بتوانند پيش گويي كنند. يعني زودتر از آن كه به آن بلایا مبتلا شوند آن را دريابند و ثانياً بتوانند با آن مقابله نمايند و به نوعي مديريت كنند تا بحران طبیعی و گاه انسانی را به سلامت پشت سر بگذارند.

باطن گرايي و درون گرايي، همواره مورد توجه انسان بوده است و اين باطن گرايي با اين خصوصيت در هر دين و آيين و مكتبي كه وارد شده است يك نام خاص، به خود گرفته است. باطن گرايي و درون گرايي، هنگامی كه وارد دين اسلام شد نام تصوف را به خود گرفت و آموزه هاي خاص خود را، رنگ اسلامى زد تا بتواند در درون اين دين باقي بماند.

با اين وجود تصوف ناشي از يك مكتب تنظيم نشده و تدوين نگرديده باطن گرايي و درون گرايي است كه اين مكتب فكري و عملي در هر ديني و نژادي به گونه اي رخ می نماياند مكتبي كه می خواهد با توجه به درون و باطن، بيرون و ظاهر را كشف كند و به آن سيطره داشته باشد. بدين سبب رفتارهاي كنشی و واكنشي كساني كه در اين مكتب فكري و عملي كار می كنند در اعصار مختلف و اديان گوناگون، متفاوت است. لذا دستور العمل هاي متفاوتي براي باطن گرايي وجود دارد كه به "ریاضات صُناعي" معروف است. رياضاتي كه ساخته و پرداخته دست انسان هاي گوناگون است. هر يك به شيوه اي تلاش مىكند تا به باطن دست يابد تا بر ظاهر سيطره پيدا كند ممكن است شيوه ها و متدهاي رفتاري و رياضتي اين انسان ها با هم تفاوت داشته باشد، اگرچه هدف شان مشترك و يكسان است و آن دست يابي به درون و كنترل بيرون است. يك مولفه مشترك ديگر بين شان وجود دارد و آن اين كه بايد به جسم سخت گرفت تا روح آزاد گردد و پرواز کند حال چگونه اين سخت گيري بايد انجام پذيرد؟ و يا کدام دستورالعمل ها صحيح و یا نادرست است؟ و یا کدام دستورالعمل سریع تر و مطمئن تر انسان را به مقصود می رساند؟ به این سوالات در اعصار مختلف، پاسخ های گوناگوني داده شده است.

دیدگاه برخی در پیدایش تصوف آن است که تصوف، ریشه در ادیان علی الخصوص دین مسیحیت دارد و از دین مسیحیت به اسلام منتقل شده است. در حقیقت پس از برخورد تعالیم عیسی و محمد بن عبدالله(ص) عده ای از مسلمانان، گوشه نشینی، عزلت گزینی را که در مسیحیت رهبانیت نام داشت را پیشه خود ساختند که بعدها همین تفکر و عمل با نام تصوف ظهور یافت.

این عده آیه شریفه 27 سوره مبارکه حدید را گواه دیدگاه خود می دانند که خداوند فرموده است:

 (وَ رَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ اِلا ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللهِ)

(و ترسايان رهبانيت را به بدعت گذاشتند در حالى كه ما چيزى بر آنها قرار نداديم مگر رضا و خشنودى خداوند را)

حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) سخت آنها را مورد عتاب قرار دادند و فرمودند:

«لا رُهبَانِيَّهَ فِى اِلاسلامِ»([1])

(در دين اسلام رهبانيت نيست)

در حديث ديگر حضرت خطاب به «عثمان بن مظعون» می فرمايد:

«اِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَم يَكتُب عَلَينَا الرُّهبَانِيَّهَ اِنَّمَا رُهبَانِيَّهَ اُمَّتِى الجِّهَادُفِى سَبِيلِ اللهِ»([2])

(خداوند متعال رهبانيت را براى امت من مقرر نداشته است، رهبانيت امت من جهاد در راه خدا است)

در كتاب شريف نهج البلاغه در خطبه 209، از عزلت نشينى عاصم بن زياد و توبيخ على(عليه السلام) اين گونه ذكر شده است:

«فَقَالَ لَهُ العَلاء: يَا اَمِيرُ المُؤمِنِينَ، أَشكُو اِلَيكَ أخِى عَاصِمِ بنِ زِيَادِ. قَالَ: وَ مَا لَهُ؟ قَالَ: لُبِسَ العِبَادَهِ وَ تَخَلَّى عَن الدُّنيَا. قَالَ: عَلَىَّ بِهِ. فَلَمَّا جَاءَ قَالَ:

يَا عَدُى نَفسِهِ! لَقَد اِستِهَامُ بِكَ الخَبِيثَ! أمَّا رَحمَتِ أَهلِكَ وَ وَلَدِكَ! أَتَرَى اللهَ أَحَلَّ لَكَالطَّيِبَاتِ، وَ هُوَ يَكرَهُ أَن تَأخُذَهَا! أنتَ أهوَنُ عَلَى اللهِ مِن ذَلِكَ!

قَالَ: يَا اَمِيرَ المُؤمِنِينَ، هَذَا أنتَ فِى خُشُونَهِ مُلَّبَسِكَ وَ جَشُوبَهَ مَأكَلِكَ!

قَالَ: وَيحَكَ، اِنِّى لَستُ كَأنتَ، اِنَّ اللهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَهِ العَدلِ أَن يَقدِرُوا أنفُسَهُم بِضَعفِهِ النَّاس، كَيلا يَتَّبَيَغُ بِالفَقِيرِ فَقرِهِ!»([3])

(علاء بن زياد عرض كرد: يا امير المؤمنين(عليه السلام)، از برادرم عاصم بن زياد به تو شكايت دارم. آن حضرت فرمود: براى چه چيزى؟ علاء عرض كرد: عبايى پوشيده و از دنيا بر كنار شده است. امير المؤمنين(عليه السلام) فرمود: او را نزد من بياور. وقتى كه عاصم به خدمت آن حضرت رسيد، حضرت فرمود:

اى دشمنك خويشتن، شيطان تو را گيج و متحير ساخته است. چرا به خانواده و فرزندانت رحم نكردى! آيا گمان مى كنى خداوند مواد پاكيزه را براى تو حلال كرده است و با اين حال كراهت دارد از اين كه از آن مواد پاك بردارى و برخوردار شوى؟ تو نزد خدا پست تر از اين هستى.

عاصم عرض كرد: يا امير المؤمنين، اين وضع تو است، با لباسى خشن و غذايى ناچيز!

حضرت فرمود: واى بر تو! من مثل تو نيستم، زيرا خداوند بر پيشوايان عدالت مقرر فرموده است كه شأن و اندازه خود را در حد مردم ناتوان تنظيم نمايند تا بينوايى مستمندان آنان را گرفتار درد و اندوه مهلك نسازد.)

حقیقت آن است که سبک و سیاق گوشه نشینی و عزلت گزیدن؛ فراتر از ادیان است اگرچه ممکن است تعالیم ادیان گاه با برداشت های ناصحیح نوعی همسویی با عزلت نشینی از آنها برداشت گردد. نظیر آن چه که در رهبانیت مسیحیت وجود دارد. اما با شواهد تاریخی از یک سو، و دو بعدی بودن انسان و توجه انسان یکی از بعدها از سوی دیگر، فرضیه درون دینی بودن تصوف و یا مکاتب باطن گرایی را بسیار ضعیف می کند بلکه فرضیه برون دینی بودن باطن گرایی را قوی تر می سازد.

در طول تاريخ روشن ترين حيطه هاي فكري و عملي، باطن گرايي و درون گرايي در سه حوزه بوده است:

1ـ در تمدن شرق كه شامل هندوستان و ايران می شود.

2ـ در تمدن غرب كه شامل حكماي يوناني و اسكندراني و نو افلاطونيان در يونان، مصر، شام، مغرب و اندلس می گردد.

3ـ در مسيحيت عراق و بين النهرين بوده است.

باطن گرايي در تمدن شرق خود را در مكاتب هندي، بودا و تصوف و زرتشت و تصوف نشان داده است و باطن گرايي در تمدن غرب خود را در آيين ديونوسومى، آيين اورفئوسي، رواقي، كلبي، نحله هاي فيثاغورث و حكمت افلاطون، گرايشات عرفاني در فلسفه بعد از ارسطو، حوزه هاي نو فيثاغورثي و تصوف، حوزه اسكندريه و ظهور مكتب نوافلاطوني، نهضت فيلون يهودي و بالاخره در نهضت نو افلاطوني خود را نشان داده و رخ نموده است و هم چنين باطن گرايي در مسيحيت عراق و بين النهرين خود را در زهد افراطي و رهبانيت نشان داده است.

باطن گرايي كه در تمدن شرق جلوه بيشتري پيدا كرد و در حقيقت به نوعي به اوج خود رسيد در مكاتب؛ هندوئيسم، عصر وديك vedic و دانته يا اوترهيماسا vedantea، اوپانيشادها upanishads، برهمنان، جينيزيم Jainism و بودايي آشكار است. تعاليم و آموزه هاي باطن گرايي در هر يك از اين مكاتب شرقي هند و چين وجود دارد كه از تعاليم و آموزه هاي ديگر تمدن ها و پيشرفت قابل ملاحظه اي دارد. متد دست يابي به باطن و درون و سيطره بر بيرون و كنترل ظاهر در مكاتب هندي بسيار شفاف تر و قوي تر است و نسبت به ديگر مكاتب غرب از رنگ و جلاي خاصي برخوردار است.

ويل دورانت در تاريخ تمدن خود در اين باره می نويسد:

(پيام برهمن ( از خدايان هندوها) از الهامات وداهات ( از كتب مقدس هندوها) براي راهبردن به واقع حقيقت، بر استدلال كمتر می توان تكيه كرد تا بر ادراك و احساس بي واسطه، فردي كه براي دريافت حقايق تدارك شده است و هم چنين بر باريك بيني كه از راه رياضت كشي و سال ها اطاعت محض از استاد و سرپرست فراهم شود. بيشتر می توان اعتماد كرد و غايت اين انديشه رهايي از خود است و پيوستن به دريا، يعني برهما و يكي شدن و فناي در او.)[4]

آيت ا... بني حسيني در كتاب «اديان و مذاهب جهان» درباره رياضت هاي هندوها اين گونه می نويسد:

(در عشر سال 1070 هجري در اصفهان مردي را از كنار هند ديدم، كه هر دو دستش را بلند كرده بود كه آنها خشكيده بودند و كنار به وي احترام نموده سجده می گردند حال وي را از ايشان پرسيدم ؟ در پاسخ گفتم كه وي 8 سال در اين حالت است و 5 سال هم می خواهد بماند تا 12 سالش تمام شد. و به مقام شيخيت رسد و بعضي امور بر او كشف شده، و از مغیبات خبر دهد و شخص ديگري را در كنار وي ديدم نشسته بود و مردم به وي نيز احترام می گردند، به من گفتند اگر او بر روي دو پاي خود بايستد تا 12 سال به زمین نمی نشيند و غير از اين ها رياضت هاي ديگر شاقه را می كشند تا در دنيا به مقامى برسند... .

مرتاضان هند شهرت جهاني دارند بر همن پارسيايي به منظور نجات و رهايي از تمايلات ماديت 26 سال پست هاي خود را بالاي سر نگه داشته و پس از آن دست هايش همان طور مانده بود و بقيه عمر قادر به حركت دست ها نبوده بعضي از مرتاضين تمرين حس نفس می كنند. بدين ترتيب كه در ماه اول با تمرين هاي مداوم تا چند دقيقه و كم كم با گذشت زمان ساعت و ساعاتي می رسانند و بالاخره دوره تمرين خود را تمام كرده براي حس نفس مهيا می شوند: براي اين كار سوراخ هاي بيني را بسته و زبان را كه با تمرينات قبلي و بريدگي هاي در زير زبان، قادر به حلق برگردانند بر تنفس گذرانيده مجراي تنفس حلق را مسدود نمايند آنگاه مقداري موم بر بدن مرتاض می مالند تا منافذ ريز بدن مسدود شود سپس او را در صندوق سربسته نهاده در سردابي می نهند، گاه تا يك ماه او را به همین حال می گذارند و بعد سر صندوق را باز كرده آب گرم به بدنش می ريزند، موم ها را زائل و بدنش با مالش آماده حرارت معموله و به حالت طبيعي بر می گردانند.)[5]

مرتاضان هندي كه با سختي دادن به جسم شان، نفس را قرباني می كنند تا روحشان قدرت بيشتري بگيرد. برخی از مرتاضان اندكي خاك روي كف دست شان مىريزند و دانه گندم نيز در آن قرار می دهند آن قدر در زير آسمان آبي، بي تحرك می مانند كه اين دانه گندم به وسيله آب باران و نور خورشيد رشد يابد و جوانه زند و آن قدر يك مرتاض بر سر جاي خود می ماند تا اين جوانه به گندم تبديل شود و خوشه هاي گندم آورد تا هنگام برداشت گندم فرا رسد.

علامه طباطبايي در تفسير المیزان و در بحث علمی در مورد نفس از كتاب «تحقیق ماللهند» ابوريحان بيروني اين گونه می نويسد:

(در كتاب ماللهند من مقاله از بيروني نقل شده كه گفته است عمر يك برهمن بعد از گذشتن 7 سال در دوران كودكي به چهار قسمت تقسيم می شود: با آغاز قسمت اول آن همان هشتمین سال عمر است كه در آن سال علما اين كيش نزد اين كودك آمد و شد نموده واجبات را برايش بيان و او را به التزام به آنها تا چندي كه زنده است و همچنين به عمل آنها توصيه می كند. بيروني می گويد: اين كودك هم چنان در قسمت اول زندگي است تا بيست و پنجمین سال عمرش؛ يا تا چهل و هشتمین سال عمر، كه در اين قسمت بر او واجب است اين كه نسبت به دنيا زهد ورزيده و زمین را فرش و بستر خود قرار داده و از زير بار شاگردي آفات شبانه روز خدمت نمايد و روزي 3 بار غسل كرده قرباني آتش را همه روزه طرف صحيح و در طرف عصر تقديم نموده، بعد از قرباني براي استاد خود به خاك افتاده او را سجده كند به يك روز در میان روزه بگيرد، لكن نسبت به گوشت بايد براي همیشه از آن اجتناب ورزد، ديگر اين كه منزل خود را همان سراي استاد قرار داده، همه روزه ظهر و يا عصر از آن جا براي دريوزگي بيرون شده، تنها از پنج خانه گدايي كند و هر گونه را كه از صدقات به او دادند نزد استاد آورده تقديم نمايد تا او هر چه را در هر مقدار كه خواست براي خود بر گيرد، آن گاه اگر او را در مابقي اذن داد آن را برداشته با آن سد جوعي بكند، و نيز هيزم آتشكده را به دوش كشيده به آن جا ببرد. چه آتش نزد برهمني ها معظم و روشني ها در اين مذهب محترم است و هم چنين ساير امم نيز معتقدند كه اگر آتش بر قرباني هايشان نازل شود آن قرباني قبول است و خلاصه اگر بت و يا ستاره و گاو و خر و صورت می پرستند همه در اين امر شركت دارند، آن گاه می گويد: و اما قسمت دوم: اين قسمت از سال بيست و پنجم عمر شروع شده تا 50 و يا 70 سالگي ادامه دارد و در اين قسمت استاد او را اجازه مىدهد تا اگر بخواهد ازدواج نموده به اين وسيله بناي توليد نسل را بگذارد، آن گاه بيان می كند كه چگونه با همسرش و ساير مردم رفتار و سلوك نمايد و نحوه ارتزاق و طرز رفتارش چگونه باشد سپس می گويد:

قسمت سوم عبارت است از: سنين 50 تا 70 و يا 90 سالگي، در اين قسمت بايد زهد ورزيده از آنچه در طول حيات از زن و فرزند و اموال جمع نموده بيرون آمده و عيال خود را ـ اگر نخواست با او بيرون شود ـ  به فرزندان سپرده رو به صحراها بگذارد: در بيرون آبادي ها به همان كارهاي دوران اول زندگي كه گفتيم  مىپردازد، علاوه بر آن دستورات هيچ گاه نبايد زير سقف قرار گيرد و جز ساتري از پوست درختان چيزي نپوشد و جز روي زمین و بدون فرش نخوابد و جز میوه درختان و برگ و ريشه گياهان ارتزاق نكند موي خود را پريشان گذاشته هيچ گاه آن را اصلاح ننموده و روغن نزند. سپس می گويد:

و اما قسمت چهارم: اين قسمت عبارت است از: سنين بعد از 70 و يا 90 تا آخر عمر كه در اين سنين بايد لباس سرخ پوشيده چوب دستي به دست گيرد، همواره مشغول تفكرد و تجريد قلب از دوستي ها شده، شهوت و حرص و غضب را از خود دور كند. با احدي هم كلام و رفيق نشود اگر هم خواست جايي برود كه در آن جا امید ثواب بيشتري را دارد و در بين راه به دهي و يا شهري برخورد در ديه بيش از 5 روز توقف نكند كسي چيزي به او داد از آن چيز به قدر قوت روز خود برداشته مابقي را واگذارد و ان را براي فردايش نيندوزد. چنين كسي جز مواظبت بر شرايط طريق نجات و رسيدن به مقامی كه در آن برگشت به دنيا نسيت كار ديگري ندارد.)[6]

کتاب «بوذاسف و بلوهر» در حقیقت شرح زندگی بودا و توصیف و تشریع یک روش صوفیانه و فلسفه فقر و فنا بوده است که به صورت داستان نوشته شده است، این داستان مبتنی بر این است که «بوذاسف» (بودا) بی آنکه، آموزگار و راهنمائی داشته باشد تنها به قریحه خدادادی و الطاف و الهام الهی به حقایق پی برد و به معرفت رسید.[7]

از کتاب «اپنشد» که از کتب مذهبی هنود می باشد نقل گردیده است که طریقه استغراق و در بحر فکر غوطه خوردن چنین است که انسان کنج عزلتی اختیار کند و بر زانو و پا به هر نحوی که مایل باشد بنشیند و نُه روز نه بدن خود را محکم ببندد و نفس را به آهستگی بکشد و مشعل را در فانوس بدن خود از صدمه هر باد متحرک بدین طریق محفوظ دارد، تا فانوس به تمام نور گردد.[8]

در طریقه بودا هشت مقام است به این معنی که راه سیر و سلوک عبارت از هشت منزل.[9]

برخی بر این عقیده اند که اعتقاد وحدت و وحدت وجود که در رأس عقاید صوفیه قرار دارد در حقیقت ریشه در مذهب بودا دارد. در کتاب مذهبی «وید» نقل شده که در «برمهه» یعنی خدا در موقع خلقت فرموده است: «من واحدم ولیکن بسیار خدا هم شد... و در جای دیگر از همان کتاب آمده است که: «همان یک خداست که گاهی به شکل زارع در آمده در زمین رزاعت می کند و آب شده زمین را سیراب می سازد. و «غله گشته همان مخلوق را سیر می نماید.»[10]

تصوف در مسیحیت و یهودیت هم نشانه هایی از خود بر جای گذاشته است. فیلون حکیم یهودی در سالهای ابتدایی قرن اول میلادی با تورات همان تأویلات و تفسیرات عارفانه را کرد که بعدها صوفیه با قرآن کردند و افکار «فلوطین» که در اصطلاح شیخ یونانی نامیده می شود نیز همانند افکار فیلون بود و فلسفه نو افلاطونی در مسیحیت رسوخ بسیار داشت. جماعتی از مسیحیان به نام مرتاضین و توابین و تارکین دنیا در همه جا می گشتند و انکار رهبانیت و ریاضت کشی را به نام دین ترویج می دادند.

نیکلسون معتقد است که اصطلاح هفتاد هزار حجاب را که متاخرین صوفیه در کلام خود آورده اند مأخوذ از عرفان مسیحی است که می گویند: هفتاد هزار حجاب ماده و حقیقت مطلق حائل است. عقاید این گروه آمیخته با فلسفه های شرقی می باشد.[11]

تصوف در طریقه علمی و نظری حکماء اشراقی یونان هم ناشی شده است. افلاطون درک حقیقت و معرفت را با اشراق می داند و بی عشق طی مراحل سلوک ر ا محال می شناسد.[12]

بعد از افلاطون افکار و اندیشه های او توسط «نو افلاطونیان» دنبال می گردد. این گروه آخرین سلسله معتبر حکماء یونان به شمار می روند. مؤسس سلسله مزبور، «آمونیوس ساکاس» از اهل مصر بود و بعد از گذشت او «فلوطین» به تنظیم و ترتیب مذهب او قیام کرد. از عقاید آنها عقیده وحدت وجود و قدس نزول و صعود و عشق می باشد. فلوطین درباره وحدت وجود می گوید: حقیقت واحد است و احدیت اصل و منشاء کل می باشد.

موجودات جمیعاً تراوش و فیضانی از مبداء اول و مصدر کل است و غایت و جوهر هر موجودی بازگشت به سوی همان مبداء می باشد که در قوس نزول عوالم روحانی و جسمانی را درک می کند و در تحول صعود به حسن و تعقل و اشراق و کشف و شهود و نائل می شود.[13]

و اين همه، معمولي ترين رياضات و مراقبت هاي هندوها است كه گاه در میان اين سالكان به مقام معنوي مىرسند و اغلب هم به آن مقام دست نمی يابند.

رياضت تيموريه را بر خود هموار مىسازند رياضتي كه سخت ترين و بالاترين مراحل رياضت محسوب مىشود. شايد به جرأت بتوان گفت كه هند از نظر مرتاض پروري درجه اول در میان كشورها را دارا است. مرتاضاني كه از حيث كمى و كيفي بهترين و سخت ترين تكنيك هاي كنترل جسم و آزادي روح و روان را تجربه كرده اند.

در میان تصوف، قادريه و نقشبندي كه گوي سبقت را در اعمال خارق العاده از ديگر فرق تصوف ربوده اند در حقيقت شاگردان نوپاي مرتاضان هندي هم محسوب نمی شوند.

در مباني تصوف، مكاتب شرقي نیز بايد مورد توجه قرار گيرد و همه مكاتب يوناني، مكاتبی نظير مكتب اورفئوسي (orfhicism) مكتب كلبي (cynic) مكتب رواقي (stoiciens) و شخصيت هايي چون فيثاغورث، فيلون، فلوطين.

در افسانه ها اورفئوس شاعر و نوازنده اي بود كه نواي افسونگرش حتي جانوران و درختان را به وجود مىآورد. او تغييرات بسياري در آئين هاي پرستش ديونوسوس به وجود آورد. از جمله كشتار بي رحمانه حيوانات در مراسم عبادي را تقبيح كرد. بدعت هاي او موجب شد كه كاهنات ديونوسوس بر او خشم گرفته،تنش را پاره پاره و سرش را به رود هبروس انداختند.

در آيين اورفيك ها كه از طبقات روستايي و كشاورزي بودند تحت تأثير اورفئوس نوعي گرايشات و عقايد عرفاني جديدي پديد آمد. اعتقاد به روح انساني و حيات پس از مرگ، قول به تناسخ و تولد دوباره براي زدودن ناپاكي ها، پيوستن به اصل الهي، لزوم تصفيه روح، بي اعتنايي به زندگي دنيوي و جسماني و امتناع از كشتن و خوردن حيوانات از تعاليم اين آيين محسوب می گردد.

در آيين ارفئوس انسان از دو عنصر تشكيل يافته است: عنصري آسماني و الهي و عنصري زمیني و اهريمني. اساس روح است و تن زندان اوست. تنها با تزكيه و دوري از ناپاكي ها روح می تواند از زندان رهايي  يافته، به عالم علوي بپيوندد. نشانه هايي از نوعي تفكر وحدت وجودي يا همه خدايي در قطعات بر جا مانده از اين آيين ديده می شود.

فيثاغورث و پيروان او و نیز انجمن اخوت؛ از پيروان اين مذهب بودند. اورفئوس از حكماي سبعه است و در آيين او حالت «سكر» به معني وجد و جذبه و اتحاد با خدا مطرح است. پيروان او لباس سفيد می پوشيدند و از خوردن گوشت پرهيز می كردند. هم چنين گرايش به تفكر وحدت وجود داشتند.

فيثاغورث (pythagores) (495-570 ق.م) اهل جزيره ساموس در ايرنيا بود. نقل است چون از استبداد پوليكراتس فرمانروي ساموس فاخر سند بود به جهانگردي پرداخت. وي در سفرهايش احتمالاً به مصر رفته و گفته مىشود حتي ممكن است از فينيقيه، ايران و هندوستان نيز ديدن كرده باشد. سر انجام (احتمالاً در سال 529 ق.م) فيثاغورث به شهر كروتون (kroton) در ايتاليا رسيد و حدود بيست سال در آن شهر زندگي كرد. در كروتون به تأسيس مدرسه و انجمني ديني پرداخت به گفته ديوژنس كه در كتاب نخستين فيلسوفان يونان ص 176 آمده است: فيثاغورث در آن جا سازماني قانوني را براي يونانيان ايتاليا بنا نهاد و او و شاگردانش كه در حدود سيصد نفر بودند سخت محترم بودند و چنان به خوبي كارهاي سياسي شهر را اداره می كردند كه حكومت آن، در نتيجه يك ارسيتو كراسي حقيقي بود.

فيثاغورث در كروتون مخالفاني نيز پيدا كرد. كه به رهبري شخصي به نام كولون شورش بر ضد وي و پيروانش كردند كه وي را ناگزير به ترك آن شهر كرد. در حدود 510 پيش از میلاد وي به شهر ديگري به نام متاپونتيون رفت و احتمالاً در سن نود سالگي در آن شهر درگذشت.

فيثاغورث تنها يك فيلسوف نبود، بلكه او با تأسيس يك انجمن سري ديني به عنوان يك پيشواي ديني نيز مطرح است. در بين تعليمات فيثاغورثيان دو عنصر هست كه بيش از ديگر عناصر در تاريخ فلسفه غرب بسيار مؤثر بوده است: يكي توجه به رياضيات و ديگري توجه به روح و بعد باطني انسان. موضوع محوری و یا دغدغه اصلی فيثاغوريان اين نبود كه اشياء از چه ساخته شده اند، بلكه دغدغه شان اين بود كه چگونه بايد در اين جهان زيست. آنان معتقد به خلود و فنا ناپذيري روح بودند. از اين جهت بر آن بودند كه براي نيل به سعادت بايد به روح توجه داشت و براي اصلاح و كمال روح تلاش نمود. آنان هم چنين به تناسخ معتقد بودند. اگر روح به كمال لايق خود در زندگي نايل نشود پس از مرگ به ابدان حيوانات يا انسان هاي ديگر وارد مىشود تا فرصتي يابد كه به كمال لايق خود دست يابد. براي شناخت راه بهتر زيستن، بايد به فلسفه روي آورد. غايت فلسفه نيل به حيات جاوداني است. رستگاري در گرو چنين معرفتي است. زندگي ديني جستجوي حقيقت است. تنها با حكمت طلبي می توان به تهذيب روح پرداخت و از بازگشت هاي بي پايان به ابدان ديگر اجتناب كرد و از قيد جسمانيت رهايي يافت و به روح الهي كه منشأ و مرجع همه ارواح است بازگشت. براي اينكه روح الهي شود، بايد از رياضيات شروع نمود.

آنها می گفتند كه نخست واحد بوده است و همه چيز از آن پديد آمده است. از آداب فيثاغورثيان استماع موسيقي بود آنها معتقد بودند كه از اين راه انسان با نظر كلي عالم هماهنگ می شود و روح با اجرام علوي هم سنخ و تلطيف می گردد.

انجمن ديني كه فيثاغورث تأسيس نمود جنبه هاي فلسفي و سياسي و اجتماعي داشت. اعضاء آن با شرايط ويژه اي پذيرفته می شدند و مراحل خاصي را بايد طي می كردند. نخست در مورد اخلاق، منش و شخصيت فرد تحقيقات به عمل می آوردند. آن گاه آنان بايد دوره هايي براي تعليم و تربيت می گذراندند و در صورت نشان دادن لياقت به عضويت انجمن پذيرفته می شوند.

پس از آن بر طبق شايستگي هايشان در گروه هاي مختلف رده بندي می شدند و دوره هاي عالي تر را می راندند. پيروان اين مكتب محدوديت جنسيتي يا صنفي نداشتند. هر كس در صورتي كه واجد شرايط بود و اين را در آزمون نشان می دا د، پذيرفته می شد. لذا زنان و بردگان نيز در آن راه داشتند. روابط دوستانه و برادرانه نزديكي بين اعضاء برقرار بود به طوري كه همه چيز مشترك و مالكيت عمومى بود.

از نكات مهمی كه رعايت آن ضروري بود سكوت و حفظ اسرار بود. يكي از دلايل آن مصون ماندن از آزادي بود كه از سوي مخالفان عقايد و شيوه زندگي آنها به آنها می رسيد و از همین رو اطلاع چنداني از تعليمات درون گروهي فيثاغوريان در دست نيست. اما شايد اين تنها دليل نباشد زيرا تعليمات ديني فيثاغوري به دليل صبغه عرفاني آن حالت سري و باطني (esoteric) داشت، چنان كه در برخي ديگر از مكتب هاي عرفاني ديده می شود. شايد ابهام مفهوم عدد در نظام فيثاغوري از اين جهت است. آنان بر آن بودند كه انسان داراي جسم و روح است بر خلاف جسم كه میرا است روح ايزدي و جاودانه است. روح از سنخ حقايق علوي و سماوي است تناسخ براي كيفر كردارهاي نادرست است. ارواح در ابدان حيواني براي كيفر حلول مىكنند. لذا همه جانوران خويشاوندان انسان هستند. از اين جهت آنان گياه خواري می كردند و خوردن گوشت در بين آنها ممنوع بود. گويند كه وي روزي ديد كه مردم سگي را می زدند، فرياد بر آورد كه دست نگه داريد و مزنيدش، كه من با شنيدن صدايش او را شناختم و دريافتم كه او روح يكي از دوستان من است.

در آيين فيثاغوري جنبه آن جهاني غالب است. دنيا افق تيره اي است و تن زندان روح و كمال با رهايي از آن حاصل می شود. همگان سر انجام از دور زايش هاي مكرر خارج خواهند شد. اما فيلسوف حقيقي كسي است كه با تقوا پيشگي هر چه زودتر از دايره زايش هاي مكرر نجات يابد. كمال حقيقي در ارتباط و پيوستن روح به خداست: فلسفه ورزي راه ارتباط با خداست كه از آن طريق انسان به حكمت دست می يابد و راه درست زيستن را می شناسد. برخي از انسانها دنبال لذت، گروهي در جستجوي موفقيت می باشند، اما برترين انسانها آناني هستند كه به دنبال حكمت هستند. براي رهايي و نجات بايد از تمتعات جسماني و دنيوي فاصله گرفت. اما آنان خودكشي را جايز نمی دانستند. با اين كار روح از بدن نجات نمی يابد بلكه از بدني خارج می شود و به بدن نازلتري مىپيوندد. روحاني شدن با به دست آوردن فضايل روحي است. آنها مقررات و ممنوعيت هاي بسياري را براي پالايش روح بايد رعايت می كردند. نظير:

1ـ هنگامی كه به معبد بيرون می شود، نخست عبادت كن و در راه نه چيزي بگو و نه كاري كن كه با زندگي روزانه ات پيوسته باشد.

2ـ در سفر نه داخل معبد شو و نه اصلاً عبادت نكن؛ حتي اگر همه مدت از در پرستشگاه بگذري.

3ـ نذر و عبادت را هر دو با پاي بي كفش كن.

4ـ زبانت را نگه دار و از خدايان پيروي كن.

5ـ خروس را پرورش بده اما آن را قرباني مكن زيرا وقف ماه و خورشيد است.

6ـ مگذار پرستوها در سقف خانه ات آشيانه كنند.

7ـ در كنار چراغ به آينه نگاه مكن.

8ـ هيچ چيز شگفت انگيز را درباره خدايان يا عقايد ديني منكر مشو.

9ـ از شادي و خنده ناپذير خودداري كن.

10ـ دل را نخور.

11ـ از خوردن لوبيا خودداري كن.

12ـ از خوردن جانداران بپرهيز.[14]

هر يك از مكاتب و شخصيت هاي انديشمند نخبه يونان باستان كه ذكر شد همگي در يك خط طولي سير مىكردند. همگي به نوعي باطن گرايي را معتقد بودند و به آن را ترويج می كردند اندیشه و فعالیت های فيثاغورث را به عنوان نمونه ذكر كرديم.

با نگاهی گذرا به تاریخ؛ پی خواهیم برد که تصوف و یا مکاتب باطن گرایی ریشه در نهان انسان دارد، نه آن که این نوع تفکر در ادیان به وجود آمده باشد. یعنی آموزه های ادیان الهی، سبب به وجود آمدن گروه ها و فرقی نظیر تصوف و رهبانیت نشده اند بلکه درون انسان و گرایش به عالم امر و عالم علوی از یک سو و سوء برداشت از تعالیم انبیاء و یا تفسیرهای برأی از تعالیم انبیاء از سوی دیگر، سبب آن شده که برخی تصور کنند که تصوف و یا مکاتب باطن گرای دیگر ریشه در تعالیم انبیاء دارد. در صورتی که این دیدگاه، دیدگاه صحیح و مطابق با واقع نیست.

در نتیجه پيشينهء تصوف كه مكتب باطن گرايي در اسلام است رد می گردد. بلکه بايد رد پای تصوف و تاریخچه آن را در يونان باستان و آيين هندو در شرق جستجو كرد. تا بدان جا که شخصي به نام عثمان بن شریک (ابوهاشم كوفي) (متوفی 150 هـ .ق.) تعاليم و آموزه هاي يونانيان و هندوها را با تعاليم و آموزه هاي اسلام مخلوط كرد و مكتب التقاطي جديدي به نام (تصوف) به وجود آورد. تصوف با اين نگاهِ باطن گرايي از دو مكتب و دو تفكر (يوناني و هندي) گرفته شده است و از آن جايي که در اسلام ظهور كرد ناگزير برخي از آموزه هاي اسلام را در آن عجين كردند تا مسلمانان به مقابله صريح و آشكار عليه اين تفكر و مکتب روی نیاورند.

عده ای علت به وجود آمدن تصوف در اسلام را (زهد افراطی) می دانند. زهد و دنیاگریزی را اگر به حد افراط و زیاده روی برسد را نام تصوف بر آن می گذارند در صورتی که فرقه تصوف در اصول و فروع دین با دیگر مسلمانان اختلافات بس بزرگی دارد.

زهد افراطی، گاه ریشه اش«زهد اجباری» بوده است و گاهی هم «زهد اختیاری» سبب به وجود آمدن زهد افراطی می گردید.

عده ای به علت فقر و نیازمندی مالی، زاهدانه زندگی می کردند. توجهی به دنیا و مطامع دنیا نداشتند که واژه صحیح تر آن است که نمی توانستند از نظر مالی متمکن باشند؛ لذا برای توجیه کمبود مالی و وضع نابسامان اقتصادی خود، دنیا را مذمت می نمودند و خود را تارک دنیا معرفی می کردند که اندک اندک همین گروه، الگوی دیگران در این وادی شدند. اما طبق روایات اسلامی زهد نداشتن نیست بلکه نخواستن است. دل نبستن و وابسته نبودن به دنیا و مطامع دنیایی است. غزالی در احیاء العلوم، می نویسد:

(لَیسَ الزُّهدَ فَقدَ المَالِ، وَ اِنَّمَا الزُّهدَ فِرَاغُ القَلبِ عَنهُ)[15]

(زهد و پارسایی در آن نیست که انسان چیزی نداشته باشد، بلکه زهد آن است که داشته باشد ولی دلش در بند آن نباشد.)

عده ای دیگر زهد اختیاری مذموم را بر می گزیدند. این گروه درد نان نداشتند بلکه از ترس عذاب و عقاب الهی و یا به امید بهشت و زندگانی خوش و شیرین در آن جهان به روش زهد و پرهیزکاران گام نهادند. چنان که صالح مُرّی می گوید: برای یکی از متعبدان این آیه را خواند که «آن روز چهره های ایشان در آتش دوزخ گردانده شود و آنان گویند: ای کاش خدا و رسول او را اطاعت کرده بودیم...» با شنیدن آن بیهوش شد. آن گاه که به هوش آمد، گفت: چیزی بر آن بیفزای که خود را غمگین می یابم. پس خواندم «چون خواهند از آن جا برگردند و بیرون شوند از نو در آن جا شوند و بسوزند...» آن شخص بر زمین افتاد و مرد.[16]

حقیقت آن است که زهد افراطی (اختیاری و یا اجباری) ممکن است جزو عوامل و یا تشدید کنندة تفکر صوفی گری باشد، اما قطعاً علت به وجود آمدن تصوف نیست.

گاه برخی از آموزه های دین زمینه سازِ برخی از تفکرات هستند و این نیست مگر آن که انسان با غرض و بیماری ای که دارد آن آموزه را تفسیر برأی نماید و مکتب جدیدی را به وجود آورد اما نمی توان دین را و آموزه های دینی را که برای کمال انسان آمده است متهم ساخت که این آموزه سبب انحراف انسان در بخش تاسیس و تشکیل فرق شده اند. بلکه عامل اصلی و اساسی در ذات انسان است لذا آموزه های دینی را مطابق با نظر و رأی خود تعبیر و تفسیر می نمایند و ادعا می کنند که دین نیز از این تفکر انسانی که رأی و نظر خودشان است دفاع کرده و تأیید نموده است.

اما آن چه که مسلم است آن است که پس از ظهور اسلام و گسترش قلمرو سرزمین اسلامی و آشنا شدن مسلمانان با اقوام و ملل مختلف در شرق و غرب عالم، کتاب های زهد و پند و اندرز و حکمت و فلسفه هم از یونانی و پهلوی و هندی و سریانی به عربی ترجمه شد و افکار فلسفی سقراط و افلاطون و ارسطو و فیثاغورس و... به عربی برگردان شد و به نوعی که در اسکندریه و مصر، نشو و نما یافته و تغییر حالت داد. جنبه باطن گرایی خاص پیدا کرد و در میان مسلمانان رایج شد. در نتیجه ذکر تمام این مطلب و مطالبی دیگر که ذکرش در این مجال نمی گنجد باید گفت که قطعاً تصوف ریشه برون دینی دارد و آموزه های دینی سبب به وجود آمدن آن نگردیده است.

در این میان فرضیه سومی نیز وجود دارد و آن مبنی بر این که تصوف چه در مرحلة تفکر و اندیشه و جهان بینی نظری اش و چه در مرحله سیر و سلوک عملی اش، اولین دست مایه های خود را از فرهنگ اسلامی گرفته اند و علاوه بر آن از فرهنگ ها و جریان های دیگر نیز تأثیر پذیرفته اند. طبق این فرضیه، تصوف نه مانند فقه و حدیث، صد در صد برخاسته از متن اسلام است و نه مانند علم فیزیک و شیمی صد در صد وارداتی است. بلکه حد وسط میان این دو است و سرمایة اصلی خود را از اسلام گرفته است. استاد مطهری در کتاب آشنایی با علوم اسلامی خود طرفدار این نظر است. از میان شرق شناسان دانشمندانی نظیر ماسینیون نیز این نظر را دارد و می گوید بذر حقیقی تصوف در قرآن است و این بذرها آن چنان کافی و وافی هستند که نیازی نیست بر سر سفره اجنبی بنشینیم.[17]

نیکلسون نیز از شرق شناسان انگلیسی است با استناد به آیات متعدد قرآن همین فرضیه را انتخاب می کند و می گوید آیات فراوانی در قرآن است که الهام بخش است و ریشة تصوف محسوب می شود.

با وجود این سه فرضیه، دیدگاه نگارنده همان دیدگاه اول که سر چشمه باطن گرایی، تفکرات انسان نسبت به درون و عالم بالا است نه آن که منشاش ادیان الهی باشد است.

در نتیجه در مبحث پیشینه و تاریخچه تصوف، سه دیدگاه پیرامون تفکر و اندیشه باطن گرائی تصوف وجود دارد.

1ـ تصوف ریشه در ابعاد وجودی انسان دارد. روح و نفس انسان سبب باطن گرائی برخی از انسان ها می گردد که همان آموزه های یونان باستان و هند باستان است.

2ـ تصوف ریشه در ادیان دارد و علی الخصوص مسیحیت و اسلام.

3ـ دیدگاه التقاطی که تصوف نه صد در صد وارداتی و صدر در صد درون دینی است بلکه اندکی از مسائلش را از بیرون دین وام گرفته و اندکی از آن در درون دین استنباط کرده است.

باید در نقد قائلین به دیدگاه دوم و سوم گفت اگر انسانهای ناتورآلیست ها را که به صورت یک جامعه و جمعیت زندگی می کنند و تعالیم انبیاء الهی را به هیچ وجه یا نشنیده و یا قبول ندارند بررسی کنند مشاهده خواهند کرد که همین لا مذهب ها و بی دین ها، کسانی که هیچ دینی را قبول ندارند و به آموزه های هیچ آیینی گردن نمی نهند. برخی از آنها درون گرا می گردند، باطن گرا می شوند،  به اموری غیر از امور مادی فکر می کنند و از متافیزیک یا سخن می گویند و یا اندک اندک معتقد به آن می شوند. و این در حالی است که آموزه های دین و مکتب الهی را نیاموخته اند بلکه با رجوع به درون خود اندیشه های نابسامان خود را پیرامون متافیزیک اندک اندک سامان می بخشند و پس از مدتی احکامی را که از بایدها و نبایدها طبق آن اندیشه خود تنظیم می کنند که بعدها به صورت یک مکتب ظهور خواهد کرد و پیروانی خواهد داشت.

اما پاسخ دیگر آن که، هیچ یک از آموزه های دین اسلام بیانگر تفکر و یا عملکرد تصوف نیست. اگر عده ای با شنیدن آیات الهی که مومنین را انذار می داد و از عقاب و عذاب الهی، تصور کردند که باید عزلت نشینی کنند و از زن و دنیا و مظاهر دنیایی دور شوند یک عملکرد ناصحیح برای تصور و برداشت غلط آنان بوده است. و این برداشت غلط از گم کردن الگو و معیار در اسلام است.

این دسته از مسلمانان که تعدادشان بسیار اندک بود بیان خداوند را که فرمود پیامبر اسوه حسنه است را فراموش کردند اما آیات عذاب به یادشان ماند! در نتیجه راه را گم کردند و بد عمل نمودند. رفتاری مطابق با اسلام ناب را از خودشان نشان نداند. نبی مکرم اسلام هم آنها را از این سری از کارها منع و نهی فرمودند. تا دیگر مسلمانان در اعصار آینده به چنین اشتباهی گرفتار نیایند.

نمی توان و نباید اسلام را در به وجود آمدنِ فرق مختلف علی الخصوص تصوف سرزنش کرد و مقصر دانست؛ چراکه دین اسلام کامل و جامعی است که انسان ها، افکار و آراء خودشان را به بخشی از اسلام تطبیق می کنند و بعدها ادعای اکمل بودن آن افکار نسبت به اسلام را دارند!

کلام تصوف؟! کدام سبب به وجود آوردن؟! تصوفی که عقائد و آرائش در اصول و فروع با اسلامی که پیامبر عظیم الشأن اسلام آن را آورده است منافات دارد بلکه در تضاد و تزاحم است.

تنها چیزی را که می توان به درستی بیان کرد آن است که دین علی الخصوص دین اسلام به تمام جوانب انسانی و الهی توجه نموده است. در جای جای متون دینی گاه به صراحت گاه به اشاره و تلویح، از بسیاری امور ذکر و یاد شده است. در این بیاناتی که متون دینی دارد یا در اثبات چیزی است و یا در نفس یک چیز است. تفسیر برأی و هوای نفس سبب می گردد تا عملی را که انسان انجام می دهد برای توجیه دینی آن، آیات و روایات را (متون دینی را) بر عمل خود تطبیق نماید.

 

[1]ـ دعائم الاسلام، ج 2، ص 193، مستدرك الوسائل، ج 14، ص 155، بحار الانوار، ج 65، ص 318.

[2]ـ روضة الواعظين، ج 2، ص 422، مسكن الفؤاد، ص 26، مستدرك الوسائل، ج 2، ص 401، الامالى، شيخ صدوق، ص 66، بحار الانوار، ج 8، ص 170 و ج 67، ص 114 و ج 79، ص 114.

[3]ـ نهج البلاغه، خطبه 209.

1ـ تاریخ تمدن، ویل دورانت، ترجمه؛ مهرداد مهرین، ص 760.

2ـ اديان و مذاهب جهان، آيت ا... سيد صادق بني حسيني. ج 1، صص 4 -663، بهار 1372، ناشر مولف.

1ـ ترجمه المیزان، علامه طباطبائی، ج 6، صص 1 – 290.

1ـ کیائی نژاد، زین الدین، سیر عرفان در اسلام، ص 45، تهران، اشراقی، اول، 1366 هـ.

2ـ سمعی، کیوان، مقدمه مفاتیح الاعجاز، ص 34، تهران، سعدی، پنجم 1371 هـ.

3ـ غنی قاسم، تاریخ تصوف، ص 155، تهران، زوار، دوم، 1340 هـ.

4ـ سمعی، کیوان، مقدمه مفاتیح الاعجاز، ص 37، تهران، سعدی، پنجم 1371 هـ.

5ـ تهرانی، جواد، عارف و صوفی چه می گوید، ص 12، کتابخانه بزرگ اسلامی، ششم 1363 هـ.

6ـ مفاتیح الاعجاز، ص 49.

1ـ همان.

1ـ نخستین فیلسوفان یونان، صص 80 ـ 179.

1ـ احیاء العلوم، غزالی، ج 1، ص 28.

2ـ تفسیر ابوالفتوح رازی، ج 11، ص 310؛ ذیل آیه 10 سوره مدثر.

1ـ تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ص 244 به نقل از عرفان دینی و دین عرفانی، شیروانی، علی، ص 43

شب اول قبر مرده هایی که می سوزانند!!

این سوال از دو جنبه قابل ملاحظه است:

مطلب اول اینکه احکام فقهی که بر لیلة الدفن بار می شود مربوط به کدام شب است؟ شب دفن یا شب فوت؟ و آیاحقیقتاً و تکویناً شب اول قبر و اولین شبی که مرده وارد عالم قبر می شود کدام شب است؟

مطلب دوم اینکه باید تلقی از قبر مشخص شود؟ آیا قبر مفهومش همین قبر مادی است که بدن مرده را دفن می کنند؟ اگر این باشد حکمش فرق می کند با اینکه ما قبر را مساوی با عالم برزخ بگیریم. چنانکه در روایات همین قبر مساوی عالم برزخ تلقی شده. این چهار محور باید جدا جدا ملاحظه بشود.

اما نسبت به بحث اول باید گفت احکام فقهی و احکام اعتباری که بر لیلة الدفن مترتب هست مثل خواندن نماز وحشت یا نماز لیلة الدفن باید حتماً شبی که دفن می کنند خوانده شود نه شبی که از دنیا می رود.

بنابراین چند شبی که دفن نشده مورد نظر نیست. فقط آن شبی که دفن می کنند سفارش شده. در مورد کسانی که می سوزانند همان شبی که سوزانده می شود باید خواند البته مسلمان را نمی سوزانند. بنابراین احکامی هم برای آنها وجود ندارد.

بعضی از احکام فقهی و احکام اعتباری که بر مرگ و دفن و مسایل مربوط به آن مترتب هست همگی بعد از دفن در قبر است. اما به لحاظ حقیقی همین که وارد عالم برزخ شد آن اولین شبی است که وارد عالم برزخ شده چه دفن بشود چه نشود.

در گذشته کسانی را که می خواستند اعدام بکنند یا به صلیب، یا به دار می کشیدند به طوری که همان جا می ماندند تا از گرسنگی و تشنگی بمیرند. گاهی ممکن بود چند سال بر دار بمانند.

شب اولی که شخص از دنیا رفت وارد عالم برزخ می شود و از لحظه ای که روح انسان از بدن جدا می شود روح همراه بدن مثالی و به همراه بدن برزخی وارد عالم برزخ می شود و همه احکام عالم و مقررات عالم برزخ بر او حاکم است

از امام سوال کردند کسی که دفن نشود فشار قبر دارد؟ برخی ممکن است در دریا غرق بشوند پس دفن نشده اند که فشار قبر داشته باشند. امام فرمود: همان خدایی که خدای زمین است خدای هوا هم هست. همان خاصیتی که در زمین هست در هوا هم هست. امام فرمود: خدای زمین خدای دریا هم هست.

حاصل اینکه لزومی ندارده حتماً در یک حفره ای دفن کنند. شب اولی که شخص از دنیا رفت وارد عالم برزخ می شود و از لحظه ای که روح انسان از بدن جدا می شود روح همراه بدن مثالی و به همراه بدن برزخی وارد عالم برزخ می شود و همه احکام عالم و مقررات عالم برزخ بر او حاکم است و طبیعی است که آن مقررات و قوانین با قوانین دنیا تفاوت هایی دارد. باید از آن به بعد دیگر با نگاه برزخی به آن فرد و احکامی که بر او مترتب هست نگاه بکنیم.

پس به لحاظ فقهی وبه لحاظ احکام اعتباری آن شبی که دفن می کنند شب اول قبر است اما به لحاظ حقیقی و تکوینی به محضی که وارد عالم برزخ شد ، برزخی است و احکام برزخ براو مترتب می شود یعنی از لحظه مرگ.

اما نسبت به اینکه فشار قبر و مسائلی از این قبیل آیا مربوط به همین بدن مادی است و قبر در واقع همین قبرمادی هست یا نه؟ بین علما اختلاف نظر هست اما اکثر علمای بزرگ مثل امام خمینی رحمة الله علیه معتقد هستند که منظور از قبر و فشار قبر و همه آن مجازات ها و عالم برزخ همه بر حسب برزخ است نه بر حسب ماده و برهان عقلی شامل آن می شود و آن را اثبات می کند.

به لحاظ نقلی هم روایات فراوانی داریم که از مجموعه آن روایات بر می آید که این احکام، احکام برزخی است نه احکام مادی و جسمانی دنیوی.

 

خلاصه سخن

منظور از قبر و فشار قبر و سوال نکیر و منکر و بقیه احکامی که در روایات هست همه مربوط به عالم برزخ است. شب اول قبر در واقع زمانی است که شخص وارد عالم برزخ می شودخواه در آن شب دفن شود یا دفن نشود. اما احکامی که در مباحث فقهی تحت عنوان لیله الدفن گفته شده مربوط به شبی است که مرده دفن شود.

چرا اکثر مسلمانان دچار گرفتاری های گوناگون هستند؟

سوالی که ممکن است پیش آید این است که با توجه به آیات و گفته های معصومین (علیهم السلام) پیرامون ایمان و نتایج و بهره های آن، چرا اکثر مسلمانان دچار بدبختی های گوناگون هستند؟ آیا ایمان ما درست و واقعی نیست یا ایمان آنچنان که باید مؤثر نیست؟ چه نوع ایمانی ارزشمند است؟

ایمان از ریشه امن، به معنای آرامش و اطمینان قلب و نبود ترس است و دژ مستحکم و پناهگاه امنی برای تمامی خطرات و مهلکه های دنیایی است که در صورت عدم مراقبت و محافظت، گاهی تا سر حد مرگ، روح انسان را پیش می برد.  ایمان باعث رشد و شکوفایی استعدادهای معنوی انسان 
می گردد و بستر مناسبی برای پرورش روح و جان مهیا می کند. 
سوالی که ممکن است پیش آید این است که با توجه به آیات و گفته های معصومین (علیهم السلام) پیرامون ایمان و نتایج و بهره های آن، چرا اکثر مسلمانان دچار بدبختی های گوناگون هستند؟ آیا ایمان ما درست و واقعی نیست یا ایمان آنچنان که باید مؤثر نیست؟ چه نوع ایمانی ارزشمند است؟

قرآن کریم به چند نوع ایمان و گرایش های مختلف اشاره کرده و تعدادی از آن ها را مورد انتقاد قرار داده است. در اینجا به بیان بعضی از آن ها و آثار نامطلوبشان می پردازیم:

 

گروهی از اعراب نزد پیامبر آمدند و گفتند: ما ایمان آورده ایم، خداوند به پیامبر فرمود: به این ها بگو: شما ایمان نیاورده اید، ولی بگویید اسلام آورده ایم، امّا هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است!

1. ایمان مقطعی: بعضی از انسان ها فقط در حین بلا، به خدا متوجه می شوند و هنگامی که بلا برطرف شد، مجددا عهد و پیمان خود را با خداوند از یاد می برند و به سراغ غیر خدا رفته و او را فراموش می کنند. «فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُونَ» (عنکبوت، 65) همچنین در جای جای قرآن، خداوند مکررا این گلایه را از فرزندان آدم می کند که زمانی که دچار شدّت و خطری می شوید، به خداوند توجه پیدا می کنید و آن زمان که شدت و خطر برطرف شد، دوباره دچار غفلت می شوید. در سوره یونس می خوانیم: «وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمَّا کَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنا إِلی ضُرٍّ مَسَّهُ کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» (یونس، 12).

2. ایمان تقلیدی : ایمان برخی به خدا، به خاطر تقلید از نیاکان است، بدون هیچ دلیل و برهان منطقی،  همچون ایمان بت پرستان که در جواب انبیا می گفتند: ما این عقیده به بت ها را از نیاکان خود گرفته ایم. قرآن در این باره می فرماید: «قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَاءنَا كَذَلِكَ یَفْعَلُونَ» (شعرا، 74). (اصول عقاید، 75). همچنین در آیه ی 21 سوره لقمان می خوانیم : « وَ إِذا قیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ کانَ الشَّیْطانُ یَدْعُوهُمْ إِلی عَذابِ السَّعیرِ».

3. ایمان سطحی : بعضی از ایمان ها، ایمان نیست بلکه تنها تسلیم شدن است و هنوز ایمان به خدا و روز رستاخیز در قلبهای آنان نفوذ و رسوخ نکرده است در واقع چنین ایمان هایی ، ایمان سطحی است. خداوند در قرآن می فرماید: «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا و لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِكُمْ» (حجرات، 14)، گروهی از اعراب نزد پیامبر آمدند و گفتند: ما ایمان آورده ایم، خداوند به پیامبر فرمود: به این ها بگو: شما ایمان نیاورده اید، ولی بگویید اسلام آورده ایم، امّا هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است!

4. ایمان بدون امتحان: بعضی از افراد می پندارند صرف ایمان آوردن کافی است، در حالیکه خداوند می فرماید: «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ» (عنکبوت، 2)، این آیه بیانگر آن است که با ادعا چیزی ثابت نمی شود و پس از اظهار ایمان، انسان ها مورد ارزیابی قرار نمی گیرند و گرفتار سختی ها و مشکلات نخواهند شد، در صورتیکه غرض خداوند از ایمان آوردن مردم، تنها این نیست که به زبان بگویند ایمان آوردیم، بلکه غرض حقیقت ایمان است. ایمانی که در مواجهه با امتحانات و مشکلات هم ثابت بماند.

5. ایمان متزلزل: در برخی ایمان ها تردید، دودلی و تزلزل دیده می شود، صاحب چنین ایمانی در انتظار پیشامدهاست که کدام طرف را انتخاب کند. قرآن درباره چنین افرادی می فرماید: برخی از مردم، خدا را به حرف و ظاهر می پرستند. هرگاه به خیر و نعمتی برسند، اطمینان خاطر پیدا می کنند و اگر به شر و فقر و آفتی برخورد نمایند، از دین خدا بر می گردند. چنین کسانی در دنیا و آخرت زیانکارند. «...فَإِن ْ أَصَابَه خَیْرٌ اطْمَأَن َّ بِه ِ وَ إِن ْ أَصَابَتْه فِتْنَة ٌ انقَلَب َ عَلَی َ وَجْهِه ِ...» (حج، 11)، (اصول عقاید، 76). همچنین امام حسین (علیه السلام) در توصیف چنین افرادی می فرمایند: «به راستى كه مردم بنده دنیا هستند و دین لقلقه زبان آنهاست، تا جایى كه دین وسیله زندگى آنهاست، دین دارند و چون در معرض امتحان قرار گیرند، دینداران كم مى شوند.»

 

بعضی از انسان ها فقط در حین بلا، به خدا متوجه می شوند و هنگامی که بلا برطرف شد، مجددا عهد و پیمان خود را با خداوند از یاد می برند و به سراغ غیر خدا رفته و او را فراموش می کنند

6. ایمان تبعیضی و گزینشی: برخی ها، از اسلام و قرآن، فقط آنچه را که به نفع آن هاست می پذیرند و آنچه را که مطابق با اهداف و امیال خود نمی بینند، نمی پذیرند. خداوند در قرآن می فرماید: « ... نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ...» (نساء، 150) (اصول عقاید، 77) همچنین در آیه ای دیگر می فرماید: «اَفَتُؤمِنونَ بِبَعض الْکِتابِ وَ تَکْفُرونَ بِبَعضٍ ...» (بقره، 85) و در ادامه آیه، خداوند برای چنین افرادی که دین را تکه پاره می خواهند عذابی خوار کننده وعده می دهد.

آثار ایمان نامطلوب

ایمان نامطلوب آثار متعدد و بی شماری از جمله احساس تنهایی و ضعف، احساس پوچی و بی هدفی و احساس رخوت و سستی دارد. شهید مطهری در باره می نویسد: «اما آن كس كه از این ایمان و اعتقاد بی بهره است، جهان را دستگاهی بی رحم و بی توجه و دارای قساوت پیش خود تجسم می سازد، در سختیها و شداید امید خود را می بازد و فرضا بخواهد در راه صلاح و اصلاح اجتماع گام بردارد چنین نیرویی را حامی و پشتیبان خویش نمی داند.» (مجموعه آثار، ج22:ص413)

نتیجه:

با توجه به آیات و گفته های معصومین(علیهم السلام)، ایمان نتایج و بهره های فراوانی دارد. اگر ایمان درست و واقعی باشد، ما را به ساحل امن دریای عشق خدا می رساند. اما گاهی انسانها، به علت پیروی از هوای نفس، تقلید کورکورانه از گذشتگان و ... از ثمرات مطلوب آن محروم گشته و گرفتار آثار نامطلوبی همچون، احساس تنهایی، احساس پوچی و ... می شوند. 

علائم حتمی ظهور امام زمان(عج)

علائم ظهور حضرت مهدی (عج) بر دو دسته تقسیم می شوند:

الف: علائم حتمی و قطعی؛

ب: علائم غیر حتمی و غیر قطعی که البته در این علائم هم ممکن است اختلاف نظر وجود داشته باشد.

علائم غیر حتمی فراوان هستند و نوعاً بعضی از آنان به وقوع پیوسته است اما علائم حتمی و قطعی هنوز رخ نداده اند بعضی از این علائم قطعی عبارتند از:

1. خروج سفیانی: پیش از ظهور مردی از نسل ابوسفیان در منطقه شام خروج می کند و با تظاهر به دینداری گروه زیادی از مسلمانان را می فریبد و به گرد خود می آورد و بخش گسترده ای از سرزمینهای اسلام را به تصرف خویش در می آورد و بر مناطق پنجگانه شام، حمص، فلسطین، اردن و قنسرین (نام شهری در نزدیکی حلب) و منطقة عراق سیطره می یابد و در کوفه و نجف به قتل عام شیعیان می پردازد و برای کشتن و یافتن آنان جایزه تعیین می کند آنگاه که از ظهور امام زمان باخبر می شود با سپاهی گران به جنگ وی می رود که در منطقه بیداد (بین مکه و مدینه) با سپاه امام (ع) برخورد می کند و به امر خدا همه لشگریان وی به جز چند نفر در زمین فرو می روند و هلاک می شوند. [1]

 2. خسف در بیداء: خسف یعنی فرو رفتن و پنهان شدن، و بیداء نام منطقه ای در مکه و مدینه است. ظاهراً لشگر سفیانی در این منطقه که به قصد جنگ با امام عصر(عج) آمده است در زمین فرو می روند. [2]

3. خروج یمانی: سرداری از یمن قیام می کند و مردم را به حق و عدل دعوت می کند این نشانه در منابع عامه نیست ولی در مصادر شیعه روایات فراوانی در این باره وجود دارد. امام صادق (ع) فرمود: قیامهای سه گانه خراسانی، سفیانی، یمانی در یک سال و یک ماه و یک روز خواهد بود و هیچ پرچمی به اندازه پرچم یمانی دعوت حق و هدایت نمی کند و هم فرمود که یمانی از علائم حتمی است. [3]

 4. قتل نفس زکیه: زکیه یعنی فرد پاک و بی گناه و کسی که قتلی انجام نداده است و جرمی ندارد.  در آستانه ظهور مهدی (عج) در گیرودار مبارزات زمینه ساز انقلاب حضرت مهدی (عج) فردی پاکباخته و مخلص از اولاد حضرت امام حسن مجتبی (ع) در راه امام می کوشد و در این راه مظلومانه به قتل می رسد. روایات گاهی نفس زکیه و گاهی «سید حسنی» گفته اند امام باقر (ع) فرمود: بین ظهور مهدی (عج) و کشته شدن نفس زکیه بیش از پانزده شبانه روز فاصله نیست. [4]

5. صیحه آسمانی: منظور از صیحه آسمانی صدایی است که در آستانه ظهور حضرت مهدی در آسمان شنیده می شود و همه مردم آن را می شنوند در روایات تعبیر به «نداء» «فزعه» «صوت» نیز بکار رفته است که ظاهر آن نشان می دهد که هر یک از اینها نشانه جداگانه ای است که پیش از ظهور واقع می شود لکن به نظر می رسد که اینها تعبیر از یک واقعیت است و ممکن هم هست که از سه حادثه جدای از هم خبر داده باشند که اول صداهای هولناکی برآید و همه را به خود متوجه کند (صیحه) و به دنبال آن صدای مهیب و هولناکی شنیده شود که دلهای مردم را به وحشت اندازد (فزعه) و آن گاه از آسمان صدایی شنیده می شود که مردم را به سوی مهدی(عج) فرا می خواند (نداء) روایاتی که از این معنا خبر داده اند از طریق شیعه و سنی فراوان هستند. امام باقر (ع) می فرماید: ندا کننده ای از آسمان نام قائم را ندا می کند پس هر که در شرق و غرب است آن را می شنود و از وحشت این صدا خوابیده ها بیدار و ایستادگان نشسته و نشستگان بر دو پای خویش می ایستند رحمت خدا بر کسی که از این صدا عبرت گیرد و ندای وی را اجابت کند زیرا صدای نخست، صدای جبرئیل روح الأمین است.

آنگاه می فرماید: این صدا در شب جمعه بیست و سوم ماه رمضان خواهد بود در این هیچ شک نکنید و بشنوید و فرمان برید، در آخر روز شیطان فریاد می زند که «فلانی مظلوم کشته شد» تا مردم را بفریبد و به شک اندازد. و امام صادق (ع) می فرماید: در ابتدای روز گویند ه ای در آسمان ندا می دهد که آگاه باشید که حق با علی و شیعیان اوست. پس از آن در پایان روز شیطان که لعنت خدا بر او باد از روی زمین فریاد می زند که حق با عثمان و پیروان اوست پس در این هنگام باطل گرایان به شک می افتند هرگاه گوینده ای از آسمان نداء بزند که حق با اولاد محمد(ص) است در آن هنگام ظهور مهدی(عج) به سر زبانها می افتد به گونه ای که غیر از او یاد نمی کنند. [5]

6. خروج دجال: این نشانه در کتب اهل سنت از علائم برپایی قیامت شناخته شده است [6]   ولی در منابع روایی شیعه از نشانه های ظهور است. و اشکال ندارد که هم علامت ظهور و هم علامت معاد باشد. چون خود ظهور امام عصر (عج) هم از علائم آخرالزمان می باشد.

دجال فردی است که در آخر الزمان و پیش از قیام مهدی (عج) خروج می کند و غیر عادی است و با انجام کارهای شگفت انگیز جمع زیادی از مردم را می فریبد و سرانجام به دست عیسی مسیح (ع) در کنار دروازه ”لد“ در منطقه شام به هلاکت می رسد. در مورد دجال نظریه های متعددی طرح شده است مثلا گروهی آن را فردی نامیده اند و دسته ای آن را جریانی می دانند و نه شخص معین که مطرح کردن این امور مجال دیگری را می طلبد. [7]



[1] کمال الدین، ص 651. و بحار الأنوار، ج 52، ص 215؛ و کنز العمال، ج 14، ص 272؛ تاریخ غیبت کبری، ص 518 الی 520.

[2] مراصد الاطلاع، ج1، ص239؛ وافی، ج2، ص 442؛ مسائل العشره چاپ شده در مجموع مصنفات شیخ مفید، ج 3، ص 122 و غیبت نعمانی، ص 252، منتخب الأثر، ص 459؛ کتاب الغیبه نعمانی ص 252، تاریخ غیبت کبری ص 499 ـ 520.

[3] تاریخ غیبت کبری، ص 525، کتاب غیبت  نعمانی 252.

[4] منتخب الأثر، 459، تاریخ الغیبه الکبری، ص 511؛ الارشاد، ج2، ص374؛ اعلام الوری، ص 427.

[5] تاریخ ما بعد الظهور/176 ـ کشف الغمه ج3،  ص 260 ، وافی، ج 2، ص 445 ـ 446، کتاب الغیبه، شیخ طوسی، ص 435 و454 و453 – ارشاد، ج2، ص 371؛ کمال الدین / 651 بحار الأنوار، ج52، ص204-288-290؛ منتخب الاثر، ص 459، غیبت نعمانی/254.

[6] سنن ترمذی، ج4، ص 507 ـ 519؛ سنن ابی داوود؛ ج4، ص 115؛ صحیح مسلم، ج 18، ص 46 و 81.

[7] بحارالأنوار، ج 52، ص 193و209؛ کمال الدین 525 و 526؛ کشف الغمه، ج 3، ص 281؛ المسائل العشر، چاپ شده در مصنفات شیخ طوسی، ج3، ص 122؛ ارشاد، ج2، ص 371، کنز العمال، ج 14، ص 198ـ200.

 

اقسام شیعیان بطور اجمالی

شیعه به معنای ـ کسانی که قائل به امامت ائمه هستند ـ به فرقه های متعددی تقسیم شده اند:

مهمترین این قرفه ها عبارت اند از:

1. زیدیه:

الف ـ ناصریه ب ـ الهادیه

2. اسماعیلیه:

الف ـ قرامطه ب ـ طیبیان ج نزاریه د دروزیه

3. اثنا عشریه:

الف ـ شیعه امامیه ب ـ شیخیه ج  بهائیه د بابیه

4. نصیریه: علی اللهی ها

5. جعفریه پیروان جعفر کذاب

البته فرق شیعه خیلی گسترده تر از این است، برای اطلاعات بیشتر می توانید به ملل و نحل شهرستانی ها مذاهب الاسلامیین عبدالرحمن بدوی ملل و نحل آقای جعفر سبحانی، تاریخ المذهب الاسلامیه ابو زهره، و نشأة الفکر الفلسفی سامی النشار مراجعه فرمائید.

شهرستانی اقسام شیعه را چنین آورده:

شیعه: 1. کیسانیه که خود چهار گروه اند. 2. زیدیه که خود سه گروه اند. 3. امامیه که خود هفت گروه اند. 4. غالیه که یازده گروه اند. 5. اسماعیلیه

تعبیر شیعه امروزه ـ به نحو مطلق بر شیعه اثنا عشریه اطلاق می شود که قائلند 11 امام از نسل علی بن ابیطالب آمده اند و یازدهمین آنان که دوازدهمین امام شیعیان است غائب می باشد و روزی ظهور خواهد کرد.

 

 

انواع فرقه هاي شيعه كدامند؟ چه تفاوتي و از چه لحاظ با هم دارند و حقانيتشان چگونه است؟

علامه طباطبايي مي گويد: انشعاب در همه مذاهب و خاصه در چهار دين آسماني كليمي، مسيحي، زرتشتي و اسلام و حتي در شعب آنها نيز وجود دارد. مذهب شيعه در زمان حضرت علي(ع)، امام حسن مجتبي(ع) و امام حسين(ع) هيچگونه انشعابي نداشت ولي پس از شهادت امام حسين(ع) اكثريت شيعه به امامت حضرت امام سجاد(ع) قائل شدند و اقليتي محمد بن حنفيه را امام خود دانستند. اين اقليت به نام «كيسانيه» معروف شدند و اين فرقه در اندك زماني منقرض شد. پس از امام سجاد(ع) اكثريت شيعه به امامت امام محمد باقر(ع) معتقد شدند واقليتي پسر ديگر امام سجاد زيد را امام خود دانستند. اين گروه به نام «زيديه» معروف شدند و تا عصر حاضر پايدار مانده اند. پس از امام باقر(ع)، شيعيان به حضرت امام صادق(ع) ايمان آوردند. پس از امام صادق(ع) اكثريت شيعه فرزند آن حضرت امام موسي بن جعفر(ع) را امام خود دانستند و جمعي از شيعيان پسر ديگر امام صادق(ع) اسماعيل بن جعفر را امام خود دانستند با اين كه اسماعيل در زمان پدر وفات يافته بود. اينها به نام «شيعه اسماعيليه» ناميده شدند و تا عصر حاضر پايدار مانده اند. برخي از شيعيان پسر ديگر امام صادق عبدالله افطح را امام خود دانستند، برخي فرزند ديگر امام صادق محمد را و برخي هم امام صادق را آخرين امام دانستند. اين چند اقليت، در اندك زماني منقرض شدند. پس از امام موسي بن جعفر(ع) اكثريت شيعه فرزند آن حضرت امام رضا(ع) را امام خود دانستند و برخي در خود امام موسي بن جعفر ماندند. اين اقليت را واقفيه مي گفتند و در اندك زماني منقرض شدند. پس از حضرت امام رضا(ع) در شيعه انشعابي حاصل نشد و همه شيعيان به امامت حضرت امام جواد، حضرت امام هادي، حضرت امام حسن عسكري و حضرت ولي عصر(ع) معتقد شدند و اگر وقايعي به شكل انشعاب پيش آمد، بيش از چند روز نماند و منحل شد و اختلافات علمي، كلامي و فقهي علماي شيعه به حساب انشعاب گذاشته نمي شود. از ميان فرقه هايي كه پيدا شدند فقط زيديه و اسماعيليه مانده اند و بقيه همه منقرض شده اند (شيعه در اسلام، ص 32، چاپ اول، 1348 شمسي). بنابراين در جهان كنوني، شيعه سه فرقه دارد: اقليت زيديه، اقليت اسماعيليه و شيعه اثني عشريه كه به امامت دوازده امام معصوم از حضرت علي(ع) تا امام عصر(ع) معتقد هستند. علامه طباطبايي در پايان بحث انشعاب مي گويد: دو طايفه شيخيه و كريمخانيه كه در دو قرن اخير در ميان شيعه اثني عشريه پيدا شده اند، نظر به اين كه اختلافشان با ديگران در توجيه پاره اي از مسائل نظري است نه در اثبات و نفي اصل مسائل، جدايي ايشان را انشعاب نشمرديم(همان، ص 40). علامه طباطبايي ادامه مي دهد: و همچنين فرقه «علي اللهي» از شيعه اثني عشريه را كه غلات نيز ناميده مي شوند و مانند فرقه باطنيه شيعه اسماعيليه به باطن قائل هستند، چون هيچگونه منطق منظمي ندارند، انشعاب به حساب نياورديم (همان). بر اين اساس، فرقه صوفيه «شاه نعمت اللهيه» جزو شيعه اثني عشري هستند و ازاين نظر، آنان مانند ديگر شيعيان شيعه علي(ع) به حساب مي آيند و از اين جهت مورد تأييد هستند كه شيعه هستند و وجود برخي كارها در برخي از گروه ها، آنان را از شيعه بودن در نمي آورد. اين از نظر اعتقادي و تاريخ اديان. قاضي نور الله در مجالس المؤمنين مي گويد: تحصيل يقين يا به استدلال است و يا به تصفيه باطن. تحصيل يقين از راه تصفيه باطن شيوه عرفاء و اولياء است كه اهل فقر ناميده مي شوند. آنان كه از راه استدلال تحصيل يقين مي كنند و آنان كه از راه تصفيه باطن به يقين مي رسند، هر دو طايفه حق هستند ولي طايفه دوم به وراثت انبياء نزديكتر هستند و ميان محققان واقعي و حقيقي اين دو طايفه اختلافي نيست. ابو سعيد ابوالخير و ابوعلي سينا با هم ملاقات و مصاحبتي كردند. ابو سعيد پس از پايان مصاحبت گفت: آنچه را ابو علي سينا مي داند، ما آن را مي بينيم و ابو علي سينا به شاگردانش گفت: آنچه را كه ابو سعيد مي بيند، ما مي دانيم. جناب سيد حيدر آملي مي گويد: فرقه ناجيه اماميه دو طايفه اند: طايفه اي حامل ظاهر علوم رسول مصطفي و ائمه هدي(ع) هستند كه علوم شرعيه اصليه و فرعيه است و طايفه اي حامل و متحمل باطن علوم پيامبر و آل پيامبر(ع) هستند. طايفه اول را مرمن و طايفه دوم را مؤمن ممتحن مي نامند (مجالس المؤمنين، ج 2، ص 3، چاپ قديم دو جلدي). قاضي نور الله به نقل از جناب سيد حيدر آملي مي گويد: شيعه داراي فرقه هايي است و صوفيه هم داراي فرقه هاي متعدد است. از اين فرقه هاي متعدد شيعه فقط يك فرقه اهل نجات است و از صوفيه هم فقط يك فرقه اهل نجات و حق است و آن يك فرقه عبارت است از صوفيه اي كه حامل اسرار پيامبر و آل پيامبر است و به حسب ظاهر و باطن متعبد است همان طوري كه از فرقه هاي متعدد شيعه، فقط فرقه اثني عشريه اهل نجات است (همان).بر اين اساس، اگر فرقه صوفيه «شاه نعمت اللهيه» حقيقتا متعبد به احكام دين اسلام هستند و به علاوه تعبد به ظواهر احكام بيش از ديگران در تصفيه باطن مي كوشند و در اثر تهذيب نفس و باطن حقايقي بر آن روشن مي گردد و آنان را بيش از پيش متعبدتر مي گرداند، در اين صورت، اهل نجات هستند و اگر چنين نباشد، نمي توان آنان را اهل نجات دانست. اين هم از نظر عرفاني. حضرت امام خميني در تحريرالوسيله (ج 1، ص 119، اپ 1390 هجري) مي گويد: اگر فرقه هاي اقليت شيعه كه به دوازده امام قائل نيستند، نسبت به اماماني كه به امامت آنها اعتقاد دارند، اظهار دشمني و عداوت نكنند، پاك هستند و اگر دشمني كنند و به امامان ناسزا بگويند در اين صورت نجس هستند و مانند خوارج و نواصب مي شوند. و در صفحه 118 مي گويد: و اما غلات اگر غلوشان مستلزم انكار نبوت، يا توحيد و ياالوهيت باشد، در اين صورت كافر هستند وگرنه كافر نيستند.

چرا زود می میریم؟!

 

 

 

 

یکی از وقایع غیر قابل انکار حیات هر کس، مرگ است! مرگ واقعیتی است که، دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد! البته نگاه معارف ما دقیق تر از یک حادثه است. در معارف غنی ما از انواع مرگ و اجل به تفصیل سخن گفته شده است که شاید بی جا نباشد اگر بگوییم می توان ساعت ها درباره ی مرگ شناسی گفتگو کرد و باز هم مطالب باقی بماند!


مرگ و اجل!

اجل لحظه و زمانی است که با آمدن آن مرگ رقم می خورد پس در اصل لغت و اصطلاح مرگ و اجل کاملاً یکی نیستند بلکه یک ظرافتی در معنای آن ها وجود دارد. امّا هر کدام از مرگ و اجل نیز انواعی دارند که بررسی آن ها به صورت مفصل و دقیق سبب می شود مرگ شناسی تحقق یابد!


انواع مرگ ها!

به عقیده عالمان و فیلسوفان مرگ انسان و جدایی روح از بدن به دو صورت واقع می شود:

مرگ به صورت کلی به مرگ طبیعی و مرگ با حادثه اتفاقی (مرگ اخترامی) صورت می گیرد. مرگ طبیعی بر خلاف نامش مرگی است که تنها در زندگی برخی از افراد اتفاق می افتد! و اکثر مردم به مرگ اخترامی می میرند! 
در این صورت بدن بر اساس اختلالاتی نظیر مرض و یا تصادف و مانند آن شایستگی خود را برای همراهی با روح از دست می دهد، در این حالت، روح دیگر نمی تواند بدن را به کار گیرد و از آن برای انجام پاره ای افعال خود بهره گیرد؛ بنا بر این از بدن جدا می شود و مرگ رخ می دهد که از این نوع مرگ به مرگ اخترامی یاد می شود.
گفتنی است که در مرگ اخترامی و نا به هنگام گرچه بدن و قوای بدن توان عمل دارند و می‌تواند در خدمت روح باشند و روح به وسیله آنها کارش را انجام دهد، ولی بر اثر پیشامد سانحه نظیر امراض گوناگون و یا تصادفات، ابزار کار روح که بدن و قوای بدن است، می‌شکند و روح نمی‌تواند از آنها استفاده کند.(صدرالمتألهین، اسفار اربعه، نشر دار الاحیا التراث العربی، بیروت، بی تا، ج 9، ص52)

در مرگ اخترامی بدن معیوب می شود و نفس نمی تواند در آن بماند به همین دلیل از آن خارج می شود. امّا در مرگ طبیعی روح به فعلیت کامل خود می رسد و کمالاتش به نهایت می رسد از این رو بدن دیگر نمی تواند روح را همراهی کند پس میان روح و جسم جدایی می افتد و مرگ تحقق می یابد، مثل یک میوه رسیده که با یک دست زدن از شاخه جدا می شود. 
اصل و طبیعت روح و جسم آن چنان که خداوند متعال آن ها را قرار داده است بایستی مرگ به صورت طبیعی برای همگان رخ دهد امّا در اکثر موارد پیش از آنکه روح به تکامل نهایی برسد این جسم است که دیگر نمی تواند او را همراهی کند و به علت ضعف و عیب، روح و جسم از هم جدا شده و مرگ تحقق می یابد که دیگر مرگ طبیعی نیست بلکه مرگ اخترامی است.

در لوح محفوظ الهی میزان عمر و زمان مرگ(اجل حتمی و معلق) دقیقاً مشخص شده است ولی قبل از فرا رسیدن آن اجل حتمی که برای کوچ آدم ها به سرای آخرت است اکثر مردم در اثر اجل های معلّق می میرند!

اجل های مختلف ما!

اجل نیز انواع دارد: اجل حتمی و اجل معلّق. اجل حتمی بر اساس قضا و قدر حتمی رقم می خورد و دیگر در آن هیچ زمان و لحظه ای جلو و عقب نمی شود. این اجل وقتی برای کسی فرا برسد او بدون هیچ درنگ و تأملّی می میرد! امّا اجل معلّق اجلی است بر اساس قضا و قدر مشروط که متوقف بر شروط متفاوتی است. در واقع براساس قضا و قدر غیر حتمی است و علت فرا رسیدن آن عدم کامل شدن علل است. براساس معارف ما باز هم اکثر مرگ ها بر اساس اجل های معلّق است تا اجل های حتمی!


اجل های معلّق!

در لوح محفوظ الهی میزان عمر و زمان مرگ(اجل معلق) دقیقاً مشخص شده است ولی قبل از فرا رسیدن آن اجل حتمی که برای کوچ آدم ها به سرای آخرت است اکثر مردم در اثر اجل های معلّق می میرند! اجل معلّق اجلی است که زمان مرگ را به تأخیر می اندازد و یا آن را جلو می اندازد. براساس روایات معصومین (علیهم السلام) اکثر مردم در اثر گناهان و نیز ترک صله ی رحم اجل های معلّق را برای خودشان می آورند و به مرگ های زودتری از اجل حتمی خویش می میرند.


اجل های معلّق امتداد دهنده!

بر اساس آموزه های دینی برخی از دستورات نیز وجود دارد که عمر را طولانی می کند مثل صله ی ارحام و یا عدم گناه کردن و یا دستگیری از یتیمان و فقرا و بسیاری موارد دیگر که اجل های معلّق را به تعویق می اندازند و عمر را طولانی تر از اجل حتمی می گردانند. بنابراین باید دانست گرچه در یک نگاه عمر هر کسی ثابت است ولی می توان با برخی از اعمال آن را طولانی تر و یا کوتاهتر نمود! حال تصمیم با خودتان است! می خواهید عمرتان را طولانی کنید و یا کوتاه!

در مرگ طبیعی روح به فعلیت کامل خود می رسد و کمالاتش به نهایت می رسد از این رو بدن دیگر نمی تواند روح را همراهی کند پس میان روح و جسم جدایی می افتد و مرگ تحقق می یابد، مثل یک میوه رسیده که با یک دست زدن از شاخه جدا می شود

ارتباط اجل و مرگ!

پس از ذکر انواع اجل ها و مرگ ها شاید بد نباشد تأملی نیز در نحوه ی ارتباط مرگ و اجل داشته باشیم. اساساً براساس اجل حتمی مرگ طبیعی رخ خواهد داد. چرا که در قضا و قدر حتمی هر کس ظرفیت روح و جسم او برای به تکامل نهایی رسیدن منظور گردیده است. امّا اجل های معلّق که به ناگاه فرا می رسند و مرگ را تحقق می بخشند مرگی از نوع اخترامی را رقم می زنند. مرگ اخترامی که در اثر قضا و قدرهای مشروط به اعمال ما رقم خورده اند.


سخن پایانی...

نباید فراموش کرد که بر اساس آنچه معصوم (علیه السلام) فرموده است بیشتر در اثر گناه عمرها کم می شود و افراد می میرند! مراقب اعمالمان باشیم تا اجل های معلّق به سراغ ما نیایند! و این نیست جز آنچه که یکی از اثرات مرگ شناسی اثر تربیتی و اخلاقی آن است که رفتارمان را اصلاح خواهد کرد. إن شاء الله

 

 

برخی از آیات قرآن کریم

برخى ازآيات معروف و مشهور قرآن عبارتند از:
1. آيه وحدت: « وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا »  (آل عمران / 103) و همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد، و پراكنده نشويد.
2. اطاعت از اولي‌الامر: « أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ »  (نساء/59) خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را (نيز) اطاعت كنيد.
3. آيه تطهير: « إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً »  (احزاب / 33) خداوند فقط مي‌خواهد پليدي و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا‎‎‏‎‎ٌ شما را پاك سازد.
4. حكومت مستضعفين: « وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ »  (قصص / 5) ما مي‌خواهيم بر مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم.
5.  جاءالحق: « وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً »  (اسراء / 81) و بگو:حق آمد، و باطل نابود شد، يقيناٌ باطل نابود شدني است.
6. و ان يكاد: « وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لََمجْنُونٌ »  (قلم / 51) نزديك است كافران هنگامي كه آيات قران را مي‌شنوند با چشم زخم خود تو را از بين ببرند، و مي‌گويند او ديوانه است.
7 . آيه بسمله: «  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ».
8. نفس مطمئنه: « يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ  ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي »  (فجر / 27تا30) تو اي روح آرام يافته، به سوي پروردگار بازگرد در حاليكه هم تو از خوشنودي و هم او از تو خشنود است، پس در سلك بندگانم در‌آي، و در بهشتم وارد شو.
9. آيةالكرسي : در روايات آمده كه آية‌الكرسي عظيم‌ترين آيه در كتاب خداست. مردي عرض كرد: يا رسول‌الله! كدام آيه در كتاب خدا عظيم‌تر است فرمود: آية‌الكرسي. ناميدن اين آيه به آيةالكرسي از همان صدر اسلام مشهور بوده، حتي در زمان حيات رسول خدا صلي‌الله و حتي در زبان خود آن جناب به اين نام بيان مي‌شد.
«اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ » (بقره / 255تا257)
هيچ معبودي نيست جز خداوند يگانه زنده، كه قائم به ذات خويش است ، و موجودات ديگر،  قائم به او هستند،  هيچگاه خواب سبك و سنگيني او را فرا نمي‌گيرد.او لحظه‌اي از تدبير جهان هستي، غافل نمي‌ماند.آنچه درآسمانها وآنچه درزمين است،  ازآن اوست كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟ (بنابراين، شفاعت كنندگان، براي آنها كه شايسته شفاعتند، ازمالكيت مطلقه او نمي‌كاهد) .آنچه را در پيش روي آنها (بندگان) و پشت سرشان مي‌داند،  (و گذشته و آينده، در پيشگاه علم او، يكسال است.) و كسي از علم او آگاه نمي‌گردد، جز به مقداري كه او بخواهد. (اوست كه به همه چيز آگاه است،  و علم و دانش محدود ديگران، پرتوي از علم بي‌پايان و نامحدود اوست.) تخت (حكومت) او، آسمانها وزمين را در بر گرفته است، و نگاهداري آن دو (آسمان و زمين) او را خسته نمي‌كند. بلندي مقام و عظمت، مخصوص اوست. (255)
در قبول دين، اكراهي نيست. (زيرا) راه درست از راه انحرافي، روشن شده است.بنابراين، كسي كه به طاغوت (بت و شيطان، و هر موجود طغيانگر) كافر شود و به خدا ايمان آورد، به دستگيره محكمي چنگ زده است، كه گسستن براي آن نيست.و خداوند، شنوا و داناست. (256)
خداوند، ولي و سرپرست كساني است كه ايمان آوره‌اند، آنها را از ظلمتها، به سوي نور بيرون مي‌برد. (اما) كساني كه كافرشدند، اولياي آنها طاغوتها هستند، كه آنها را از نور، به سوي ظلمتها بيرون مي‌برند، آنها اهل آتشند و هميشه در آن خواهند ماند. (257)
10. آية الوصية: « كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ » (بقره / 180) دستور داده شده كه چون يكي از شما را مرگ فرارسد.
11. آية وام: « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ » (بقره / 282) اي اهل ايمان چون به قرض و نسيه معامله كنيد
12. آية التوجه:  « وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ » (بقره / 115) مشرق و مغرب جود و ملك خداست.
13. آيه روزه: « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ » (بقره / 183) اي اهل ايمان به شما هم روزه داشتن فرض كرديد.
14. آيه كتمان: « إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما انزلناهُ ...» (بقره / 159) آن گروه اهل كتاب، کتمان مى نمايند آياتي را كه ما فرستاديم... 15. آيه نفي سبيل: « وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً » (نساء / 141) و خداوند هيچگاه براي كافران نسبت به اهل ايمان راه تسلط باز نخواهد نمود.
16. آيه ولايت: « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ » (مائده / 55) ولي امر و ياور شما تنها خدا و رسول خدا است.
17. آيه تصديق: « وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ » (توبه / 61) و بعضي (از منافقان) آنان هستند كه دائم پيغمبر را مي‌آزارند.
18. آيه نفر: « ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً » (توبه / 122) نبايد مؤمنان همگي بيرون رفته.
19. آيه سؤال: « فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ » (نحل / 43) برويد از اهل ذكر اگر نمي‌دانيد سؤال كنيد.
20. آيه عزت: « وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً » (اسراء / 111) او بگو ستايش مخصوص اوست كه هرگز فرزندي ندارد.
21. آيه نور: « اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ » (نور / 35) خدا نور زمين‌ها و آسمانها است.
22. آيه مودت: « قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى » (شوري / 23) بگو من از شما اجرت رسالت جزء اين نخواهم كه مودت و محبت مرا در حق خويشاوندان منظور داريد.
23. آيه نبأ: « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ » (حجرات / 6) اي مؤمنان هر گاه فاسقي خبري براي شما آورد.
24. آيه نجوي: « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ ...» (مجادله / 12) اي اهل ايمان هر گاه بخواهيد با رسول سخن سري بگوئيد.
25. حساب در قيامت: « فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ » (زلزله / 7و8) پس هر كس هموزن ذره‌اي كار خير انجام دهد آن را مي‌بيند و هر كس هموزن ذره‌اي كار بد كرده آن را مي‌بيند.
26. آيه قصاص: « وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ » (بقره / 179) عاقبت حكم قصاص براي حفظ حيات شماست.

حدیث امام صادق(ع) در مورد علمای بی عمل جهنمی

امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

ان من العلما من یحب ان یجمع علمه، ولایحب ان یوخذعنه، فذاک فی الدرک الاول من النار

برخی از علما در پی اندوختن دانش هستند ودوست ندارند،دیگران از دانش آنها بهره ببرنند؛ آنها در نخستین طبقه آتش جهنم هستند.

ومن العلما من اذا وعظ انف ،واذا وعظ عنف، فذاک فی الدرک الثانی من النار

برخی از علما، کسی که خود پند نمی پذیرد اما حرف خود را به مردم تحمیل می کند ،آنها در درک دوم از آتش قرار دارند.

ومن العلما من یری ان یضع العلم عند ذوی الثروه والشرف ولایری له فی المساکین وضعا،فذاک فی الدرک الثالث من النار

از علما کسی که بخشش علمش را نزد ثروتمندان واشراف می بیند وبه مساکین بهره ای نمی رساند؛ آنها در طبقه سوم از آتش هستند.

ومن العلما من یذهب فی علمه مذهب الجبابره والسلاطین ،فان رد علیه او قصر فی شی من امره غضب ،فذاک فی الدرک الرابع من النار

برخی از علما، کسی که در علم خود راه سلاطین وزورگویان راپیش می گیرد اگر سخنی از او رد شود ویا در یکی از خواسته هایش کوتاهی شود خشمگین می شود؛ چنین افرادی از دانشمندان در درک چهارم جهنم هستند.

ومن العلما من یطلب احادیث الیهود والنصاری لیغزز به علمه ویکثربه حدیثه، فذاک فی الدرک الخامس من النار

گروهی از علما، به دنبال احادیث و علوم بیهوده مسیحیان و غربیان می‏روند، تا با علم آنان، علم خویش را مستدل و محکم سازند و حدیث و کلام خویش را زیاد سازند؛ آنان در طبقه پنجم از درک قرار خواهند داشت.

ومن العلما من یضع نفسه للفتیا ویقول؛سلونی ،ولعله لا یصیب حرفا واحدا،والله لایحب المتکلفین،فذاک فی الدرک السادس من النار

واز دانشمندان کسی خود را در جایگاه فتوا می نشاند ومی گوید؛بپرسید از من،وشاید یک سخن به صواب نگوید؛ آنها را در درک ششم از آتش هستند.

ومن العلما من یتخذ العلم مروءة وعقلا فذاک فی الدرک السابع من النار

و برخی از علما،کسی که علم خود را برای شرافت و اعتبار و زیادی عقل می آموزد؛ آنان در درک هفتم آتش قرار دارند (آخرین درجه عذاب برای ریاکاران از علما می‏باشد)                                                                                                                                              خصال شیخ صدوق،ج2،ص395،شماره840